تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -7
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: NaNa juN
این قسمت یه خورده كمتر تایپ كردم :)

چون زیادی خندمون شدید بود دقیقا مثل موقعی كه ادم میخواد بالا بیاره میدوئه كه نریزه ما هم دویدیم بیرون كه یهو اونجا نتركیم از خنده آبرومون بره همه بیدار شن

پامون به بیرون نرسیده بود كه منفجر شدیم 

داشتیم از راه پله ها میرفتیم پایین كه یه سایه پشت سرمون دیدیم

دست سامین رو گرفتم و اشاره كردم به عقب خواستم جیغ بكشم كه سریع دستش رو گذاشت جلو دهنم 

رایكا با یه صدای خواب آلود گفت : این وقت شب میرین بیرون كه چی بشه ؟

سامین : معمولا میرن بیرون كه چی بشه ؟

رایكا یهو سكسكه اش گرفت و گفت : ن..نه به شما نمیاد

من : خنگول جون خوابمون نمیگرفت اومدیم بیرون ..توام حالا میخوای بیا

رایكا : من خوابم میاد 

من : خب پس برو بخواب

رایكا : باشه 

داشت عقبی میرفت كه دست سامین هم كشید

سامین : چته ؟

رایكا : نمیخوای واسم لالایی بخونی خوابم ببره ؟

سامین : بزنم تو گوشت فازت بپره ؟

من : هم قافیه بود 

رایكا دماغشو كشید بالا و با ناراحتی چشمای خمارش رو كه معلوم بود شدیدا خوابش میاد  چند بار باز و بسته كرد گفت : گزارش كارتون رو فردا به همه میدم ..بعد گفتن این جمله برگشت و ماهم از ساختمون اومدیم پایین

همه جا سوت و كور بود دوتایی تو كوچه الكی راه میرفتیم، حرف میزدیم ، میخندیدیم .. تو اون زمان بودیم و نه به گذشته نه به آینده به هیچكدومشون فكر نمیكردیم هم بازی های بچگیم هنوزم باهام بازی میكنه با اینكه ما دیگه بچه نبودیم با سامین بودن یعنی خوشحالی تو هر شرایطی چیزیه كه قابل توصیف نیست باید تجربه شه

كم كم خورشید داشت طلوع میكرد سامین یهو دستش رو به سمت آسمون برد و گفت : تا حالا طلوع خورشید رو دیدی ؟

من : امم با تو نه

خندید و گفت : با آدام دیده بودی ؟

من : هی میگم ادام ادم نبود اسمش رو نیار ئه 

سامین : جدی ؟ مگه چیكار كرده بود ؟

من : خم شو 

سامین : هان ؟

گردنش رو گرفتم و كشیدم پایین بعد در گوشش گفتم : راستش اصلا وجود نداشت بعد یكم فاصله گرفتم و زبونم رو در آوردم واسش 

هر وقت زبون در میاوردم مطمئن بودم دنبالم میدوئه واس همین چند قدم فاصله گرفتم ولی این بار اما  اخم كرد و به رو خودش نیاورد بعد یهو دوید سمتم منم كه این بار فرصتی برای در رفتن نداشتم سر جام واسادم و بلند گفتم : استوپــــــــ

سامین : مگه داریم بازی میكنیم ؟

من : اوهوم پس چی ؟

سامین : تو با این پاهای كوتاهت مثل پنگوئن چجوری میخوای منو بگیری آخه

من : پنگوئن عمته 

سامین : مرسی 

من : قابل نداشت

سامین : حالا جا بدو بدو بریم یه چیزی بخوریم دیشب شام نخوردم 

من : منم نخوردم خو ؟من ساندویچ میخوامممممم

سامین : سر صبح ؟

من : اوهوم

تا سر كوچه رفتیم دیدیم ساندویچیه تازه باز كرده سامین رو هل دادم رفت داخل وقتی گفت ساندویچ میخوایم فروشنده خودش تعجب كرد سر صبح ؟ اما خب حرفی نزد و مشغول درست كردن شد

سامین آروم گفت : منم میرم سوپری بغل یه كیك و نوشابه بخرم 

من : اینم شد غذا ؟؟

سامین : زا ساندویچ شما كه بهتره ..

همونجا نشستم سامینم رفت و بعد چند دقیقه برگشت ساندویچم دیگه اماده شده بود اومدیم بیرون و شروع كردیم به خوردن كك هم پر نمیزد كوچه خلوته خلوت بود آخرین لقمه رو داشتم میخوردم كهصدای زنگ هشدار گوشیم در اومد سریع قعطش كردم و جفتمون همزان گفتیم :9 صبح شده ؟؟

بعد سریع دویدیم داخل ساختمون من رفتم پیش اریكا و خودم رو به خواب زدم سامین رو هم ندیدم حدودا نیم ساعت گذشت كه اریكا بیدار شد و مثلا منو بیدار كرد منم یه خمیازه الكی كشیدم برای نشون دادن اینكه خواب بودم 

اریكا به سعید زنگ زد اونم بیدار شد از اتاق رفتیم بیرون كه دیدیم رایكا بیدار شده سامین هم كنارش خودش رو به خواب زده 

رایكا : نیلا دیشب خوش گذشت ؟

من : هان ؟

رایكا سامین رو هل داد سامین بیچاره هم كه افتاده بود زمین بلند داد زد : چخبرته ؟

سعید هم تازه ازز اتاق اومده بود بیرون

رایكا : دیشب با نیلا خوش گذشت سامین ؟

من كه هول شده بودم سامین بلند خندید و گفت : بچه تو بازم خواب دیدی ؟

رایكا : هان ؟

سامین : یادت نیست پیش سعید خوابیده بودم اومدی نصف شب گفتی خواب بد دیدی بیام باهات بخوابم ؟ نیلا كجا بود ؟؟ حالا تعریف كن چی دیدی ؟
رایكا : جدی ؟ یادم نمیاد ..دستش رو برد سمت موهاش و با قیافه علامت تعجبش یكم سرش رو خاروند و گفت : خواب دیدم شما دست تو دست نصف شب بیورن دارین لاو میتركونین 

سعید یه سرفه كرد و اومد كنارمون نشست و گفت : رایكا بسه بسه 

رایكا : دخترا برید غذا بپزید گشنمه 

من : عمت بپزه به من چه ؟

اریكا : هی عمه منم میشه ها

من : خب بهتر عمه جففتون بپزه 

سامین : دعوا نشه من از قدیم زن خونه بودم میرم یه چیز درست میكنم

سامین راهی آشپز خونه شد منم كه تازه ساندویچ خورده بودم مونده بودم چجوری بازم یه چیز دیگه كوفت كنم 

غذا كه حاظر شد سامین همون اول گفت : من چون خودم درست كردم بوش رفت توبینی گرامیم نمیتونم چیزی بخورم

من بدبختم چند لقمه خوردم و بعدش كیش كیش شدیم بیرون .. رفتیم الماس شرق برای خرید

من تا پله برقی دیدم رفتم پله برقی سواری 

دیدم تنهایی حال نمیده دست سامین هم گرفتم بردم در جهت مخالفم من از پله ها پایین میومدم اون میرفت بالا بعد هم جامون عوض میشد  البته نا گفته نماند انگشت نمای همه شده بودیم انگار دلقك میدیدن بیشعورا هی مارو بهم نشون میدادن  در گوش هم وزوز میكردن میخندیدن

بعد كه حسابی خسته شدیم رفتیم پیش بقیه واس خودم یه تیشرت طوسی خلیدم كه روش عكس خرسی داشت انقده خوشملللل بود خب از خوشملیش بگذریم همه كلی خرید كرده بودن وقتی ما رفتیم من یهو حالم بد شد ..

اومدیم بیرون از مغازه هه

سعید هم كه اولین نفری بود كه منو دید سریع بقیه رو صدا زد و اومدن كنارم .. شكم درد عجیبی داشتم 

از اونجا با كمك اریكا اومدیم بیرون و اولین درمانگاهی كه رسیدیم منو بردن اونجا 

وقتی رسیدیم دكتر اولین سوالی كه پرسید این بود : مسمومیت غداییه ؟

من با اینكه حالم بد بود گفتم : دكتر منم یا شما ؟

سعید : ما هممون یه غذا خوردیم  پس الان هممون باید مزاحمتون میشدیم نه یكی

رایكا : من كه میگم دیشب نیلا و سامین

سعید و سامین باهم : خفه

دكتر : بذارید بگه 

رایكا كه كلا ترسیده بود گفت : باهم غذا خوردن

این دكتر دیوونه تهش دریافت سادویچی كه خوردم مونده بوده و یه سرم  و امپول نوشت واسم

منم جیغم رفت هو ( قبل اینكه آمپول رو بزنن)

دكتر : چته ؟

من : درد داره ؟

دكتر : آره یكم

من : چقد ؟

دكتر : بزنی میفهمی

سامین رو هل دادم سمت تخت و گفتم : اول سامین بزنه من ببینم اگه درد نداشت میزنم

دكتر سامین رو كنار زد و گفت : اینجا مهد كودك نیست

منم گفتم : بچه آنتته

خلاصه قبل اینكه دعوای حسابی بین من و دكتر پیش بیاد همگی رضایت دادن كه بیخیال امپول بشن و به سرم اتكا كنن 

این دكتر بیشعور عوضی همون سرم هم انقد درد اورد انگاری سوزنش رو مار پیچ تو دستم فرو میكرد منم هر چی جیغ میزدم كسی باور نمیكرد كه شده بودم چوپان دروغگو

بعدشم همه از مریضی بنده دپرس شدن منو برگردوندن خونه ولی سعید و اریكا باهم رفتن بیرون چون اریكا یه چیزایی میخواست 

حالم واقعا بد بود با اینكه زبونم دراز بود تا به خونه رسیدم خوابم برد چون شب قبلش هم زیاد نخوابیده بودم

هیچی دیگه بدترین چیز مریضی تو مسافرته كه خدا نصیب شما نكنه هیچوقت اون روزكلا گند شد شبش هم كه خواب بودم باز میرسیم به یه روز جدید و یه سری اتفاقات جدید 

سومین روز بود كه اومده بودیم مشهد قرار بود 5 روزه برگردیم منم كه هنو حالم جا نیومده بود ولی از اینكه تو رخت خواب باشم بیشتر بدم میومد از این رو گفتم حالم اكیه و با بقیه بعد از ظهر رفتیم باغ وحش

روز پر خاطره ای بود شاید آخرین روزی كه این جمع باهم بود و با خنده دور هم میگفتیم و میخندیدیم

یه خرس دیده بودیم كه سامین هی میگفت نیلاست

منو از قسمت خرگوشا به زور كشیدن بردن چون عاشق خرگوشم 

كلی حیوون همه مدل همه رقم بیا ببر بود ( هرچند نمیدادن ببری متاسفانه)

موقعی كه خواستیم برگردیم هم یه مرده واساده بود اسب و الاغ اینا داشت پول میگرفت سوار میكرد

منم گیر دادم به خر 

هی میگفتن برو سوار اون اسب تیز پا شو من تو كتم نمیرفت میخواستم ببینم كره الاغ كد خدا چجوری یورتمه میره تو كوچه ها سوار الاغ شدم بدبخت جون نداشت راه بره كه هی بش میگفت خر جون ببین اون اسبه چقد سریع میدوئه اما این الاغه خر مثل گاو لنگ میزد راه میرفت 

از الاغ كه پیاده شدم یهو سعید اومد نزدیكم 

من : میخوای خر سوار شی ؟

سعید : نه 

من :پس چیك..

نذاشت حرفم تموم شه بقیه داشتن هنوز حیوونا رو نگاه میكردن كه سعید دستم رو كشید و از اونجا دورم كرد

وقتی بالاخره ایستاد گفتم : چته ؟ بیا برگردیم اونا نگران میشن

سعید : نمیفهمی كسی كه بیشتر از همه نگرانه منم ؟

من : هان ؟ نگران چی ؟

سعید : خودم ... بعد چند ثانیه اروم گفت : خودت

فهمیدم منظورش چیه .. فهمیدم هنوز حرف اون شب رو یادش نرفته فهمیدم هنوز یادشه ادكلنی كه زده بودم چی بوده .. فهمیدم فهمیده ..و این آخرشه

من : نمیفهمم چی میگی .. راستش حس میكنم باید برگردم سامین كارم داشت ..برگشتم كه یهو دستم رو گرفت و دوباره برم گردوند سمت خودش

من : دستم رو ول كن

سعید : تو ام این دروغات رو ول كن

من : چی میگی ؟ كار اون دكتره خوب بودا میخوای توروم ببریم پیشش ؟

سعید : نیلا جدی باش ..جدی ام .. میدونم همه ی اون چت ها تو بودی كه با اسم اریكا سرمو شیره مالیدی 

از همون موقع كه موقع فوتبال خوردی زمین و فهمیدم ادكلنت چیه همون موقع فهمیده بودم و بعدشم مطمئن شدم 

خیلی عصبانی شدم از دستت اما موقع عصبانی بودن نیست وقتی برگردیم مراسم نامزدی من و اریكاس .. 

تو حال خودم نبودم منگ شده بودم دستم میلرزید حسی كه ناشی از ترس بود حسی كه .. هر حسی بود دوست داشتن نبود فقط میترسیدم ..من چرا اینجوری شده بودم ؟ تنها چیزی كه تونستم بگم این بود :  مبارك باشه

سعید دوتا دستام رو تو دستاش گرفت و گفت : بیا بریم ..باهم میریم مهم نیست بقیه چی بگن

سرمو برگردوندم اریكا كه با شادی مشغول حرف زدن با رایكا بود ... سامین كه جدیدا فقط پر حرفیاش واس من بود و كنار بقیه ساكت میشد و لبخند میزد فقط .. این جمع رو میتونستم با خود خواهی خودم خراب كنم ؟ میتونستم دستای سعید رو بگیرم و واسه همیشه باهاش باشم و بلعكس بقیه رو برای همیشه با خودم بد كنم ؟





نوع مطلب : 4MiNute، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 شهریور 1392 11:12 ق.ظ
ali bod
NaNa juNمرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :