تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - Last RoSe -2
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: NaNa juN

قسمت دوم داستان آخرین رز :)

 

داستان از زبون نسیم جونه ( از زبون نونا)

اكثرا من این سبكی مینویسم  حالا نمیدونم شما آشنایی دارید یا نه ( 2 زبونه نوشتن)

دیگه حرفی نمیزنم بریم اتفاقا رو از دیدگاه نونا بخونیم :


My baby you …

این ترانه ای بود که رو بالکن داشتم میشنیدم نه تنها داشتم اینو گوش میدادم بلکه داشتم احساسش میکردم برای یه لحظه حس کردم واقعا توش غرق شدم چشامو بستم

نونا نونااااااااا این صدای آبجیم بود که داشت صدام میکرد با دستم اشکامو پاک کردم و سریع یه لبخند زدم و برگشتم درست پشت سرم تو بالکن ایستاده بود

نانا : این صدا ...؟

_ صدای کیه؟؟ واقعا آرامش بخش و دوست داشتنیه

ادامه داد : هی داشتی گریه میکردی؟؟

من : نهههه نه چیزی رفته توی چشمم خندیدم سریع رفتم داخل و نشستم روی تختم

نانا اومد کنارم و نشست روی تخت و دستمو گرفت

پرسید : چیزی شده؟؟

من : نه مگه باید چیزی میشد؟؟

یه لحظه چشمم افتاد به چهرش .. خندون و آروم نبود انگار حس بدی داشت

من : تو خودت چی؟ اتفاقی افتاده برات؟؟

نانا : من؟؟

دست پاچه شد و ادامه داد ..

_ نه

من : مین هیوک رو دیدی؟ دختره ی عجول !

نانا : سرشو به حالت تایید تکون داد

من : چطور پیش رفت ؟ خوش گذشت ؟

نانا : اره عالی بود من دیگه میرم بخوابم

از جاش پاشد و چند قدم رفت

من : نانا چیزی شده؟؟ مطمئنی حالت خوبه؟؟ مطمئنی اوضاع خوب پیش رفته؟؟

نانا آروم سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون

من روی تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم

اون صدا ..!

اون احساسی که من داشتم ..

سرمو محکم لای دستام گرفتم ... آآآآآه این دیگه چیه؟؟

این چه حسی بود؟؟ باید بیخیالش بشم نه؟؟

همونجا خوابم برده بود وقتی بیدار شدم یه نگاه به ساعت انداختم

وای ساعت 9 شده وای نهههههههه دیرم شده

سریع پاشدم و با عجله لباسامو تنم کردم نانا هنوز خواب بود بدون اینکه صبحونه بخورم از خونه خارج شدم

وقتی رسیدم دم در فهمیدم هیچ پولی ندارم

من : ایش یعنی چی؟؟

دوباره دوییدم داخل خونه و رفتم بالا سر نانا و صداش کردم و با دستم هی تکونش میدادم

من : ناناااااااا هییییییی بابا تن لش بیدار شو دیگههههه هییییییی ناناااااااا

نانا : هووووم؟؟ تا چشمش به من خورد جیغ زد منم وقتی اونو با موهای ژولیده دیدم و دیدم که دارم جیغ میزنه شروع کردم به جیغ زدن

هیییییییی آروم باش منم دیرم شده هیچی پول ندارم زود باااااش باید بهم پول قرض بدی زود باش

نانا : من دیگه به تو پول نمیدم دختره ی دیونه زهره ترک شدمممممم

نونا : ابجی جووووون خواهش میکنم دیگه دیرم شده دیگه تو مدرسه رام نمیدن ها امروز اولین روزمه خواهش میکنم

نانا : به کیفش اشاره کرد و گفت برو از توش بردار فقط 5 دلار فهمیدی؟

منم دوییدم و از توی کیفش یه 20 دلاری برداشتم و تشکر کردم

نانا : هیییییییییی کجااااااا گفتم فقط 5 دلار ... آه بچه ی بد !

توی مدرسه ی رقص گونجاگو :

سراسیمه وارد کلاس شدم !

همه توجهشون به من جلب شده بود .. سرمو به نشانه احترام به کره ای برای معلم خم کردم و سلام کردم

معلم آقای کانگ جو هیون : شما عضو جدید آمریکایی هستین؟؟ دیر کردین

من : اوه بله بله من نونا هستم معذرت میخوام سر راهم یه کاری برام پیش اومد

معلم : برای اولین بار اشکالی نداره میتونی بشینی

اون روز به خیر گذشت و من برگشتم خونه

ساعت 4 بعد از ظهر :

سلاااااااام نانا جوووووووونم خونه ای؟؟

نانا : اره من دارم غذا درست میکنم

رفتم کنارش توی آشپزخونه

من : هی همچین گفتی غذا فکر کردم داری سوپ استخون گاو با ادویه ی زیییاااااد درست میکنی؟

_ __ـ وای واقعا دلم از این غذا میخوااااااد حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟ اوهوووووو

نانا : خیلی خب خودتو جمع و جور کن دیونه الان هیچی نداریم شب میریم خرید الان فقط مجبوریم نودل بخوریم

من : اخ جووووووون من عاشق خریدم

نانا : هی کور خوندی بخوای همه پولای منو خرج کنی

من : ولی من خودم یه عالمه پول دارم هنوز یه عالمه از پولی که صبح از تو کیفت برداشتم رو دارمشششش

نانا انگشتاشو شکست و گفت : صبر کن ببینممممممم دویید دنبالم منم جیغ زنون توی خونه هی اینور اونور میدوییدمو اونم هی دنبالم میکرد و جیغ میزدیم

ساعت 7 بعد از ظهر

نانا هنوز توی اتاقش خواب بود من اروم از روی تخت بلند شدم و در حالی که داشتم بدنمو میکشیدم و خمیازه میکشیدم به طرف بالکن رفتم

چشام بسته بود یکم خودمو اینور اونور کردمو ورزش کردم وقتی چشمو باز کردم دیدم یه پسر خیلی خوشگل و تقریبا تپل مپل داره هرکار من میکنم رو با لبخند تقلید میکنه شوکه شدم و دوییدم تو و در رو بستم

از کنار پرده نگاش میکردم لبخند زد و آروم رفت تو

نانا : داری خونه همسایه رو دید میزنی؟؟

من : هااااااا؟؟ ههههههه بیدار شدی؟؟ کی بیدار شدی؟؟ من ؟؟ نه نه

نانا : ههههه دیونه بیا یه چیزی بخوریم

نونا : نه من چیزی نمیخورم واقعا اضافه وزن آوردم نمیخوام تو کلاس امتیاز منفی بیارم

بعد از خوردن غذا نانا اومد و کنارم نشست همینطور که هی با گوشیش ور میرفت مشخص بود که داره به مین هیوک اس میده

بهم گفت : خب چی دیدی؟

من : وا قرار بود چیزی ببینم؟؟

نانا : خیلی خب نگو هرطور مایلی

ساعت 9 شده بود

من : من دارم میرم با تلسکوپ ستاره هارو نیگاه کنم میخوای بیای؟؟

نانا : نه میخوام با مین هیوک صحبت کنم برو

من اومدم تو بالکن رو تلسکوپ رو گذاشتم رو لبه ی بالکن رو شروع کردم به دیدن ستاره ها و گفتن اسماشون

همینطور یهو شیطونیم گرفت و به خونه ی همسایه ها با تلسکوپ نیگاه میکردم

یهو چشمم رو یه پارچه ی مشکی خورد همینطور تلسکوپ رو آوردم بالا و بالا تر تا دیدم که یکی داره بهم لبخند میزنه

سریع چشمو از رو تلسکوپ برداشتم و دیدم همون پسره ست با گیتار نشسته رو بالکن و داره نگام میکنه و بهم لبخند میزنه

من همینطور بهش خیره مونده بودم!

لبخند مردونه ، لباس سرخ ، چشای ریز و کشیده ، لپای برجسته ، موهای جو گندمی که روی پیشونیش ریخته

یهو گفت : سلام شبتون بخیر

وقتی صداش رو شنیدم حس کردم دارم ضربان قلبم رو که به شدت میتپه رو حس کنم

همینطور که شوکه شده بودم سرم رو به نشانه احترام خم کردم و گفتم : س س .. سلام

لبخند ملیحی زد وچون بالکن دوتا ساختمون بهم راه داشتن اومد سمتم

حس عجیبی داشتم انگار داشتم به نقطه ی شروع یه رویا نزدیک میشدم شروع کرد به حرف زدن !

گفت : خیلی زیبا به نظر میرسید کجا زندگی میکردید؟

من : ممنونم من تا دیروز تو آمریکا بودم دقیقا تو نیویورک

اون : میتونم اسمتون رو بپرسم ؟

من : بله

اون : خب

من : خب بپرسید

آروم خندید و گفت خب اسمتون چیه ؟

من : نونا و شما؟؟

اون : من یونگ سنگ هستم .. هیو یونگ سنگ !

من واقعا محو تماشای صورت خوشگل و اروم و اون لبخند دوست داشتنیش شده بودم هیچوقت این حس رو نداشتم

حالا حس میکردم من واقعا واقعا عاشق یه نفرم

همینطور که داشتیم باهم صحبت میکردم نانا اومد تو بالکن و گفت ..

ادامه دارد ...!

بنظرتون نانا میخواد راجع به چی حرف بزنه ؟؟؟

+ نظر ،پیشنهاد ، انتقاد  وارده 





نوع مطلب : LaSt Rose، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:41 ب.ظ
Hi, i feel that i noticed you visited my website thus i got here to return the prefer?.I am attempting to find
things to improve my website!I suppose its good enough to use a few of
your ideas!!
چهارشنبه 16 فروردین 1396 08:18 ق.ظ
It's very easy to find out any topic on web as compared to books, as I
found this piece of writing at this site.
شنبه 12 فروردین 1396 03:06 ب.ظ
Thanks a lot for sharing this with all of us you really know
what you are speaking about! Bookmarked. Kindly also
seek advice from my site =). We can have a hyperlink alternate contract among
us
شنبه 23 شهریور 1392 12:36 ب.ظ

نه نه چی داری با یونگ سنگ میحرفی اگه به ابجیت نگفتم هر چند که خودش زودتر اومد

فکر کنم میگه خجالت نمیکشی احمق تو بالکن با پسره مردم صحبت میکنی زود بیا ت خونه فهمیدی
راستی داستانتم عالیه
NaNa juNههههههه مرسی شادی جووونی :)
جمعه 22 شهریور 1392 04:37 ب.ظ
aaliiiii
NaNa juNمرسییی
جمعه 22 شهریور 1392 02:37 ق.ظ
perfect
NaNa juNبله بله :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :