تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -9
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
سه شنبه 26 شهریور 1392 :: NaNa juN


با قسمت نهم 4 دقیقه مزاحم شدم

به احتمال زیاد این داستان 15 قسمتی میشه 

مهم طولانی بودنش نیست مهم قشنگیشه دیگه مگه نه ؟؟؟


میدونستم دیگه دلم تنگ نمیشه نه برای این خونه نه برای كسایی كه تو بد ترین شرایط منو به حال خودم رها كردن حتی یه نگاه هم برای خداحافظی به خونه ننداختم 
میرم تا یه زندگی جدید رو شروع كنم ..میرم تا یه نیلای دیگه باشم ..نیلای پاك و معصوم رو كسی باور نكرد میرم تا یه نیلای دیگه باشم ..میرم ..

یه قطره اشك از گوشه چشام غلتید ولی سریع پاكش كردم نباید برای كسایی كه برام ارزشی قائل نشدن اشك بریزم .. راننده تاكسی یهو ماشین رو نگه داشت  با عصبانیت گفتم : آقا من میخوام برم فرودگاه چرا نگه داشتید ؟؟

همون لحظه یكی اومد كنار ماشین و سمت راننده و دستش رو محكم زد به راننده ( به قول معروف زد به قدش) و گفت : مرسی داداش علی ..
صدای ..صداس سامین بود .. سریع از ماشین رفتم بیرون آره خودش بود متوجه من شد لبخند زد و گفت : فكر كردم تو دقیقه 90 تو فرودگاه بیام دنبالت یكم تكراریه و خز شده این داداش علی هم دوست ماست دست گلش درد نكنه همكاری كرد


ساكت شدم و حرفی نزدم لبخندش محو شد و گفت : البته اگه دوس داری بری میرسونتت فرودگاه ..
یهو دویدم سمتش و وقتی بهش رسیدم آروم هلش دادم و گفتم : بد جنس
سامین : كی ؟ من ؟
برگشتم سمت راننده و گفتم : آقا ممنون من نمیرم فرودگاه .. راننده هه هم ماشینش رو روشن كرد و رفت ..
رو به سامین گفتم : فكر میكردم ازم ناراحتی ..یعنی حق داشتی باشی ولی خب ..
حرفم رو قطع كرد و گفت : آره ناراحت بودم ..خیلیم ناراحت بودم 
من : ببخشید نباید از تو مایه میذاشتم 
سامین : از این ناراخت نبودم 
من : پس چی ؟
سامین مشكوك نگاهم كرد و گفت : تا كی میخوای اینجا وسط خیابون وایسی ؟
با انگشت  اشاره پارك رو به رویی رو نشون دادم و گفتم : باشه بریم اونجا ..

بدون اینكه حرف بزنیم رفتیم سمت پارك همون پاركی بود كه سامین سعی كرده بود بهم توش دوچرخه سواری یاد بده .. همه اون لحظات ..همه اون ثانیه هایی كه از ته دل میخندیدم رو با سامین گذرونده بودم و از دیدنش هم واقعا خوشحال بودم ..

رسیدیم به پارك رو یه نیمكت لم دادم و گفتم : چه خبر ؟
نشست كنارم به آسمون خیره شد و گفت : خبر خوبی وجود نداره
من : انتظاری هم نداشتم كه باشه.. بگو چیشده ؟
سامین :  سعید میگه نمیخواد با اریكا ازدواج كنه ..
یه آه كشیدم و گفتم : واقعا ؟
سامین : قبل اینكه از خونه بیام بیرون كه اینجوری بود
من : هان ؟ از خونه بیای بیرون ؟ یعنی چی ؟
سامین : وعضیت خیلی بد شده تا جایی كه اطلاع دارم خانواده خالت اینا كاملا با خانواده شما قطع رابطه كردن و چون فكر میكردن من و تو باهم دوستیم منم تو خونه خودم متوجه كم توجهی های بقیه میشدم یه مدت خواستم دور باشم از همه جیز ..تا جو آروم شه

با این حرفش به خودم اومدم من نرفتم به اتریش خونه هم كه نمیتونم و نمیخوام برگردم رو به سامین گفتم : پس كجا میری ؟ من باید كجا برم ؟ 
سامین : با یكی از دوستام هماهنگ كردم فعلا میریم اونجا
من : پسره ؟
سامین : پ نه پ دوس دخترمه 
من : من بیام با 2 تا پسر ؟ حالت خوبه ؟
سامین : مگه دكتری ؟
اینجا بود كه هردومون زدیم زیر خنده ... دوباره كل كل های ما شروع شده بود حتی تو اوج غم ..این چیزی بود كه دوسش داشتم .. این چیزی بود كه بهش احتیاج داشتم ..آره ...سامین ..
یكم كه خندید گفت : دوستم با خواهر گرامیش زندگی میكنه من میرفتم اونجا خب یه جوری بود خواهرش با دو تا پسر ؟؟ حالا توام میای نه تو احساس غریبی میكنی نه من بد بخت

بدون فكر به آینده بدون فكر به اینكه قراره چی بشه بلند شدیم از جامون و به سمت خونه ی  دوست سامین به راه افتادیم 
تو راه بودیم كه گفتم : گفتی از اینكه از تو مایه گذاشتم ناراحت نشدی ..پس از چی ناراحت بودی ؟
رو به رو یه دروازه واساد و زنگ درو زد ..بعد رو به من گفت : چرا میخوای بدونی ؟
من : چون واسم مهمه
سامین : چون میدونستم اینی كه گفتی به سعید دروغه ..همین بود كه داغونم میكرد .. خب خیلی دوس داشتم اینو واقعا بشنوم اینكه بگی دوسم داری گفتی ..ولی بعد برای گفتنش ازم عذر خواهی كردی .. كه كاش نمیكردی ..همین ناراحتم كرد ..
در باز شد سامین لبخند مصنوعی زد و به پسری كه اومد دم در دست داد و گفت : ململ مهمون نمیخوای ؟
پسره : چرا نخوام ؟؟؟ تنهایی ؟
سامین سرفه ای كرد و اشاره كرد به من 
پسره سرش رو به سمت من چرخوند و بعد دیدنم گفت : شما باید نیلا خانوم باشید ..منم امیر محمدم 
سامین : ململ خودمونه
امیر محمد زد به پشت سامین و گفت : یه بار دیگه تكرار كن ببین چیكارت میكنم
سامین به آسمون خیره شد و شروع كرد سوت بلبلی زدن بعد وسطش هی میگفت ململ ..ململ ...
امیر محمد : حیف كه خانوم اینجاس .. بعد رو به من گفت : نمیذاره كه .. دیوونه .. خب داشتم میگفتم 
سامین حرفش رو قطع كرد و گفت : تو خیلی بیجا میكنی كه میگفتی برو تو پام شیكست 
امیر محمد قیافش شبیه علامت تعجب شد و گفت : بفرمایید ..
رفتیم داخل خونه  نسبت به خونه ما خیلی كوچیك تر بود ولی خب خونه باحالی بود به محض اینكه رفتیم داخل در یكی از اتاقا باز شد و یه دختر حدودا 20 ساله شایدم بزرگتر اومد بیرون به هممون دست داد و گفت : من  محدثه ام  خواهر این ململ خوش اومدی نیلا جون

من كه هووز یكم معذب بودم گفتم : خوشحال شدم از آشناییت محدثه جون
محدثه اومد دستم رو كشید و گفت : پاشو اتاقتمون رو نشونت بدم 
منم با چشای گرد شده دنبالش به راه افتادم زیادی خودمونی بود  منو برد تو همون اتاقی كه ازش بیرون اومده بود یه اتاق خیلی بامزه بود كه كلا صورتی بود 2 تا تخت هم توش بود
محدثه : خب اینجا اتاق زیاد نداره امیدوارم اینجا تو قصر صورتی من بهت خوش بگذره
با لبخند گفتم : میگذره 
رو تختش 4 زانو  نشست و منم رو یه تخت دیگه نشستم  و گفت : بگو ببینم چجوری با سامین آشنا شدی ؟
من : خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم خانواده هامون رفت امد دارن
محدثه : اووووو ... اوووو .. به به ... منم همكلاس بعضی از واحدای سامین تو دانشگاهم .. خب فكر میكنم دارم پر حرفی میكنم ..من میرم بیرون پیش ململ و سامین تو یكم استراحت كن ..
محدثه از اتاق خارج شد منم خودمو ولو كردم رو تخت .. دلم میخواست برم بیرون پیش سامین ..چرا ؟ چرا اینجوری شدم ؟ حتی دیشبم به جا اینكه فكر خودم باشم به فكر اون بودم .. چیزایی كه دم در گفته بود .. یعنی اون همه این مدت دوسم داشته و من بیخبر بودم و به برادرش فكر میكردم ؟
فكرم خیلی مشغول بود .. سعی كردم بخوابم .. 
نزدیكای ساعت 9 شب بود كه محدثه بیدارم كرد برای شام از جام بلند شدم و رفتم بیرون سامین به یه جا خیره شده بود و اخماشم تو هم بود رفتم كنارش رو مبل متوجه من شد و گفت : بیدار شدی ؟
من : اوهوم 
سامین : بابت اون حرفایی كه دم در زدم معذرت میخوام ..
همون لحظه امیرمحمد از آشپز خونه اومد و گفت : شام حاظره  
سامین خندید و گفت : كد بانویی شدی واس خودت باید شوهرت بدیم ململ
امیر محمد : اگه قرار باشه كاری كنیم اول واس تو آستین بالامیزنیم حالام پاشو بیا تا سرد نشده
سامین از جاش بلند شد دست منم گرفت و رفتیم تو آشپز خونه محدثه هم بعد ما اومد سر میز موقع شام همه ساكت بودن فقط صدای ضربه قاشق چنگالا به بشقابا به شنیده میشد كه اونم زیادی رو مخ بود 
بعد شام خواستیم تو شستن ظرفا كمك كنیم كه امیر علی گفت رو ظرفا حساسه و خودش باید جابجاشون كنه هرچند میدونستیم تعارف بود ولی از آشپز خونه اومدیم بیرون 

سامین رو به من و محدثه گفت : میرم سوپری یه چیزی بخرم
من : كی سیگاری شدی خبر نداریم ؟
سامین : سیگار چیه دختر .. میرم كارت شارژ بگیرم 
محدثه : ئه سامین منم میخوام
سامین : باشه ..
یهو محدثه شالش رو سرش كرد و گفت میام بات ..
فهمیدم میخواد باهاش حرف بزنه و شارژ بهونه بوده سامینم چند لحظه ای به محدثه و بعدشم به من نگاه كرد و منم با اشاره گفتم مهم نیست برو ..اونم از در رفت بیرون و محدثه ام پشتش
یكمكی میترسیدم اخه تنها بودم با اون دوست سامین امیر محمد..ترس كه نه ولی حس بدی داشتم 
ولی خب امیر محمد تو نبود سامین حتی یه بارم از آشپز خونه بیرون نیومد  سامین و محدثه هم حدودا نیم ساعت بعد برگشتن 
حالت سامین یكم عجیب به نظر میرسید نفهمیدم چی شده بوده ولی به محض رسیدن محدثه ازم خواست برم باهاش حرف بزنم 
رفتیم تو اتاقش محدثه هم رو به من بدون مقدمه گفت : میدونی سامین كیو دوس داره ؟
من : هان ؟ نه ..چیشده ؟
محدثه درحالی كه با عصبانیت ناخناشو تو كف دستش فرو میكرد و هی دور اتاق میچرخید  و گفت : اون ..اون میگه یكی دیگه رو داره .. بعد این همه مدت به خودم اجازه دارم حسی كه بهش داشتم رو بگم ولی .. ولی نباید اینجوری میشد ..
من : خب آروم باش محدثه جان ..
 محدثه : قضیه ساناز رو  میدونی ؟ میدونی چقد عذاب كشیدم تا اینكه فهمیدم بالاخره بهم زدن؟ یكی از معجزات بود بهم زدن این دو تا كسی فكرش رو نمیكرد .. حالا كه بخیر گذشته پای یكی دیگه اومده وسط ؟؟ نه ..نه ..اینجوری نمیشه

خود در گیری داشت با خودش بهش گفتم : خیلی خستم بازم میخوابم .. بیخیال اون رو تخت دراز كشیدم دیگه بهش توجهی نكردم چشامو بستم ولی خوابم نمیومد
دلم تنگ شده بود برا وقتایی كه با رایكا و اریكا بودم ..اریكا از بچگی تنها دوستی بود كه داشتم چون تو خانواده ما سمت پدریم فقط من بودم كه دختر بودم سمت مادری هم فقط اریكا ..تك تك لحظه هایی كه بیخیال دنیا و قانوناش میخندیدیم تیكه مینداختیم بهم همو اذریت میكردیم ولی تهش بازم باهم چفت بودیم و از هم جدا نمیشدیم جلو چشام بود و از همه بدتر فكر اینكه رابطه ها داره كم كم قطع میشه دیوونم میكرد

چند روزی گذشت نسبتا اونجا آرامش داشتیم اكثر روزا سامین میرفت دانشگاه و امیر محمد هم بوتیك داشت و میرفت سر مغازه محدثه هم اگه اون روز كلاسی نداشت خونه میموند ولی اكثرا بیرون بود منم تنها باید تو اون خونه میموندم 
5 شنبه بود كه سامین و امیر محمد رفته بودن شمال منم طبق معمول خونه مونده بودم و محدثه هم 7 غروب اومد خونه باهم غذا درست كردیم و خوردیم كل این موقعی كه پیشش بودم فتارای غیر عدیش رو در مقابل با سامین میدیدم اون شبم كه محدثه از هر شب دیگه ای عجیب تر بود سامین و امیر محمد كه رسیدن گفتن شام خوردن و جفتشون رفتن بخوابن تو اتاق داشتم ناخنام رو لاك میزدم كه متوجه رفتارای مشكوك محدثه شدم

 محدثه درو باز كرد و دزدكی بیرون رو دید میزد ..
بعد آروم با خودش زمزمه كرد : یا قبول میكنی یا مجبور میشی قبول كنی 
اومد سمت آینه موهاش رو بست و به یه طرف شونه هاش ریخت ادكلنش رو هم در اورد و از دور به سمت خودش پاشید  با یه نگاهه دیگه به خودش تو آینه لبخند زد و از در رفت بیرون

چند لحظه همونجوری موندم بعد یهو از جام بلند شدم و پشت سر محدثه رفتم دیدم رفته سمت اتاق سامین
در زد و بعد چند لحظه خودش رفت داخل خودم رو به پشت در اتاق سامین رسوندم ..
از سراخ در میتونستم تا حدودی ببینم .
سامین خوابیده بود بزور چشاشو باز كرد و آروم گفت : هم ؟
محدثه رفت كنار تخت سامین و گفت : بیدارت كردم ؟
سامین : مهم نیست چیزی شده ؟
محدثه روی تخت كنار سامین نشست و بهش خیره شد ..



میدونم كم بود ولی خب خواستم سر صحنه حساس تمومش كنم 

نظر یادتون نره كه اگه زیاد باشه قول میدم زود بذارم قسمت بعد رو

+ این قسمت چطور بود ؟؟؟ 





نوع مطلب : 4MiNute، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 06:45 ق.ظ
May I just say what a comfort to uncover a person that genuinely knows what they're talking
about on the net. You actually know how to bring an issue to light and make
it important. A lot more people should read this and understand this side of the story.
I can't believe you're not more popular because you definitely possess the gift.
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:48 ق.ظ
I like what you guys are usually up too. This sort of clever
work and reporting! Keep up the wonderful works guys
I've included you guys to my own blogroll.
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:12 ب.ظ
great issues altogether, you just received a brand new reader.
What would you recommend in regards to your submit that you simply
made some days in the past? Any sure?
یکشنبه 8 مرداد 1396 12:15 ق.ظ
Hi there, after reading this awesome article i am too
delighted to share my knowledge here with friends.
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:03 ب.ظ
My brother suggested I might like this blog. He used
to be totally right. This publish actually made my day.

You can not imagine just how a lot time I had spent for
this information! Thank you!
جمعه 18 فروردین 1396 11:38 ق.ظ
I think this is one of the most significant info for me.
And i'm glad reading your article. But want to remark on few general things, The web site style is
great, the articles is really nice : D. Good job,
cheers
سه شنبه 15 فروردین 1396 10:23 ب.ظ
Hey, I think your website might be having browser compatibility issues.
When I look at your blog site in Chrome, it looks fine but when opening
in Internet Explorer, it has some overlapping. I just wanted to
give you a quick heads up! Other then that, wonderful blog!
شنبه 13 مهر 1392 01:53 ب.ظ
راستی عزیزم من یه وب دیگتم خیلی دوس دارم نادیا جونم هم اسمم ♥♥♥♥
NaNa juNكدوم وب عزیزم؟
شنبه 6 مهر 1392 07:36 ب.ظ
وایییییییییییی چه باحال ولی بیخود محدثه داره زیادی پیش میره
NaNa juNمحدثه ك بعله یكم زیاده روی نمود
پنجشنبه 4 مهر 1392 02:14 ب.ظ
اه اه بزنم این دختره محدثه رو شتکش کنم
عالی بود نادیا
*MelLina* اهــــم بهلی بهلی ...

از طرفش خواهش میشود
چهارشنبه 3 مهر 1392 05:24 ب.ظ
استااااااااااااااداستااااااااااااااد
سلام
من اومدم داستان بخونم كه دیدم تو كافی نت نمیشه اصن
راسی فقط 8دقیقه رو تونستم بگیرم اون داستان كره ایه نیست؟؟؟
دعا كن فردا وصل شم
NaNa juNسلااااااااااااام دانش آموز
خوش اومدی خو وصل شد بخون
نه اون نیست :)
دعا مینمایم
دوشنبه 1 مهر 1392 06:52 ب.ظ
aji alii bod mercii
NaNa juNخواهشـــــــــــــ
دوشنبه 1 مهر 1392 05:41 ب.ظ



یکشنبه 31 شهریور 1392 09:58 ب.ظ
اجی قسمت بعدو کی میزاری؟
NaNa juNفردا فكر كنم :)
یکشنبه 31 شهریور 1392 06:38 ب.ظ
سلـــــــــــام
من تو رو از توی لینک های پریناز پیدا کردم
خیلی داستانات باهاله
ولی اخه به این وب سر بزن
ببین چه قدر متوسطه
خیلی داستانات طولانیه ادم حال نداره بشینه بخونه.کمتر بنویس خواهشا
ولی حالا هر چی باشه من می خونم
اثلا یه دم رفت بگم من لینکت می کنم تو هم منو با اسم ایدا لینک کن.
من قبلا یه وبلاگ داشتم ولی حذف شد
خواهشا این وبمو نظر بارون کن اخه خیلی نظر هاش کمه
مرسی
NaNa juNسلام عزیزم خب میتونی كم كم بخونی خیلیا این مقدار رو قبول ندارن و میگن تازه بیشتر هم بنویسم
منم هرچی در توانمه مینویسم
لینكی
یکشنبه 31 شهریور 1392 11:49 ق.ظ
چقد کم!!!!
عجب ادمیه این محدثه
بی حیــــا!!!
NaNa juNخیلیم كم نبوداااااا
اره محدثه ..(ململ الان نزنی منو ؟؟ :) )
بهلههههه
شنبه 30 شهریور 1392 04:05 ب.ظ
سلام داساتانت قشنگه امابهترنیس باکشوندن سعیدبه این قضیه جنجالی ترش کنی؟
NaNa juNسلام ارغوان یا زهرا جان ..
اوهوم ..
شنبه 30 شهریور 1392 02:04 ب.ظ
وای داستان خیلی خیلی خیلی قشنگ بود...مرسی گلممممممممممم

راستی با قسمت 29 داستانم هم اپم....فدای تو
NaNa juNمرسی یاسمن جوووون :)
اومدممم
جمعه 29 شهریور 1392 06:50 ب.ظ
آقا اینا دیگه شورشو در آوردن دو نفر نیستن بدون دقدقه همو بخوان؟
NaNa juNنه متاسفانه .. اگه باشن دیگهر مانی وجود نداره كه ؟
جمعه 29 شهریور 1392 06:23 ب.ظ
مرسییییییی نادیا جووووونم،عالی بوت!!!
NaNa juNمیسیییی
جمعه 29 شهریور 1392 05:03 ب.ظ
وااااااااااااااای عالی بود اجی جونم
لطفاااااااا زودی اپ کن چون من از 8 مهر نتم قط میشه
یعنی چی شده؟
خب دیه راستی این وبتم لینکیدم اگه خواستی منم بلینک
NaNa juNمرسی سلوا جووونیییییی
باشههههه
نمیگممم كهههه
لینكی
جمعه 29 شهریور 1392 03:38 ب.ظ
سلام اجی جون خیلی استانت خوشمل بود
NaNa juNسلام غزل جون ..مرسی
جمعه 29 شهریور 1392 10:26 ق.ظ
آهان راستی
این وبتم لینک شد
NaNa juNتوام لینكی
جمعه 29 شهریور 1392 10:25 ق.ظ
سلام نادیا جون خوبی؟
ببخشید دیر اومدم
عااااااااااااااااالی بود

ینی سامین نیلا رو دوست داره؟
NaNa juNسلام گلیاد جووونننن
خواهشـــــــــــــــ
میسی
پنجشنبه 28 شهریور 1392 11:25 ب.ظ
پنجشنبه 28 شهریور 1392 11:21 ب.ظ
پنجشنبه 28 شهریور 1392 09:22 ب.ظ
عاااااااااااااالی بوداما خیلی کــــــــم بعد از چند روز داستان گذاشتی اونم انقدر کم!
NaNa juNخب نظراتون زیاد باشه بازم بقیش رو میذارم :)
پنجشنبه 28 شهریور 1392 08:04 ب.ظ
نامرررددددددددددددد...حالاتوخماری میذاری نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
NaNa juNهان ؟؟؟ بله بله :)
پنجشنبه 28 شهریور 1392 06:58 ب.ظ
عاااااااااااااااالی بود آجی نوچ نوچ فهمیدم میخواد چیکار کنه...بی ادب
NaNa juNههههههههههههههههههه
پنجشنبه 28 شهریور 1392 06:20 ب.ظ
انیو اونی...

خیل خیلی خوب بود اصلا نمیشه چیزی گفت
NaNa juNمرسی الهام جون :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30


رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :