تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - LaSt RoSe- 1
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: NaNa juN

سلام اینم قسمت اول داستان آخرین رز

این داستان رو با نسیم جون نوشتم :)

آدرس بلاگ نسیم جون : ♣♫ Mƴ լơɣє ơɲլƴ ӈєơ ƴơʋɲɠ ƨƛєɲɠ ♣♫

توضیحات داستان رو میتونید تو ادامه مطلب پست ثابت بخونید :)

 

یه روز آفتابی بود اما تا رسیدیم یه باد خنك یه نسیم آروم همش به صورتمون میخورد محو تماشای منظره بودم 

در حالی كه گوشیم دستم بود با یه دستم ساك هارو میبردم داخل بین راه هی وایمیسادنم و خونه های دور و برمون رو دید میزدم

نونا : نـانااااا؟؟ كمك نمیكنی ؟ چرا انقد سر و گوشت میجنبه دختر ؟ بیا زود تر ساك هارو ببریم داخل اون گوشی خوشگلتم بدذار تو جیبت لازم نیست پز بدی من قشنگ ترشو دارم

تا خواستم گوشیو بذارم تو جیبم ویبره رفت پیام اومده بود بازش كردم با خوشحالی دویدم سمت نونا و گفتم : مین ..مین..

نونا : مین ؟ كو ؟ كجا ؟ رو مین هستیم ؟

من : نه بابا مین هیوك پیام داده 

نونا با بیخیالی به كارش ادامه داد و با اشاره به ساك به منم فهموند كه برم وسایل رو ببرم

نونا خواهر 2 قلوی من بود كسی كه بیشتر از همه دوسش داشتم و بیشتر از همه هم باهم دعوا داشتیم 

هیچ شباهتی هم بهم نداشتیم نه از نظر قیافه نه از نظر اخلاق .. تازه از امریكا اومده بودیم كره یعنی برای ادامه تحصیل نونا اومدیم منم كه نخود هر آش هر جا میره باهاش میرم ولی خودمونیم ها یكمی هم بخاطر این بود كه مین هیوك كره اس و دوس داشتم پیشش باشم

بالاخره با بی میلی ساك رو بردم داخل نونا بلند گفت : خب دیگه تموم شد 

من پریدم رو كاناپه و لم دادم و گفتم : آخ خدارو شكر 

نونا : نه كه خیلی كمك كردی حالا از منم خسته تری ؟

گوشیو دستم گرفتم و پیام رو باز كردم اومدنمون رو به كره تبریك گفته بود و تهشم نوشته بود دوست داره زودتر ببینتم و ترجیحا امروز

بلند بلند از روی پیام خوندم نونا هم كه  میشنید اومد كنارم نشست و ضربه خفیفی به سرم زد و گفت : كی میخوای بزرگ شی ؟ چرا وقتی امریكا بودی حتی یه بارم نمیومد ببینتت ؟ همه ارتباطتون شده بود چت بعد دستش رو گذاشت رو سرش و گفت : كاش از اولشم شما دو تا همدیگه رو اون روز نمیدیدید

یهو نشستم صاف نشستم و گفتم : خب مین هیوك خواننده اس نمیتونه هر وقت دلم خواست پاشه باید ور دلم كه ؟

نونا : چیزی ندارم بگم میرم استراحت كنم 

منم انگار بهم فلفل زده بودن بلند شدم هی دور خودم میچرخیدم هی تو فكر این بودم كه چی بپوشم برم بیرون

بعد چند ثانیه رو به نونا گفتم : میگم نونا چی بپوشم ؟؟

نونا : ناناااا دیگه داری كلافم میكنی نكنه تا گفته دوس داره ببینتت میخوای پاشی بری پیشش ؟

خودمو لوس كردم و چند بار پلك زدم و گفتم : پس چی ؟

نونا  با كلافگی خودش رو باد زد و گفت : وای چقد گرمه ..وای خدا به این بشر یكم عقل بده ..

رفت سمت اتاقش البته غرغر هاش ادامه داشت بقیش رو نشنیدم چون درو محكم كوبوند 

به مین هیوك پیادم دادم و گفتم كه میتونم برم ببینمش اونم آدرس رو برام فرستاد 

از لا به لای وسایلم بالاخره یه دكلته یاسی و كت كوتاه مشكی روش رو پوشیدم جلوی آینه قدی اتاق یه چرخی زدم و انشگتم رو به نشونه تایید تكون دادم و گفتم : پرفكت 

بعدش سریع كفشم روپشیدم و راهی بیرون شدم تاكسی گرفتم و چون زیاد خیابونای ئول رو نمیشناختم آدرس رو به راننده گفتم تا خودش منو برسونه 

از شیشه ها به بیرون نگاه میكردم راستش من دختر ابلهی نبودم میفهمیدم شاید حق با نوناست مین هیوك اونجوری كه من دوسش دارم دوسم نداره و من دارم كارش رو بهونه میكنم تا خودم رو قانع كنم 

وقتی رسیدم رفتم داخل همون كافی شاپی كه گفته بود با چشام دنبالش میگشتم كه یه گل اومد جلوی صورتم بعد چند لحظه قیافه ی خندون مین هیوك رو دیدم كه گل رو به طرف میگرفت 

گل رو از دستش گرفتم اونم خیلی خودمونی یهو دستم رو گرفت و منو كنار میزی كه نزدیك شیشه ها بود نشوند و خودشم ر و به روم دور میز نشست

مین هیوك : باور كن به سختی تونستم بشناسمت خیلی عوض شدی

 لبخند زدم و گفتم : تا این حد ؟

دستاش رو آورد جلو و دستام رو كه رو میز بود رو گرفت و گفت : آره ..دوس داشتم خوشحالت نم واسه همن گلی كه دوس دشاتی رو اوردم واست

یهو قلبم گرفت من همه گل هارو دوست داشتم ولی بهش گفته بودم رز قرمز رو بیشتر دوس دارم چون نشونه عشقه یعنی یادش رفته ؟ یا ..یا این گل مورد علاقه ی یكی دیگه اس كه بازم با من اشتباه گرفته ؟

مین هیوك : چیزی شده ؟

با یه لبخند مصنوعی برای لا پوشونی گفتم : نه چیزی نشده ..خوشحالم بعد مدت ها دوباره میبینمت مین هیوك

مین هیوك : منم همینطور 

تو دلم گفتم اگه توام همینطور چرا حتی یه بارم پا نشدی بیای منو ببینی ؟ تو كه میتونستی ؟

گارسون اومد تا سفارشمون رو بگیره من هر وقت عصبی میشدم با نسكافه آروم میشدم تنها چیزی بود كه میتونست آرومم كنه واسه همین نسكافه سفارش دادم 

مین هیوك هم بعد من گفت : 2 تا لطفا

بعد اینكه گارسون رفت مین هیوك گفت : گفته بودی نسكافه دوست نداری چطور سفارش دادی؟

چشامو بستم تا یكم آروم شم وای خدا این چش بود ؟ بهش گفته بودم مواقعی كه حالم خوب نیست نسكافه میخورم و دوسش دارم اما .. نانا تو دیوونه ای دختر كلمه به كلمه حرفاش رو حفظ كردی دونه به دونه چیزایی كه دوست داره رو برای خودت لیست كردی تا بهش عمل كنی اما اون چی ؟ اصلا به فكرت هست ؟

گوشی مین هیوك زنگ خورد جواب داد 

- آ بله ..

-...

- جدی هیونگ ؟ ..دارم میام ..

گوشیو قطع كرد و گفت یه كار مهم پیش اومده باید بره خونه ی یونگ هوا و بعد یكم عذر خواهی اونجا رو ترك كرد

بعد رفتنش نسكافه هارو آوردن تلخی نسكافه توی اونروز بیشتر از همیشه بود انگار تلخی اون لحظه هام هم توش حس میكردم یكی از تلخ ترین روز هام با تلخ ترین نسكافه ..

كم كم خورشید داشت غروب میكرد و هوا هم تاریك میشد یكم تو پیاده رو قدم زدم با گلی كه توی دستم بود بی هوا میچرخیدم كه یهو یكی داشت رد میشد تنه زد بهم و گل از دستم افتاد 

صدای یه بچه كه دست پدرش رو گرفته بود در اومد و گفت : خانوم گلتون افتاد 

خم شدم گل رو برداشتم و به بچه كه با معصومیتش بهم نگاه میكرد و لبخند میزد متقابلا لبخند زدم و گفتم : دوس داری این گل رو بدم به تو ؟

دختر بچه با خوشحالی سرش رو به نشونه تایید تكون داد گل رو گرفتم جلوش و گفتم : خب پس چرا معطلی بیا بگیرش تا پشیمون نشدم

گل رو برداشت و گفت : خانوم شما خیلی مهربونید 

لپش رو كشیدم و گفتم : توام خیلی با مزه ای 

بعد با دستام واس بای بای كردم و راهی خونه شدم 

وقتی رسیدم دیگه كاملا شب شده بود چند باری نونا رو صدا زدم كه جواب نداد رفتم تو اتاقش اما نبود ..تنها جایی كه مونده بود بالكن بود .. رفتم اونجا كه دیدم روی بالكن ایستاده 

بعد صدای یه پسر رو شنیدم كه انگار از ساختمون جلویی كه خیلی هم نزدیك بود انگار چسبیده به ساختمون ما بود میومد 

داشت آواز میخوند صدای دلنشینی داشت با اینكه نمیتونستم قیافش رو ببینم اما صداش  غم خاصی داشت كه منم با اون شرایطم كاملا اشكم داشت در میومد ولی سریع قیافه غم زدم رو عوض كردم و با یه لبخند مصنوعی رفتم كنار نونا كه اونم انگار با تمام وجود  داشت به صدای اون شخص گوش میداد 

 





نوع مطلب : LaSt Rose، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:11 ب.ظ
When someone writes an post he/she retains the image of a user in his/her brain that
how a user can understand it. Therefore that's why this post is
amazing. Thanks!
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:38 ق.ظ
This site was... how do I say it? Relevant!! Finally I
have found something that helped me. Cheers!
چهارشنبه 16 فروردین 1396 08:41 ق.ظ
Hmm it seems like your site ate my first comment (it
was super long) so I guess I'll just sum it up what I had written and say, I'm thoroughly enjoying your blog.
I too am an aspiring blog blogger but I'm still new to
the whole thing. Do you have any points for beginner blog writers?

I'd really appreciate it.
یکشنبه 13 فروردین 1396 06:25 ب.ظ
When I originally commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox
and now each time a comment is added I get four emails with the same comment.

Is there any way you can remove me from that service?
Thank you!
یکشنبه 24 شهریور 1392 09:40 ق.ظ
نانا داستان پری بال سفیدو یادته میشه به اسم من بزاریش تو وب كلشو نوشتم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :