تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - Last Rose -3
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
سه شنبه 26 شهریور 1392 :: NaNa juN



قسمت سوم آخرین رز :

(داستان از زبون نـ ـانـآ)حس كردم یه صدا هایی میاد ..یعنی نونا دیوونه شده بود ؟ با خودش حرف میزد ؟؟

صدا از بالكن میومد رفتم به سمت بالكن داشت با یه نفر حرف میزد .. رفتم جلو ..

یه پسر بود حدس میزدم همونیه كه داشت آواز میخوند ...  رو به نونا گفتم : چرا داری با یه پسر حرف میزنی هان ؟

نونا : نانا این تویی ؟

یه اه كشیدم و گفتم : نه فقط داشتم ادای تورو در میاوردم وقتی با مینهیوك حرف میزنم این شكلی میشی

صدای گوشیم بلند شد رو به پسره گفتم : سلام خوشحال شدم دیدمتون  و خداخافظ چون تماس دارم ..

رو به نونا گفتم : میبینی مین هیوك چه حلال زاده اس ؟؟  با خنده اونجا رو ترك كردم

راستش مین هیوك زنگ نزده بود فقط یه میس بود همین .. میخواستم نونا تنها باشه تا خودش رو پیدا كنه حس میكردم یه حس هایی نسبت به اون پسر لپ گلی داره

رفتم تو اتاقم رو تختم .. چیشد كه مین هیوک رو شناختم ؟ همه چیز مثل یه فیلم كه گذاشته بودنش رو دوره تند از جلو چشمام گذر میكرد مثلا روزی كه واسه اولین بار تو امریكا دیدمش یه پسر سر به هوا كه فكرشم نمیكردم هنرمند باشه خوب یادمه اون شب دلم گرفته بود تنهایی رفته بودم رستوران كه غذا بخورم كه سر و صدای چند نفر و شنیدم و فهمیدم مین هیوك كیف پولش رو جا گذاشته و اومده كلی هم غذا سفارش داده و خورده نمیدونم رو چه حسابی ولی رفتم  جلو و گفتم ایشون همراه منن و پول غذاش رو حساب كردم

برگشته بودم رو میزم با بی اعتنایی به اون تا بقیه غذام رو بخورم یهو اومد جلوم نشست با یه لبخند و شیطنت خاص گفت : یه بلیط رایگان گرفتی

با بی حوصلگی چنگالش رو تو بشقاب غذام میچرخوندم و آروم گفتم : بلیط چی ؟؟ شهر بازی ؟

بلند بلند خندید توجهی نكردم تا اینكه صدای خندش بلند تر از قبل شد زیر چشمی دور و برم رو دیدم همه داشتن كم كم مارو زیر نظر میگرفتن كه یهو چنگال رو انداختم و با دستم جلو دهنش رو گرفتم و گفتم : آروم باش همه دارن مارو نگاه میكنن .. باشه ؟؟

با اشاره به دستم فهمیدم باید دستم رو از جلو دهنش بر دارم سریع دستم رو برداشتم كه گفت : خب باشه..

لیوان آب رو برداشتم و داشتم میخوردم كه ادامه داد : من مین هیوكم تو یه گروه موسیقی هستیم یه گروه موسیقی تو كره ..اسم سی ان بلو رو نشنیدی ؟

آخرین قطره ی آب رفت تو گلوم و شروع كردم به سرفه كردن آخه اسمش رو شنیده بودم خودم نه نه ..اسمش فقط نه چند تا موزیك ازشون داشتم ...

قیافه ی معصوم و تا حدی بچگونه ای داشت وقتی میخندید دلم میخواست بیخیال غم و غصه هام باشم و هم پا با اون بخندم بیخیال همه چیز .. بیخیال دنیا .. فقط بخندم ..

موبالیم كه رو میز كنار دستم بود و برداشت و شماره خودش رو گرفت تا شمارم رو داشته باشه بعد خودش رو لوس كرد و لب پایینش رو جلو اورد و گفت تو كه تو هپروتی اصلا گوش نمیدی چی میگم بعدا باهات تماس میگیرم بابت پول غذا هم ممنون اینو گفت و رفت ..

آره این بود اولین دیدارمون مین هیوك خودشم هیچوقت نفهمید چیكار كرده شاید من اهمیت چندانی براش نداشتم اما بعد دیدن اون فقط فكرش منو شاد میكرد واقعا بیخیال شده بودم بیخیال غم هام .. غم و غصه هایی كه هر دختر تین ایجر همسن من تو اون دوره داشت ..

بهم بعضی وقتا میگفت دوسم داره ولی خب ممكنه یكی نگه دوست داره ولی از رو كاراش بفهمی این گفتنش فقط لب و دهنیه نمیدونم میتونم منظورم رو درست برسونم یا نه ولی اگه دوست داشتنی هم بود نمیشد اسمش رو عشق گذاشت و این تنها مشكل من بود

تو همون حس و حال چشام رو بستم

یخ كرده بودم باز منه دیوونه پنجره رو باز گذاشتم و خوابیدم ؟؟ رو تخت نشستم یه چشمم رو باز كردم و پتو رو كشیدم روم و داد زدم : نونااااا ؟

جوابی نیومد بلند تر داد زدم : نونااااااااااا ؟

نونا سریع اومد تو اتاقم ..

بدون اینكه بهش مهلت حرف زدن بدم گفتم : نباید پنجره رو ببندی ؟ نمیگی من از سرما میمیرم ؟ اصلا اهمیتی دارم ؟ من واسه كسی اهمیت دارم اخه  ؟

نونا سریع اومد پیشم میدونستم خیلی پرم و این تقصیر نونا نیست  هر وقت عصبی بودم پر حرفی میكردم محكم بغلم كرد و گفت : چیزی شده نانا ؟

شونه ی خوبی بود برای اشك ریختن برای خالی شدن فقط آروم گریه كردم چیزی نگفتم نمیخواستم اونم در گیر كنم چون از اولشم نونا گفته بود مین هیوك كسی نیست كه بخوای دوسش داشته باشی

وقتی یكم آروم شدم سرم رو از رو شونش برداشتم و یكم فاصله گرفتم و آروم گفتم : بیانه..

نونا یه اخم كوچولو كرد و گفت : تو نمیگی چته میای پیشم گریه میكنی بعدشم میگی ببخشید یعنی حالا كارم باهات تموم شد هرری ؟

لبخند زدم و بینیش رو كشیدم و گفتم : دیشب با لپ گلی خوش گذشت ؟

زانو رو تخت نشست و با كلی ذوق همه چیز رو از سیر تا پیاز تعریف كرد بعد یهو گفت : ببینم من چرا دارم اینا رو به تو میگم هان ؟؟ تو كه هیچی نمیگی اونوقت من..

بالشم رو سمتش پرتاب كردم و گفتم : تو باید بگی فرق داری

اومد كه بزنتم تو چشمش نگاه كردم و گفتم : میگ میگ ..

بعد سریع ازش دور شدم كله خونه رو دنبالم میدوید ..انقد دویدیم كه به نفس نفس افتادیم

دوباره صدای خروس بی محل در اومد

تعجب كردین ؟؟  نه نترسین تو آپارتمان خروس نداشتیم صدای زنگ در بود قیافمو مظلوم كردم و گفتم : نونا قربون پاهای خوشگلت دو قدم برو جواب بده من جون ندارم اینو گفتم و خودمو انداختم پایین

اونم رفت سمت در و بعد چند دقیقه برگشت گفت یه پسره اس با تو كار داره

من : هان ؟ پسر ؟ كی ؟ كجا ؟چرا ؟

نونا : یهو بگو من كجام اینجا كجاست .. هیچی فكر كنم یه بار با مین هیوك دیدمش..

اسم مین هیوك رو كه اورد سریع از جام بلند شدم و به سمت در رفتم

نونا هم طبق معمول شروع كرد به غر زدن : نگاه نگاه دختره تا دو ثانیه پیش جون نداشت اسم مین هیوك میاد جون میگیره ؟

بی اعتنا به حرفاش رفتم از در بیرون اوووووو جونگ هیون بود

استایل به این میگن همچین به ماشینش لم داده بود كه باید میومدن ازش به عنوان مدل عكس مینداختن

یه چند باری تو امریكا اعضای گروه رو دیده بودم با مین هیوك برعكس اولین فكری كه با اولین دیدار ازش داشتم یعنی اینكه خیلی تخس باشه و سرد تر از بقیه اعضا اما برعكس با اون راحت تر از بقیه حرف میزدم

جونگ هیون : به چی خیره شدی ؟؟ نمیخوای بیای جلو ؟

یه سرفه كردم و یكم خودم رو جمع و جور كردم و رفتم پیشش آدرس خونه رو از كجا اوردی ؟

جونگ هیون : جا سلام علیكته ؟

یه نیشخند زدم و دستم رو مثل سربازا بردم سمت سرم و گفتم : سلام قربان

جونگ هیون : سلام .. آدرس؟ از مین هیوك دیگه ..

یه لحظه نیشخندم محو شد آخه مین هیوك خودش حتی یه بارم نیومده بود ببینتم .

جونگ هیون : چیزی شده ؟

دوباره لبخند زدم و گفت : نه .. خوشحالم بعد مدت ها میبینمت ..

جونگ هیون : منم ..امروز سرم خلوته میخوای باهم بریم یه دوری بزنیم ؟

من : كجا ؟

جونگ هیون : امروز تمرین داریم گفتم شاید دوس داشته باشی ببینی

انگشت اشارمو به سمتش گرفتم و خندیدم و گفتم : تو گفتی سرت شلوغ نیست هان ؟

نمیدونست چی بگه دستش رو برد سمت موهاش و یكم خاروندش و گفت : خب تا شنیدم اومدی كره گفتم بیام ببینمت سر ما كه همیشه شلوغه

سوار ماشین شدم با چشای گرد شده اونم سوار شد و  روشنش كرد و گفت : ماشین ماله خودته راحت باش

من : اوهوم میدونم ..خب دیدم كم مونده لپات قرمز شه خرفاتم كه نصفه نیمه میزنی با همه دخترا وقتی میخوای حرف بزنی اینجوری میشی ؟

دستش رو بلند كرد كه سریع گفتم : اون كلت داغون شد خواهش میكنم دستت رو سمت موهات نبر  و نخارونش

یكم مكث كرد و گفت : خب دختر زیادی تو زندگیم نبوده همش مشغله های كاریم برام مهم بودن

آهنگ خودشون تو ماشین پخش میشد یه اهم گفتم و بعد صداش رو زیاد كردم اهنگ :hey you بود ادای یونگ هوا رو در میارودم جونگ هیون هم كه كلا مرده بود از خنده  برگشتم سمتش و گفتم : هان ؟ چیه ؟ خب من ازش میترسم ترسناكه توام حواست به رانندگیت باشه مارو زنده برسون خواهشا

یكم بعد رسیدیم جایی بود كه تمرین میكردن دیدن جونگ شین و معذب بودن پیشش یه طرف دیدن یونگ هوا و ترسیدن ازش یه طرف رو به رو شدن با مین هیوك هم یه طرف .. اخه به اون كه نگفته بودم دارم با جونگ هیون میرم ..

رفتیم یه گوشه نشستم جونگ هیون هم رفت پیش یونگ هوا و جونگ شین منم بعد نشستن سلام كردم جونگ شین به گرمی جواب داد اما یونگ هوا رو نگید كه دلم میخواست با تفنگ میرفتم و یه تیر میزدم نوش جون كنه ..

گیتار رو دستش گرفته بود و بی اهمیت آروم جواب میداد .. مین هیوك كوشش پ ؟؟

انگاری نیومده ..همونجا نشستم اینا هم شروع كردن به تمرین ..

آهنگاشون خیلی قشنگ بود یه چیزی تو وجودم بود كه هی میگفت برو وصسط قر بده اما اون چیزه رو هی میزدم تو سرش كه حرف اضافی نزنه دم دمای غروب بود كه تمرینشون داشت تموم میشد جونگ هیون روب ه من گفت : خسته كه نشدی ؟ چند دقیقه دیگه میریم میرسونت خونتون

من : نه نشدم .. باشه ..ولی نه میخوام یكم قدم بزنم مرسی بابت امروز  ..

از جونگ شین و جونگ هیون خداحافظی كردم البته یه بای خشك خالی هم به یونگ هوا دادم اومدم بیرون پامو بیرون نذاشته بودم كه موبایلم ویبره رفت گرفتم تو دستم یه پیام داشتم ...هان ؟؟؟ مین هیوك ؟؟؟

متن پیامش : نانا خیلی فكر كردم ولی نمیشه ..هیچ جوره ..بیا بهم بزنیم ..





نوع مطلب : LaSt Rose، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:47 ب.ظ
What's up, after reading this awesome post i am as well cheerful to share my knowledge here with friends.
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:00 ق.ظ
You have made some really good points there. I checked on the
net for more info about the issue and found most
individuals will go along with your views on this website.
جمعه 18 فروردین 1396 02:53 ب.ظ
It's awesome in support of me to have a site, which
is beneficial in support of my experience. thanks admin
چهارشنبه 16 فروردین 1396 07:31 ق.ظ
I am really impressed together with your writing skills and also with the structure to your blog.
Is that this a paid theme or did you customize it yourself?
Anyway keep up the excellent quality writing, it is rare to see a great weblog like this one today..
شنبه 12 فروردین 1396 04:03 ب.ظ
I was able to find good advice from your content.
سه شنبه 2 مهر 1392 11:27 ب.ظ
سلام عزیزم بدو بیا وبم که با 7 تا اپ خمشل اومدیم...سریع بیا
NaNa juNاومدممم
جمعه 29 شهریور 1392 09:21 ب.ظ
اااااا من نمیدونستم
living like star O disappeard love رو دان کردم بخونم ....
خوندم میام رو پستای خودشون نظر میزارم ...
NaNa juNعزیزمممم :|
باشهه امیدوارم خوشت بیادددددد
باشع عزیزم منتظر نظرت هستم
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:43 ب.ظ
kheyli aliiiiiiiiiiiiiii bud
NaNa juNمیسیییییییی
پنجشنبه 28 شهریور 1392 12:09 ق.ظ
سلااااممممم.....عالللللییییی بوووودددد مثل همیشهههه....راستی ما هم کلی آپ داریم و قسمت پنجک داستان دوران دانشگاه هم آمادس. زودی بیا :*
NaNa juNسلام اومدمممم عزیزمممم
چهارشنبه 27 شهریور 1392 10:19 ب.ظ
یه سوال من تو نظرم عکسمو گذاشتم که کیگی بالاخره تونستی ببینیم
من هنو تو کف اون داستانه موندم خلاصه خخخخخ
NaNa juNهان ؟؟؟
نفهمیدممممممم
كدوم داستانه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چهارشنبه 27 شهریور 1392 03:46 ب.ظ
nana zendeii ehyanan ?
NaNa juNنه مردم :)
چهارشنبه 27 شهریور 1392 01:01 ب.ظ
ابجی اون یکی داستانتو دیگه نمینویسی اون که خیلی باحال بود
4دقیقه چی
اصلا کجایی تو چرا هیچ خبری ازت نیست

ابجی خیلی باحال بود این قسمت اخی نونا هی باید از دسته نانا زجر بکشه الهی الهی
ابجی دیگه تو اون یکی وبت داستان نمیزاری اسمه داستانتو از بس دیر کردی ادم رفته بابا بزار دیگه
NaNa juN4 دقیقه رو مینویسم
نونا ؟؟؟ اصلا دلت به حال من بدبخت بیچاره ی نانازی نمیسوزه ؟؟؟؟؟؟
هه كدوم ؟
چهارشنبه 27 شهریور 1392 12:39 ب.ظ
راسـتی من این وبتونو لینک میکنم ...
شما هم منو لینک کنید
NaNa juNاوهوم باشه ..لینكی
چهارشنبه 27 شهریور 1392 12:38 ب.ظ
نانا پس اون داستانت چی میشه؟؟؟
دیگـه نمینویسیش؟؟؟؟
NaNa juNاونو كه اعلام كرده بودم برا سال بعد ایشالااا
چهارشنبه 27 شهریور 1392 11:30 ق.ظ
اه بترکی دختر تو این مدت که من مشغول درس خوندن بودم مثل.....تو چندتا وب عوض کردی؟!...میرم تو وبت میگی این وب اپ میشه میرم اونجا باز یه ادرس گذاشتی که اونجا اپ میشه!...
من لینکت کردم داستانتم ایشالله شروع میکنم خوندن
تو که وسط داستان جا زدی
NaNa juNمن زیاد وب عوض میكنم
هههه از 2 سال قبل تا حالا حدود 7...8 تا وب رو نوشتم انتقال یافت به فلان ادرس یكی ا دوستای قدیمیم رفته بود تو اولین وبم هی وب تو وب میشد تهش به وبم دست یافت كلی فحش بارونم كرد :))
جا نزدم فقط كار داشتم نتونستم بذارم
سه شنبه 26 شهریور 1392 05:10 ب.ظ
آپـــــــم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :