تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -8
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: NaNa juN


برای خوندن قسمت 8 داستان 4 دقیقه شوت شید ادامه مطلب :)

سعید دوتا دستام رو تو دستاش گرفت و گفت : بیا بریم ..باهم میریم مهم نیست بقیه چی بگن

سرمو برگردوندم اریكا كه با شادی مشغول حرف زدن با رایكا بود ... سامین كه جدیدا فقط پر حرفیاش واس من بود و كنار بقیه ساكت میشد و لبخند میزد فقط .. این جمع رو میتونستم با خود خواهی خودم خراب كنم ؟ میتونستم دستای سعید رو بگیرم و واسه همیشه باهاش باشم و بلعكس بقیه رو برای همیشه با خودم بد كنم ؟

جوابی به سعید ندادم برگشتم سریع و كنار سامین وایسادم اریكا و رایكا داشتن قسمت اهو هارو میدیدن سامین هم ساكت تماشاشون میكرد وقتی رسیدم كنارش لبخند زد و سرش رو برد پایین

آروم زدم رو بازوش و گفتم : چته ؟

سامین : سعید چی گفت ؟

من : هیچی بابا ..بدو بیا باید بهم بقیه حیوونا رو نشون بدی و من بگم تو شبیه كدومشونی

تا ابد نمیتونستم از دست سعید فرار كنم اما اون لحظه تونستم ..تونستم با رفتن كنار سامین تا چند لحظه آرامش داشته باشم ..چند لحظه هرچند كوتاه ولی خوب ..آروم ..

هنوز چند قدم دور نشده بودیم كه صدای پای یه نفر رو از پشت شنیدم تا خواستم برگردم ببینم كیه یكی دستم رو گرفت طوری كه دستم از سامین جدا شد برگشتم سعید بود ..

برگشتم چشاش پر اشك بود آروم گفتم : سعید انگار تو چشمات چیزی رفته 

لبخند تلخی زد و گفت : مهم نیست بقیه بفهمن ..بذار بفهمن تو دلم چی میگذره لاپوشونی نكن

دست وپامو گم كرده بودم صحنه ای كه همش سعی میكردم ازش فرار كنم بالاخره اتفاق افتاد 

كم كم رایكا و اریكا از دور میومدن سمتمون ..

من : سعید چی میگی ؟ حالت خوب نیست ؟ میخوای برگردی ؟

سعید : نه حالم خوب نیست ...نمیخوام هم برگردم تا نفهمم چرا اینجوری شدم هیچ جا نمیرم تا نفهمم چرا اینجوری رفتار میكنی جایی نمیرم

اریكا و رایكا دیگه رسیده بودن ..اریك با دیدن سعید اروم و با تعجب گفت : سعید !

سعید : نیلا بگو ..بگو چرا بهم نگفتی تموم اون مدت تو بودی كه باهام چت میكردی ؟ مثل دیوونه ها وسط گریش خندید و گفت : هان ؟ نكنه میخواستی اریكا رو شوهر بدی؟

نتونستم خودم رو كنترل كنم رفتم جلو و زدم زیر گوشش تو چشماش نگاه كردم و گفتم : تویی كه اشتباه میكنی با یه چت عاشق میشی ؟ فقط با چت ؟ نگو كه دردت فقط همینه  

همخون لحظه اریكا اومد و زد  تو صورتم ..دستم رو جلوی صورتم گرفتم و رو به سعید گفتم : كسی كه ارزش داره باهاش باشی من نیستم ..همین دختره ...همین كه انقدر دوست داره كه تنها چیزی كه از امام رضا میخواست تو بودی ..همین كه با اینكه من برای دفاع از اونزدمت  رو زدم ولی اون برای دفاع از تو منو زده  

تو هیچكدوم از چت های ما اسمی از عشق برده نشده بود یادت رفته ما بهترین دوستای هم بودیم ؟ ما هیچوقت چت هامون به عنوان 2 تا عاشق نبوده

سعید : ولی خودت همیشه میگفتی كسی كه دوسش داری خیلی بهم نزدیكه

نمیدونم رو چه حسابی ولی یه قدم برگشتم عقب دست سامین رو گرفتم و گفت : كسی كه دوسش داشتم و دارم سامینه گفتم بهت نزدیكه ولی نگفتم كه خودتی 

سعید مثل دیوونه ها یهو از وسط جمع رفت ..اریكا بهم با غضب نگاه كرد و بعد از یه سمت دیگه رفت 
رایكا چند لحظه ای بهم خیره شد و بعد پشت سر خواهرش رفت 

همه رفته بودن ..این تنه كاری بود كه میتونستم بكنم میدونم خودم رو خیلی بد جلوه داده بودم ولی زندگی اونا حفظ میشد اینجوری یعنی امیدوار بودم حفظ شه برگشتم سمت سامین ..هنوز سرش رو پایین انداخته بود آروم گفتم :ببخشید نمیخواستم این حرف رو بزنم و از تو مایه بذارم ..میدونم الان برای توهم بد شده گناه نكردی كه دوست من شدی .. 
سامین هم جوابی نداد حقم داشت كه ناراحت باشه از كنارش رفتم ..رفتم تا اونم بتونه یه نفس آزاد بكشه

من موندم و یه بغض كه دیگه باید میتركید .. یه پیاده رو پر از آدم اما خالی از آدمایی كه دوسشون داشتم 

یه ساعتی همونجوری تو خیابون راه رفتم كه ویبره ی گوشیم منو به خودم آورد ..پیام داشتم ..از رایكا بازش كردم :
زود بیا خونه یه چیزی پیش اومده

با یه تاكسی برگشتم به خونه ..سعید و سامین هم بودن انگاری رایكا به همه پیام داده بود ..بعد چند لحظه خود رایكا اومد و گفت : اریكا همون موقع برگشته سمت تهران ..تنها ..ولی..

سامین : ولی چی  ؟

چون یهویی رفت ترسیدم به خونه زنگ زدم ببینم خبری ازش دارن یا نه اونام كلی سوال پیچم كردن و منم چون هول بودم همه چیز رو گفتم 


سامین : رایكا تو چیكار كردی ؟ مگه دیوونه شدی ؟

سعید رفت تو اتاق و بعد چند لحظه ساكش رو گرفت و رو به رایكا گفت : منم برمیگردم میای ؟

رایكا : آره آره باید برگردیم همه نگرانن ..

رایكا هم رفت و ساكش رو جمع كرد بی محلی سعید نه تنها نسبت به من بود حتی سامین هم آدم حساب نمیكرد برای خودم ناراحت نبودم اما حق سامین این نبود ..

چند دقیقه بعد رایكا اومد بیرون و چند لحظه به سامین نگاه كرد و بعد با یه خداحافظ خشك و خالی با سعید  رفتن بیرون 

همون لحظه گوشیم زنگ خورد شماره مامان بود .. میدونستم قراره سر زنش شم ..این همه شدم اینم روش .. جواب دادم
- بله ؟
- زود برگرد بیا خونه
- چیشده ؟
- یعنی خبر نداری ؟
- خبر دارم اما نمیدونم شما چیرو میدونید چی رو نمیدونید
- شاهكار های شما به گوش رسیده ..نیلا این چه كاری بود كردی ؟ سعید ؟ چرا اخه دختر دیوونه ؟ از بچگی همه تورو با سامین میدیدن و با دوستی یا حتی ازدواج شما كسی مشكلی نداشت ولی الان با كاری كه كردی حتی اگه دوسش هم داشته باشی بابات گفته حق نداری حتی اسمش رو بیاری  .. برگرد خونه طود تر ..

گوشیو قطع كردم با دستم اشكام رو كه گونه هام رو خیس كرده بود پاك كردم و رو به سامین گفتم : بابت همه چیز معذرت میخوام ..وقتی برسم به همه توضیح میدم كه همه اشتباها بخاطر من بوده .. هیچ مشكلی برات پیش نمیاد ....

منم رفتم و وسایلم رو جمع كردم بعدشم تنهایی رفتم ترمینال و بعدشم به سمت تهران حركت كردیم ..
كل راه حتی یه ثانیه هم نخوابیدم .. محروم شده بودم از همه چیزم .. حرف نزدن با سامین خیلی سخت بود انگاری كسیو قرار بود از دست بدم كه همیشه باهام بوده همیشه پشتم بوده و دركم میكرده ..

به محض اینكه رسیدم با اینكه خستگی راه همراهم بود مامان دستم رو گرفت و برد جلوی بابا ..حتی نمیتونستم تو چشمش نگاه كنم ساكت نشستم تا هر چی میخواد بگه

بعد كمی صبر گفت : نیلا وقتی اینجا باشی نمیتونم تو چشم دوستم و بهترین همكارم نگاه كنم تو با هر دوتا پسرشون بازی كردی و میدونی مقصر اصلی خودتی همین فردا وسایلت رو جمع میكنی و برمیگردی اتریش ..به بهونه درس خوندن میری شاید یكم بتونم سرم رو جلو مردم بلند كنم

شنیدن این حرفا از دهن بابا خیلی برام سخت بود خیلیی شنگین با گریه و التماس نگاهش كردم و گفتم : بابا از اینكه دخترت باشه پیشت خجالت زده میشی ؟ جا اینكه ازش همایت كنی ؟ جا اینكه ازش بپرسی چی شده ؟ جا اینكه آرومش كنی ؟
گریم شدید شد صدای گریم به حق حق تبدیل شد مامان دستم رو گرفت و برد سمت اتاقم و رو تختم نشوندم و گفت : برای خودتم بهتره یكم از این ماجرا ها دور میمونی ..بابت هم تصمییم رو گرفته استراحت كن كه فردا باید بری..

من : مامان توام ؟ ..مامان من نمیخوام برم ...
بدون هیچ جوابی از اتاق رفت بیرون ودرو محكم بست
سرمو تو بالشم فرو كردم  تا میتونستم گریه كردم ولی اون شب هرچ گریه میكردم خالی نمشیدم بازم سنگینی اشتباهم رو روی قلبم حس میكردم باعث رنج كشیدن همه شده بودم و خودمم از چشم همه افتاده بودم ..

با یه اشتباه كوچیك كه كم كم بزرگ شده بود .. 
فكر اینكه حتی سامین رو رنجونده بودم دیوونم میكرد .. توی اون شرایط نه به سعید نه به رایكا نه حتی اریكا به هیچكس جز سامین نمیتونستم فكر كنم .. توی این شرایطم بیشتر از همه به اون احتیاج داشتم كسی كه آرومم كنم حتی بد ترین لحظه هام رو شاد كنه

با گریه خوابم برده بود وقتی هم بیدار شدم با یه حس بد ...بدتر از همیشه در اتاقم رو باز كردم مامان تا منو دید سریع گفت : چقد دیر بیدار شدی ؟ بدو پروازت یه ساعت دیگه اس تازه میخواستم بیام صدات كنم تا بیدار شی

من : نگران حال من نبودید ..اون وقت نگران جا موندن از پروازید ؟

مامان گوشی تلفن رو برداشت بدون جاب دادن به سوال من آژانس رو گرفت و درخواست یه ماشین كرد و بعد از قطع كردن رو به من گفت : سریع اماده شو تا چند دقیقه دیگه میرسه

دیگه حتی نمیتونستم گریه كنم راستش بیخیال شدم بیخال خانوادم و همه كس

آره میفهمم حالا چرا دخترا همشیشه باید كوچیك شن و زجر بكشن.. درسته ما زیاد این ور اونور میریم ولی در كل یه ایرانی ایم كسایی كه دختراشون رو نازپرورده بار میارن اما با كوچیك ترین اشتباه دخترشون از چشمشون میوفته جا اینكه تو این لحظات دلداری بدن بچشون رو از خودشون و همه تردش میكنن زندگی رو براش جهنم میكنن تا به مرگ حاظر شه 
دستم رو مشت كردم طوری كه تیزی نانام رو حس میكردم به گفتن كلمه به درك یكم خودم رو آروم كردم 
وسایلم كه هووز توی ساك بود خودمم یه لباسی پوشیدم و وقتی صدای بوق آژانس رو شنیدم بدون خداحافظی با كسی از خونه زدم بیرون یه متن خداحافظی كوتاه و حلالیت طلبی بدون هیچ توضیحی به سامین و سعید و رایكا و اریكا فرستادم و خطم رو شیكوندم و سوار آژانس شدم 

میدونستم دیگه دلم تنگ نمیشه نه برای این خونه نه برای كسایی كه تو بد ترین شرایط منو به حال خودم رها كردن حتی یه نگاه هم برای خداحافظی به خونه ننداختم 
میرم تا یه زندگی جدید رو شروع كنم ..میرم تا یه نیلای دیگه باشم ..نیلای پاك و معصوم رو كسی باور نكرد میرم تا یه نیلای دیگه باشم ..میرم ..




نوع مطلب : 4MiNute، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1396 07:09 ق.ظ
What's Going down i am new to this, I stumbled upon this I've discovered It absolutely
useful and it has helped me out loads. I am hoping to give a contribution &
aid different customers like its helped me. Good job.
سه شنبه 22 فروردین 1396 01:31 ق.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in reality was a
amusement account it. Glance complicated to more introduced agreeable from you!
By the way, how could we communicate?
چهارشنبه 16 فروردین 1396 07:51 ق.ظ
I've learn some excellent stuff here. Definitely value
bookmarking for revisiting. I surprise how a
lot effort you set to create this sort of excellent informative
website.
دوشنبه 13 آبان 1392 07:42 ب.ظ
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادیا برو بمیر از قشنگ بو بدت میاااااد؟؟؟؟؟

خوب زشت بود چی کنیم وااا[نیششخند]
NaNa juNهان ؟ جان ؟
دوشنبه 13 آبان 1392 07:41 ب.ظ
نــــــــــــــــــــــانـــــا
NaNa juNبلی؟
دوشنبه 15 مهر 1392 04:24 ب.ظ
اپم عزیز دلم
NaNa juNاومدممم
جمعه 12 مهر 1392 03:56 ب.ظ
این قسمت یازدم زود بزار جونم به لبم رسید
NaNa juNایول سرعت عمل جونت خوبه واس من فقط به چونم میرسه
چهارشنبه 27 شهریور 1392 02:31 ق.ظ
bezar dge
سه شنبه 26 شهریور 1392 01:45 ب.ظ
بایه عالمه عکس و خبر اپم
راستی چرا اپ نمیکنی بس
دوشنبه 25 شهریور 1392 11:50 ب.ظ
اجی چرا داستانو اپ نمی کنی؟
6-7روز دیگه مدارس شروع میشه بعد دیگه کسی نمیتونه بخونه ها!
NaNa juNنمیدونم حس نویسندگی نمیاد :)
در گیر ه سری كارا بودم

یکشنبه 24 شهریور 1392 08:42 ب.ظ
جدی چقد زود گذاشتی داستانو
NaNa juNاره ..خیلی زود بود نه ؟؟؟
یکشنبه 24 شهریور 1392 03:48 ب.ظ

aliye dastanaaaaa

bodo 4daghigharo bezar ghesmate 9 bodoooooo
شنبه 23 شهریور 1392 08:42 ب.ظ
شنبه 23 شهریور 1392 08:37 ب.ظ
شنبه 23 شهریور 1392 08:36 ب.ظ
شنبه 23 شهریور 1392 11:27 ق.ظ
ali bod ap shodi khabaram kon linkam shodi
NaNa juNلینكی توام:)
جمعه 22 شهریور 1392 03:37 ب.ظ
چرا اسمای فارسی رو نمینویسه ؟اون دو تای قبلی من بودم
NaNa juNنمیدونم والا ... :)
جمعه 22 شهریور 1392 03:35 ب.ظ
NaNa juN:-*
جمعه 22 شهریور 1392 03:33 ب.ظ
سیلوم عشقم ، خب قسمت نه رو کی میذاری پ ؟
NaNa juNسلام عزیزم ..به همین زودیااا ..
جمعه 22 شهریور 1392 02:41 ب.ظ
این وبت هم لینک شد
داستانو تا اینجا خوندم قسمت 8 خیلی جالب بود...8 قسمت خوندم اما هنوز رایکا با اریکا رو قاطی میکنم...از سعید خوشم اومد اما از اریکا بدم میاد ایـــش
NaNa juNتوام لینكی :)
اره خیلیا رو اریكا و رایكا گیر دارن نمیدونم چرا :دی
اخییی بیچاره اریكااا :)
جمعه 22 شهریور 1392 12:13 ب.ظ
سیلام نادیا جون وب خوشملتون مبارک!منتظر قسمت نه
NaNa juNسلام زهرا جونی ..مرسی..
باشه میذارمشــــــــ
جمعه 22 شهریور 1392 10:36 ق.ظ
جمعه 22 شهریور 1392 12:40 ق.ظ
abji ghesmate 9 chahar daghigharo bezar dge
NaNa juNباشه عزیزم ببینم چند نفر میان اینجا همایت كنن :)
نظرا زیاد شد میذارم
جمعه 22 شهریور 1392 12:02 ق.ظ
من که پای ثابت داستاناتونم
لینکین منم بلینکید باتچکر
NaNa juNمیسی آیلین جون باشه ایمجا هم میلینكمتــــــــــ :-*
پنجشنبه 21 شهریور 1392 09:01 ب.ظ
به به وبه نو مبارک
لینک شدین منم بلینکین
NaNa juNبه به پریناز جون :)
مرسی عزیزم توام لینكی پرپری جون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :