تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -6
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: NaNa juN


برای خوندن قسمت 6 داستان 4 دقیقه شوت شید ادامه مطلب :)

وقتی رسیدیم بعد جابجایی وسایل همه گفتن میرن بیرون یه دوری بزنن نمیدونم چرا اما یهو سردرد عجیبی گرفتم و گفتم كه نمیرم 

سامین هم گفت نیمخواد بره اما وقتی تنها گیرش اوردم گفتم كه بره اونجوری اگه بمونه ممكنه راجبمون فكر بدی بكنن و بزور سامین هم فرستادم 

وقتی اونا رفتن رو تخت دراز كشیدم بلكه سر دردم خوب شه اما حتی بعد یه ساعت هنوز همونجوری بودم بلند شدم برم آشپز خونه تا یه قرصی بردارم بلكه سر دردم خوب شه كه صدای باز شدن در رو شنیدم ..

همونجوری كه لیوان آب رو سر میكشیدم دیدم سعید داره میاد تو و سریع هم دست برده رو تیشرتش كه در ارتش 

سرفم گرفت همه آب از تو دهنم ریخب بیرون

سعید كه تازه متوجه من شده بود خیلی خونسرد گفت :خودتو جمع كن دختر خوب

به به آقا سعید مهربون شده رو اوپن نشستم و با اشوه گری چند بار پلك زدم و گفتم: چه عجب ؟

سعید : چه عجب چی ؟

من : مثل آدم حرف زدی قبلا مثل نره گاو فقط ماع ماع میكردی

سعید : نظر لطفته حال برو

من : هان ؟ كجا ؟ چرا ؟

اشاره كرد به لباسش و گفت : برای ادامه نمایش میمونی ؟

با جیغ بلند و نههههههه گفتن دویدم سمت اتاق خواب 

چند دقیقه رو تخت موندم بعد گفتم : سعید تموم شد ؟

جوابی نشنیدم از اتاق رفتم بیرون كه دیدم لم داده رو كاناپهچشاشم بسته بود آروم گفت : مگه رفته بودم دست شویی میگی تموم شد ؟

من : آره میخواستم بیام اگه تموم نشده سر پات كنم 

سعید كه تا چند لحظه قبل خیلی جدی لم داده بود و چشاشم بسته بود سروع كرد به خندیدن خدایش این سعید قبلی نبود چجوری میشه انقدر تغییر كرده باشه اخه ؟

من : نخند نخند یالا بگو چرا تنها اومدی اینجا هان ؟؟

صداش رو اروم كرد و گفت : چطوره بگیم اومدم اغفالت كنم

من كه همونجا رو به روش خشك شدم و چشام گشاد شد انگشت اشاره اشو به سمتم گرفت و هرهر دوباره خندید

سعید : ای بابا چقد منحرفی ؟ اصلا به من همچین كارایی میاد ؟ اومدم تورو ببرم گفتن بدون تیكه كلامای تو فضای معنوی ایجاد نمیشه

چشام به دكمه های پیرهنش افتاد كه دكمه هاشو جا بجا بسته انگشتم رو بردم سمت دكمه اش كه بفهمه اشتباه بسته یهو یه قدم رفت عقب

منم با این حركتش جا خوردم گفتم : منظوری نداشتم دكمه هاتو اشتباه بستی میرم بیرون منتظر میمونم تا بیای

از اونجا اومدم بیرون سعیدم كه از رفتار ناگهانیش و ضربان قلبش هول شده بود موهاش رو ژولیده مرد و زیر لب گفت : من چم شده اخه ؟ 

بعد سریع دنبالم دوید 

هوا هوای پاییزی بود باد مستقیم میخورد تو صورتم دستم رو دور خودم جمع كرده بودم و آروم نفس میكشدیم 

سعید از در خونه اومد بیرون و در رو پشت سرش بست و در حالی كه هنوز پشتم بود گفت : ببخشید

خندیدم و برگشتم سمتش : كاری نكردی كه 

حالام زود باش منو ببر پیش بقیه دارم لحظه شماری میكنم برای ایجاد فضای معنوی

سعید اشاره كرد به ماشین و منم رفتم سوار شدم خودشم سوار شد 

من : بقیه كجان حالا ؟

سعید : حرم 

من :جاااااااااان ؟؟؟ حرم ؟؟ بشون نمیاد

سعید : خب وقتی اومدیم مشهد اول باید بریم حرم دیگه حالا بعدش میریم دور دور

دیگه جوابی بش ندادم یكم كه جلوتر رفتیم یهو ترمز كرد 

من : چیشده ؟

با یه دستش زد به پیشونیش و گفت : اه بنزین تموم شد

من : اعصاب نداریا ؟؟

سعید : تو ماشین بشین برم بنزین بگیرم بیام

من : باشه

از ماشین كه پیاده شد خودم رو تو یه كوچه ی خلوت تو اوج تاریكی دیدم سریع پیاده شدم و مظلومانه گفتم : سعید ؟ نرو

برگشت و نگاهم كرد ..بازم تعجب كرده بود این چرا اینجوری بود ؟؟

در ماشین رو بستم و گفتم : چته تو ؟ از تاریكی میترسم خب منو اوردی تو یه كوچه تاریك انتظار داری تنها اینجا بشینم ؟

اومد سمت در ماشین رو باز كرد و منم نشستم خودشم رفت نشست بعد به سامین زنگ زد و گفت بنزین بیاره

جفتمون درسكوت مطلف به سر میبردیم كه یهو گفت : خب الان من میرفتم میومدمااا اینجا هم نشستم كه هیچی نمیگی

من : همین كه سهتی مهمه

دوباره از اون نگاها مشكوكش بهم انداخت منم سریع گفتم : خب یكی پیشم باشه نمیترسم دیگه

سعید حالت خوبه ؟ میخوای دیگه كلا بات حرف نزنم ؟ هر حرفی میزنم پشت سرش چپ میندازی

از ماشین پیاده شد و به ماشین لم داد فهمیدم بد باش حرف زدم آخه یكم تن صدام بلند بود

چند دقیقه ای صبر كردم بعد منم پیاده شدم چشمم افتاد به گل وحشی كه زیر پاهام بود خم شدم و كندمش

و رفتم كنارش به ماشین تیكه دادم باد مستقیم میخورد به صورتامون تو اون لحظه شاید همه چیز رو فراموش كرده بودم همه اتفاقا حس میكردم سعید خودشه یعنی همن كسی كه ازش انتظار میرفت باشه منم بدون نگرانی میتونستم باش حرف بزنم و خودم باشم

 یهو پریدم جلوش و گل رو گرفتم جلوش و گفتم : دارا دادام .. ببخشید بد حرف زدم 

سعید با یه نگاه به گل وحشی خندید و از دستم گرفتش و بعد گذاشت تو جیبش

من : هی دیوونه چرا میذاری تو جیبت ؟ این علفی بیش نیست بندازش

سعید : خب هر چی باشه یه دیه برای بخششت بود دیگه

من : هاهاهاا خوب بلدی حرف بزنیا تازه دارم میشناسمت

این تیكه كلامی بود كه تو اكثر چت هام باهاش به كار میبردم یهو فهمیدم چی گفتم دستم رو گذاشتم جلو دهنم و ادامه ندادم سعید یهو برگشت سمتم و لب باز كرد كه چیزی بگه كه یهو صدای سامین اومد : چرا از قبل بنزین نمیزنی كه منو بكشونی اینجا ؟ هان ؟

بنزین رو زدن و من رو به سامین گفتم : من با ماشین تو میام معلوم نی  كه این سعید دوباره یه جای دیگه ی ماشینش خراب میشه دست پا چلفتیه

سوار ماشین سامین شدم و سعید هم هنوز همونجوری بهم خیره بود سامین سر حال بود نیمخواستم حالش رو بگیرم پس راجع به این قضیه چیزی بش نگفتم 

سامین : حالت بهتر شد ؟

من : اوهوم .. سامین چرا این نره غول رو فرتسادی بیاد دنبالم ؟؟ خودت چلاق بودی فرزندم ؟

سامین یه لحظه خندش محو شد و گفت ببخشید ..

گوشیش زنگ خورد ماشین رو نگه داشت جواب داد

-الو ؟

- ..

- ببین ساناز آره میدونم حق داری هر چی دلت خواست بگی پس خودت رو خالی كن 

- ..

- عشق عوض میشه توام یه روزی با یكی میری كه لیاقتت رو داره شاید من نداشتم

- ..

- آره همه اینایی كه گفتی منم میخوام قطع كنم باهام حرف نزنی واس خودت بهتره بای .. 

گوشیو قطع كرد و گذاشت تو جیبش معلوم بود خیلی ناراحته چشاشو بست سعی میكرد خودش رو كنترل كنه

نمیدونستم تو اون شرایط باید چیكار كنم ..حتی نمیدونستم چی شده فقط میتونستم بفهمم رابطشون تموم شده 

دستش رو گرفتم و آروم فشار دادم 

چاش رو باز كرد و به دستامون نگاه كرد و گفت : ببخشید نمیخواستم اینجوری بشه 

من : چرا از من عذر خواهی میكنی ؟ 

سامین : نیلا من ..من آدم بدی نیستم من بازیش ندادم ..

دوباره فاشر خفیفی به دستاش دادم و لبخند زدم و گفتم : لازم نیست توضیح بدی من میشناسمت میدونم از روی عقل تصمیم میگیری ..قوی باش پسر سامینی كه من میشناسم به این زودیا كم نمیاره

اونم لبخند زد و دوباره ماشین رو روشن كرد نگرانش بودم كسی بود كه همهیشه و همه جا كنارم بود حتی اگه یه تار موش كم میشد دلم یه جوری میشد یه حسی كه نمیتونم توصیف كنم نگرانی ای كه برای سامین داشتم برای هیچكس دیگه حتی رایكا و اریكا و سعید نداشتم 

رسیدیم نزدیك حرم ماشین رو تو پاركینگ پارك كرد تا حرم یكم راه مونده بود بدون هیچ حرفی داشتیم راه خودمون رو میرفتیم منم كلا سر به هوا به تك تك آدمایی كه رد میشدن نگاه میكردم نه تنها ادما بلكه با چشام داشتم همه ساختمونا و مغزاه ها همه جا رو دید میزدم ..

یكی داشت رد میشد یهو گفت : خانوم خودت رو جمع كن با چشات داری مارو میخوری

سامین یهو برگشت یقش رو گرفت و مثل دیوونه ها میزدش و میگفت : به تو هان ؟ اخه به تو چه به كی نگاه میكنه و چجوری نگاه میكنه ؟ تو سرت به كار خودت باشه عوضی ..

اشكم در اومد نه بخاطر دعوایی كه شده بود نه بخاطر اون كسی كه كتك میخورد نه .. بخاطر اینا نبود سامین بد جوری ناراحت بود بخاطر قضیه ساناز اولین باره اینجوری میشه كاشكی پسرا هم به خودشون اجازه میدادن گریه كنن كاش اونا هم غرورشون رو زیر پاشون میذاشتن نمیتونستم سامین رو اینجوری ببینم اون داشت عصبانیتش رو سر این یارو خالی میكرد چند نفر جمع شدن جداشون كنن رفتم از لا به لای جمعیت خودم رو به سامین رسوندم بازوشو گرفتم و گفتم : سامین بسه ..درحالی كه هوزم داشت میرپید بهش چند نفر اینو آوردن عقب 

به نرده های جلوی یه سوپری كه بسته بود لم داد هنوزم عصبانی بود میشد از روی  دستش كه رو میله ها بود و با حرص انگار میخواست میله هارو مچاله كنه اینو فهمد 

گریم شدید شد كنارش نزدیك میله بودم صدای گریم پیچید برگشت سمتم و گفت : چیزی شده ؟ یهوب بلند شد و گفت : بخاطر اون عوضیه ؟ 

دستشو گرفتم و عقب كشیدم گفتم : نرو بازم سامین ..

با همون حالت گریه گفتم : نمیخوام اینجوری ببینمت میدونم سعی میكنی نشون بدی خوبی سعی میكنی بخندی ولی نه اینجوری نمیشه خودت رو خالی كن فكر میكنی نمیفهمم موقع زدن اون از یه جای دیگه پر بودی ؟

سامین برگشت و آروم شروع به حرف زدن كرد : حق با توئه ..راستش نیلا من عوضی نیستم  من مثل بقیه نیستم و نمیخواستم هم باشم از ساناز خوشم میومد رغتم جلو رك بهش گفتم منه آشغال حتی قول ازدواج بهش دادم ولی خدا میدونه هیچ قصد بدی نداشتم من دروغ نگفته بودم اما حالا نمیدونم چم شده مثل قبل نیستم ساناز رو هم دوس دارم اما نه اونجوری نمیتونستم بیشتر از این بازیش بدم بهش گفتم بهم بزنیم اونم هر چی میتونست بهم گفت حقم داشت .. 

صداش كم كم گرفت حس میكردم اشكشم رو گونشه و داره ادامه میده : میگفت همه فانتزیاش زندگی مشتركش با من بوده آیندشو تو من میدیده حتی اسم بچه ای كه قرار بود در آینده داشته باشیم هم انتخاب كرده بود ..اما من  دیوونه چیكار كردم ؟ از چیزی كه متنفر بودم سرم اومد منم شدم یكی مثل بقیه پسرا و الانم هیچ فرقی باهاشون ندارم دیگه نتونست ادامه داشت گریه میكرد از جام بلند شدم دستامو رو شونش گذاشتم و گفتم : تو مثل بقیه نیستی سامین  تا فهمیدی مثل قبل نیستی بهش گفتی ..گفتی تا بره دنبال آیندش 

اگه هم اون این چیزا رو بهت گفته بخاطر اینه كه تو سامینی و الان اون سامین رو از دست داده كسی كه با بقیه فرق میكرد آدم نمیتونه آیندشرو پیش بینی كنه تو نمیدونستی یه همچین روزی میاد كه دیگه حسه قبلی رو بهش نداشته باشی پس خودت رو مقصر ندون بهش فكر نكن دیگه بذار اونم دیگه فكر نكنه

چند دقیقه همونجوری واسادم  كه بعد از جاس بلند شد جفتمون اولین كاری كه كردیم این بود كه دستمون رفت دور چشممون كه اشكامون رو پاك كنیم

سامین : راستش ..گریم ..

من : خب ؟

سامین : اولین نفری بودی كه دیدیش

همون لحظه رایكا اومد و گفت : نیلا چیو دیده ؟

من : به سن تو نمیخوره نمیگم بت

رایكا هنگ كرد قشنگ بعد آروم گفت : راستش رو بگی چی بوده كه برا اولین بار دیده ؟یعنی اولین نفر بوده كه دیده ؟

من بزور جلو خندم رو میگرفتم سامین به شوخی یكی زد رو لپ های رایكا و گفت : بچه جون هی میگم منحرف نباش .. هیچی بابا تو جوب یه موش مرده بوده بود بعد من دیدم و به نیلا هم نشون دادم میخوای به توام نشون بدم بشی دومین نفری كه دیده ؟

بعد دستش رو گرفت و عقبی كشید رایكا هم سامین رو پس زد و به طرف جلو دوید در حالی كه داد میزد : مااااماااااان ایششش ..ماااااااامااان كمكككك ..ماماااااان

یه نگاهی به سامنی انداختم و گفتم : پس كه اینطور ؟ موش مرده هان ؟؟

بعد جفتمون زدیم زیر خنده لا به لا خنده هاش گفت : ممنون

من : از برای چه ؟

سامین : حس میكنم خالی شدم یه جورایی داشتم دیوونه میشدم

پریدم جلوش و گفتم : مگه نیلا مرده ؟؟ اون موش مرده بود من كه نمردم تو دیوونه بشی

بالاخره رسیدیم به حرم برای ورودی یه چادر مشكی انداختم رو سرم و یه نیشخند گشاد تحویل سامین دادم و گفتم :چرا اینجوری نگاه میكنی ؟ به خارجكی ها نمیاد چادر سر كنن ؟

یكی از كسایی كه اونجا كار میكرد گفت : آقاق سما باید از ورودی برادران برید 

سامین : اومدم نیلا رو برسونم بعد خودم برم ..

آها جواب تو نیلا : برعكس خیلیم بهت میاد خانومی شدی واس خودت 

بعد رفت و منم حسابی گشتن ببینن بمبی چیزی همراهم نباشه بعد اجازه ورود دادن رفتم داخل یه حسه خوب یه آرامش خاص همه وجودم رو گرفت اریكا اونجا منظرم بود رفتم پیشش كه بازم غررغ رو شروع كرد چرا دیر رفتم و اینا بعد باهم رفتیم داخل حرم 

میخواستم بریم دستمون برسه به ضریح امام رضا دیدیم زنا دارن كشتی میگیرن اصلا افتضاح همه همدیگه رو هل میدادن میدون جنگ بود منم كه فكر نیمكردم بتونم لا به لا اونا رد شم برم به اولین نفری كه رسدم زدم پشتش بعد آروم گفتم : اون بیرون یكی باهاتون كار داره 

زنه هم رفت بیرون

بعد رفتم جاش به رو به رو ایش همین رو گفتم ..و اینگونه بود كه یه تونل باری خودم و اریكا كه از پشت سر میومد به ضریح ساختم اریكا هم كه دیگه مرده بود از خنده 

وقتی ضریح رو گرفتم طبق معمول كه میومدم و خواسته هام رو میگفتم خوساتم خواستمو بگم 

تنها چیزی كه خواستم این بود كه اریكا خوشبخت شه راستش دلم میخواست این جریان تموم شه هر جوری شده اگه آینده ی من سعیده پس بهش میرسم اگه هم نیست بزور نمیخوامش 

بوسیدمش و زا اونجا اومدم بیورن بعد من اریكا اومد آروم گفتم : زود بگو بینم چی آرزو كردی ؟

رایكا : مگه تولده كه بعد فوت كردن شمع ها آرزو كنی ؟ 

من : نه اما ما بنده های پررویی هستیم تا میایم اینجا آرزو میكنیم 

اریكا : خب راستش تنها چیزی كه این روزا بهش فكر میكنم خوشبختیم با سعیده همینم خواستم

لبخند زدم و بعدشم اونجا یه قرآن برداشتیم و نفری یه سوره خوندیم تو حرم

بعد نیم ساعت هم سعید زنگ زد به اریكا كه بریم بیرون باهم رفتیم بیورن و سامین و سعید و رایكا رو دیدم كه دارن پشه میپرونن

سعید : حس معنوی ایجاد كردی ؟

من : نه اینجا خود به خود حس معنوی میده جا تیكه های من نبود

سامین : پس یعنی كرم نكشتی ؟

من : موش مرده بس نبود ؟

رایكا : اه سعید داداشتو ساكتتتتت كن حالم بد شد

اریكا :دروغ میگه كرم كه خوبه مار كشته ( روش ایجاد تونل رو توضیح داد)

رایكا : میشه اسم مار و كرم و موش مرده رو نیارید انقد ؟ بدبختی من اینه موقع غذا خوردن هم اینا میاد جلو چشمم تحلیل میشه 

حالام برگردیم خونه خواب دارم فردا ایشالا میایم دوباره

همه موافقت كرده بودیم چون واقعا خسته بودیم برگشتیم خونه من و اریكا و تو یه اتاق بودیم 

سعید و سامین هم تو یه اتاق رایكا هم به شوخی میگفت دلش نمیخواد سامین رو با سعید شریك شه  ترجیح میده وقتی سامین فقط با اون نیست تنها بخوابه رفت تو نشیمن رو كاناپه خوابید 

خوابم برده بود اما با دیدن یه خواب 3 صبح بیدار شدم 

هر چی فكر كردم خوابم یادم نیومد اما حسه خوبی بود شایدم بد نمیدونم .. كلا گیج بودم

یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم یهو صفحش روشن شده رفتم دیدم سامین تك انداخته 

منم اس دادم : نخوابیدی ؟

داد : خوابیده بودم اما بیدار شدم 

خواستم ج بدم كه دیدم با صدای تیك تیك گوشیم یهو اریكا از تو خواب اخم كرده دلم به حالش سوخت زنگ زدم به سمین آروم گفتم : اریكا خوابیده به تیك تیك گوشی آلرژی داره نمیتونم اس بدم

سامین : پاشو بیا بیرون

قطع كردم و آروم در اتاق رو باز كردم 

در اتاق سامین و سعید هم همزمان باز شد مثل دزدا شده بودیم همه جا هم تاریك داشتیم از جلو رایكا هم كه تو نشیمن بود رد میشدیم كه دیدیم كلا  هوا سرده این بچه هم به خودش پیچیده گرفته كپیده 

سامین رفت یه پتو گذاشت روش كه یهو رایكا تو عالم خواب و رویا دست سامین رو گرفت و گفت : سامین سعید رو ولش كن بیا پیش من بخواب ..سامینننن

سامین هم دستش رو آروم جدا كرد و چون زیادی خندمون شدید بود دقیقا مثل موقعی كه ادم میخواد بالا بیاره میدوئه كه نریزه ما هم دویدیم بیرون كه یهو اونجا نتركیم از خنده آبرومون بره همه بیدار شن

پامون به بیرون نرسیده بود كه منفجر شدیم 

داشتیم از راه پله ها میرفتیم پایین كه یه سایه پشت سرمون دیدیم





نوع مطلب : 4MiNute، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 شهریور 1396 11:41 ق.ظ
I read this article completely regarding the resemblance of hottest and preceding technologies, it's remarkable
article.
جمعه 17 شهریور 1396 03:22 ق.ظ
Aw, this was an extremely good post. Taking a few minutes
and actual effort to produce a top notch article… but what can I say… I procrastinate a whole lot and don't seem to get nearly anything done.
دوشنبه 30 مرداد 1396 09:21 ق.ظ
Link exchange is nothing else except it is just placing the other person's blog
link on your page at suitable place and other person will also do same for you.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:24 ب.ظ
I truly love your site.. Excellent colors &
theme. Did you create this web site yourself?
Please reply back as I'm attempting to create my own blog and would
love to know where you got this from or what the theme is named.
Many thanks!
جمعه 18 فروردین 1396 06:51 ق.ظ
fantastic points altogether, you simply gained a emblem new reader.

What might you suggest about your post that you made some days in the past?
Any positive?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :