تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -10
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
یکشنبه 31 شهریور 1392 :: NaNa juN

بی جنبه ها نرن ادامه مطلب 


سامین خوابیده بود بزور چشاشو باز كرد و آروم گفت : هم ؟
محدثه رفت كنار تخت سامین و گفت : بیدارت كردم ؟
سامین : مهم نیست چیزی شده ؟
محدثه روی تخت كنار سامین نشست و بهش خیره شد 
سامین كه كم كم داشت چشماش باز میشد با تردید گفت : چیزی شده محدثه ؟
محدثه صورتش رو نزدیك تر برد و گفت : نشده اما نمیشه كه بشه ؟

سامین سریع از روی تخت بلند شد و گفت : محدثه تو جای خواهر منی بهتره زود تر بری بیرون 
محدثه آروم موهاش رو كه بسته بود رو باز كرد و یه قدم به سمت سامین رفت و گفت : از این كلمه متنفرم  مخصوصا اگه تو ازش استفاده كنی
سامین : محدثه بذار بعدا باهم حرف میزنیم الان انگار حالت خوب نیست میخوای ..
هنوز حجرفش تمومش نشده بود كه محدثه این چند قدم بین خودش و سامین رو از بین برد و سریع دستاش رو دور كمر سامین حلقه كرد و بغلش كرد و سرش رو به سینه ی سامین چسبوند و آروم گفت : چیمیشد اگه این ضربان برای من تند میشد سامین ؟ برای منی كه همیشه دوست داشتم ؟

خیلی میترسیدم كه چیزی بشه كه اتفاقی بیوفته میخواستم برم تو اما میرفتم كه چی بشه ؟ چی بگم ؟ از استرس هی دستام رو بازی میدادم و سعی میكردم خودم رو كنترل كنم صدای زنگ در باعث شد ترسم بیشتر شه استرسم بیشتر شه بیشتر از قبل ..
زنگ خونه دقیقا نزدیك اتاق امیر محمد بود خواستم برم ببینم كیه كه امیرمحد در اتاقش رو باز كرد و با یه خمیازه به سمت در رفت 

یا خدا .. قراره چی بشه ؟ امیر محمد نباید سمت در میومد .. نه .. نباید میومد سمت اتاق سامین ..

در خونه باز شد امیر محد با یكی دیگه اومده بود داخل .. چیزی كه میدیدم ته بدبختی بود اره با سعید اومده بود ..
تا اومدن داخل دوباره در خونه زده شد انتظار هر كس دیگه رو داشتم ته نا امیدی بود كه یهو صدای یه مرد میانسال اومد كه میگفت : این ماشین رو دقیقا دم در خونه ما پارك كردید نمیتونم ماشینم رو بیرون بیارم ..
سعید وقتی اومد داخل چشمش به من افتاد و فكر كنم بخاطر همینم رو كرد به امیر محمد و گفت : داداش میری پارك كنی ؟ سویچ رو طرف امیرمحمد گرفت و امیر محمدم بدون وقفه از در خارج شد تا ماشین سعید رو جا بجا كنه

سعید با قدم های آروم به سمت من میومد وقتی به من رسید با یه پوزخند تلخ گفت : شنیده بودم خانوم  اتریش در حال در خوندن هستن نمیدونستم خونه امیرمحمد شده اتریش
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم  یعنی چیز ینداشتم كه بگم  یهو گفت : اتاق سامین كجاس ؟ باهاش كار دارم 
یهو ناخوداگاه دستم رو به حالت دفاع گرفتم و گفتم الان نه ..خوابه ..
با یه نگاه از روی تایید فكرای خودش گفت : پس این اتاقشه هان ؟؟ یه نگاهی به لباسم انداخت و گفت : نترس هه

به خودم یه نگاهی انداختم لباس خواب تنم بود با عصبانیت نگاش كردم و سعی كردم مانع رفتن اون داخل اتاق سامین بشم اما خیلی راحت دستم رو پس زد و وارد اتاق شد منم دنبال سرش رفتم داخل 

  سامین محدثه رو به عقب هل داده بود اما محدثه دوباره رفته بود سمتش و دستش رو به سمت دكمه های پیرهن سامین برده بود .. محدثه پشت به ما بود سامین اول متوجه ما شد محدثه رو دوباره به عقب هل داد  اینبار محدثه هم متوجه حظور ماشد 
سعید عصبانی داد زد : اینجا چجبره ؟ چه غلطی میكنی سامین ؟
میخواستم بگم داری اشتباه میكنی ..بگم كه سامین كار اشتباهی نكرده .. اون بی گناه بود ولی همون لحظه با باز شدن در و دیدن امیر محمد توان حرف زدن رو از دست دادم 
امیر محمد با یه سری وسیله كه از سوپر خریده بود وراد شده بود و به محض دیدن اون صحنه وسایل از دستش افتاد 
یه نگاهی به سامین و محدثه انداخت بعد روشو طرف ما كرد و گفت اینجا چخبر بوده ؟ 
سعید  سرشو انداخت پایین و گفت : من هیچ توضیحی ندارم 
امیر محمد رفت سمت محدثه ..محدثه با گریه آروم آروم به سمت عقب میرفت امیر محمد كه ناراحتی تو وجودش موج میزد دستش رو به حالت زدن بالا ر محدثه گرفت و گفت : با زبون خودت بگو چیشده محدثه ..
محدثه كه گریه اش شدید شده بود صورتش سرخ شد و كم كم داشت به نفس نفس میوفتاد و فقط كلمه ی : ولم كن تور خدا رو تكرار میكرد

امیر محمد به عقب پرتش كرد و رفت سمت سامین یقه اش رو گرفت و گفت : تو باید یه جواب داشته باشی مگه نه ؟
سامین به قیافه محدثه كه با نگاهااش خواهش میكرد چیزی نگه خیره شد و بعد سرشو انداخت پایین و حرفی نزد
یهو سعید دستم رو به سمت بیرون كشید و منم به اجبار باهاش رفتم 
داشت همونجور به سمت بیرون میرفت كه وسط راه دستش رو پس زدم و گفتم : چیه ؟ چخبرته ؟
سعید : باید بهم توضیح بدی 
من : چیو ؟؟ چیو باید توضیح بدم ؟ بذار برگردم ممكنه اتفاقی بیوفته
سعید : برات متاسفام نیلا .. واقعا متاسفم
رو به روش واسادم و گفتم : آره متاسف باش ولی كسی كه در حقیقت باید براش متاسف بود تویی نه من
سعید صداش رو بالا تر برد و گفت : چرا ؟؟ هان ؟؟ چرا ؟؟بخاطر اون سامین عوضی ؟
من : اون بی تقصیره
سعید : اهان بی تقصیره چرا ؟؟ چون اومده اینجا و نون نمكشون رو خورده و همچین غلطی كرده ؟ یا نه لابد واس اینكه عشقه شماس
تو چشماش نگاه كردم و با تاسف گفتم : بی تقصیره چون همچین برادری داره كه هنوز نتونسته اونو بشناسه سامین هیچوقت نمكدون نمیشكونه
بدون توجه اضافی به سعید  دوباره برگشتم تو اتاق ..
امیرمحمدم با سیلی های متوالیش سعی میكرد حرصش رو خالی كنه حق داشت اونم یه مرد بود و متعصب ولی جریان چیزی نبود كه اون فكر میكرد سامین هم بخاطر اشكهای محدثه ساكت مونده بود بدون هیچ حرفی فقط منتظر سیلی بعدی بود

 نتونستم دیگه تحمل كنم رفتم جلوی سامین مشت بعدی امیر محمد دقیقا خورد به شونه ی سمت چپم دست راستم رو بردم و شونم رو گرفتم از درد 
امیر محمد با دیدن من كمه یهو اومده بودم جلو  یه لحظه آروم شد 
دستام رو به حالت دفاع از سامین باز كردم و گفتم : امیر محمد اشتباه نكن ..
امیرمحمد : نیلا خانوم لطفا بس كنید خودم میدونم چیشده
سامین دستش رو گذاشت رو شونم و با نگاه غمگینش بهم گفت : نیلا ؟؟
من : هان ؟ چیه ؟ میخوای تا آخرین لحظه ساكت بشینی ؟ میخوای تا میتونی بخوری و بعدشم انگ عوضی بودن بهت بخوره ؟ كه این سعید كه داداشته بهت شك داشته باشه ؟
رو به امیر محمد گفتم : آقا امیر سامین خواب بود محدثه هم تو اتاق یهو رفت سمت اتاق سامین منم كه كنجكاو بودم اومدم  و با همچین صحنه ای مواجه شدم  ولی سامین كاری جز اجتناب از كاری كه محدثه میخواست بكنه كاری نكرد 
امیر محمد داشت به سمت محدثه میرفت كه ادامه دادم : میدونم الان چه حالی دارین ولی این كار درست نیست اتفاقی نیوفتاده همه اشتباه میكنن با زدن چیزی درست نمیشه 

امیر محمد كه غرورش كاملا شكسته شده بود تنها خواهرش و تقریبا كسی كه بیشتر از همه بهش ایمان داشت ضربه بزرگی با این كارش بهش زده بود همونجا افتاد زمین    .. محدثه حتی جرعت نفس كشیدن هم نداشت حتی یه قدم هم بر نداشت مثل مجسمه همونجا واساده بود
سعیدم كه كلا خنثی :|

سامین از كنار تخت ساكش رو برداشت و دوتا لباسی كه رو تختش بود هم گذاشت توش  و بدون هیچ حرفی به سمت بیرون رفت 
یه نگاهی به بقیه انداختم و بعد از اتاق خارج شدم به سمت اتاق خودم و محدثه رفتم و ساكم خودمم برداشتم و سریع خارج شدم از اونجا  

سامین خیلی جلوتر از من بود دویدم تا بهش برسم یه نگاهی به ساعت انداختم 12 شب بود سامین دستاش رو تو جیب شلوارش گذاشته بود و قدم های بی هواش نشون میدداد كه بی هدف فقط داره راه میره

با یه قدم فاصله باهاش راه میرفتم 
سامین : را گفتی ؟
من : فهمیدی اومدم ؟
سامین : آره
من : آخه جوری به راه رفتن ادامه دادی كه انگار نفهمیدی .. سامین باید میگفتم 
برگشت سمتم و صداشو برد بالاو  گفت : اون یه دختره میدونی بی آبرویی جلوی برادرش چقد براش بده ؟
اشكم دوباره بی موقع اومد روی گونه هام سریع پاكشون كردم و دستای سامین رو تو دستام  گرفتم و گقتم : بس كن سامین ..بسه .. خودت رو ببین این وقت شب بدون هیچ سقفی بالا سرت بدون كسی كه ازت همایت كنه اینجا واسادی  به اندازه كافی از دید بقیه بد هستی كاری كه كردم انتخاب بین بد و بدتر بود امیرمحمدم آدم منطقی ایه نگران محدثه نباش ..خودت رو ببین كه دیگه ته خطی 

سامین آروم گفت : ببشخید ..كنترلم رو از دست دادم نمیخواستم سرت داد بزنم

من : هه ...سامین میبینی ؟ هنوزم به فكر بقیه ای خودت حالت بده بدتر از همه میدونم لزومی نداره عذر خواهی كنی

سامین كه معلوم بود دراه بحث رو عوض میكنه گفت : امشب رو چیكار كنیم ؟ من دیوونه خودم الاف خیابونام اونوققققققققققت اومدم دنبال تو و تورو هم مثل خودم كردم همیشه عادت داره پامو از گلیم خودم دراز تز میكنم
من : میرفتم اتریش كه چی ؟ خلیم خوشحالم كه اینجام یكمپ.ل همراهمه میشه یه اتاق گرفت فكر كنم
سامین یه اه كشید و گفت : نمیخواستم اینجوری بشه نیلا .. نمیخواستم ..
حرفش رو قطع كردم و گفتم : هیچكس نمیخواست من بیشتر از تو مقصرم پس انقدر عذاب وجدان نداشته باش درسته كسی دیگه پشتمون نیست اما اونی كه اون بالاست همه چیز رو میبینه .. 

به اولین مسافر خونه ای كه رسیدیم سر زدیم و از شانس خوبمون یه اتاق تونستیم با اون مقدار پول اجازه كنیم 
ساعت هم دیگه 1 شده بود سامین بلافاصله ساكش رو برد تو اتاق خواب و بعد دیدن یه تخت جفتمون اشاره كردیم به هم كه تو بیاد بری اونجا
دیدم نه فایده نداره آروم سامین رو به سمت تخت هل دادم 
یهو دیدم سامین دستش رو به سمت شونش میبره انگاری دردش اومده بود سریع رفتم كنارش و با نگرانیگفتم : سامین ؟ دردت اومد ؟ 
سامین : نه زیاد.. فكر كنم دقیقا جا مشت امیر محمد بود ..مهم نیست .. من میرم تو حال میخوابم تو بیا اینجا
من : میخوای بزنمت هان ؟
لبخند زد و گفت : امیر محمد مگه كم زد كه توام بزنی ؟
از حرفش خندم گرفت و با خنده گفتم : خب نوبتی .. امشب تو فردا شب من .. فعلا وعض تو وخیم تره بچمون كیسه بوكس شده امشب 
خب دیگه من میرم باید خواب داشته باشه خسته ای از جام بلند شدم كه برم كه یهو سامین گفت : میشه نری ؟
چند لحظه ای میخكوب شدم سر جام لحن حرف زدنش آروم بودن و مظلوم نماییش  ... كم كم حس میكردم هر لحظه سامین با كاراش منو بیشتر به خودش علاقمند میكنه .. دستامو مشت كردم و یه نفس عمیق كشیدم و برگشتم سمتش و یه نیسخند زدم و گفتم : گرفتی خوابیدی معلومه بی خوابی میزنه به سرت دیگه اما نه من خواب دارم میرم .. 
برگشتم و به سمت بیرون رفتم و بعد در اتاق رو بستم و بهش تیكه دادم دلم نرفته براش تنگ شده بود 
خودمم خواب نداشتم مصمم شدم و دوباره سریع برگشتم تو اتاقش 
بعد دیدن سامین دستم رو به سمت موهام بردم و گفتم بیرون با وجدانم اختلات كردیم فهمیدم  خواب ندارم

سامین شروع كرد به خندیدن كه خندیدنش هم نصفه نیمه موند انگاری بد جوری شونه هاش و صورتش درد میگرفت ..طوری كه حتی نمیتونست بخنده 

رفتم كنار تخت و یه اخم كوچولو كردم و گفتم : اول مثل آدم دراز بكش چرا خودت رو جمع كردی هان ؟ اینم عواقب كیسه بوكس شدن ..
سامین یكم خودش رو از رو تخت جابجا كرد و بعد گفت : الان شد درست خانوم دكتر ؟

من : آره بهتر شد اینجانب دكتر شما برای شما 3 روز استراحت مطلق تجویز میكنم
سرمو گذاشتم كنار تختش هیچكدوم حرفی نزدیم تو همون حالت خوابم برد 
صبح وقتی بیدار شدم دیدم ظهر بود  یعنی در اصل ظهر بیدار شده بودم ولی سامین هنوز خواب بود انگار من وقتی خوابم برده بود اونم مثل من خوابید 

از جام بلند شدم كه برم دست و صورتم رو بشورم دیدم صفحه موبایل سامین كه بالا سرش بودروشن میشه هی انگاری رو سالنت بود برش داشتم چند تا پیام داشت خوندمشون انگاری امروز تو دانشگاه امتحان داشتن و دوستاش بهش پیام میدادن كه عجله كنه

صداش زدم  چند باز ولی بیدار نشد .. آروم دستش رو تكون دادم .. سامین ؟؟ سامین ؟؟

به زور چشماش رو باز میكرد اما بلافاصله با باز شدن چشماش لبخند زد و گفت : هم ؟ چخبر؟
من : سامین ؟ پاشو برو دانشگاهت ..امتحان دارید
سامین مثل بچه ها لباشو غنچه كرد و گفت : نموخوم دیر خوابیدم الانم خواب دارم بعدشم كلا دیگه نمیخوام برم ..
من : تو خییلیی بیجا كردی نمخیوای بری بلند شو بدو .. 
سامین رو تخت نشست و گفت : فكر نكنی بخاطر خواب میگمااا ولی جدی نمخیوام برم دیگه
من : حرف اضافه موقوف..چرا ؟
سامین : باید برم سر كار نمیتونم هر روز پاشم برم دانشگاه ما فقط این یه در اتاق رو داریم نون آب رو كه كسی نیست بیاد به ما ببخشه
من : تو برو درست رو تموم كن من میتونم برم دنبال كار ..قلا بعد تموم شدنش یه راه درامدی از اون داریم
سامین : نه چی میگی ..
حرفشو قطع كردم رفتم سمتش و دستش رو كشیدم و با خنده گفتم : حرف نزن حرف نزن بدو دیرت شد ..
سامین بزور رفت و لباسش رو عوض كرد و راهی دانشگاه شد منم بعد یكم استراحت پاشدم از خونه زدم بیرون ببینم كاری پیدا میشه یا نه بعد كلی دوندگی و اینور اونور رفتن همون نزدیكی ها یه اعلامیه رو سر در یه  رستوران دیدم و سریع برای استخدام رفتم داخل انگاری یكی از كاركنان اونجا یهویی رفته بود و برای همین خیلی سریع نیاز به یكی داشتن و منم از همون روز شروع به كار كردم 

منی كه تو عمرم دست به ظرف و ظروف نزده بودم خیلی واسم سخت بود كل وقت رو سر پا وایسم و ظرف بشورم یا به مشتری ها رسیدگی كنم ولی چی میشد كرد ؟؟ این وعض الانه من بود و هیچ گله ای هم نمیتونستم بكنم
تقریبا هوا تاریك شده بود كه گوشیم زنگ خورد سامین بود جواب دادم
- سلام كجایی ؟
- بعدا میگم چیشده ؟
- هیچیی اومدم خونه دیدم نیستی نگران شدم 
- تا نیم ساعت دیگه میام .. 
- باشه خداحافظ ..

به صفحه موبایلم خیره شدم بعدش رو به كسی كه اونجا كارامو زیر نظر داشت گفتم : دقیقا كی تعطیل میشیم ؟
خانومه خندید و گفت : 45 دقیقه دیگه ولی تو كارت ظروریه از نگاه عاشقانت به گوشیت پیداست .. میتونی الان بری..

با خوشحالی لباس كار و عوض كردم و از اونجا اومدم بیرون دقیقا نیم ساعت طول كشیده بود تا برسم خونه 
درو كه باز كردم با قیافه ناراحت سامین رو به رو شدم
من : چیشده ؟ امتحان خوب بود ؟
یهو خنیدیدو گفت :دقیقا همون چیزایی بود كه خونده بودم
من : بتركی زهره ترك شدم من ... 
سامین : بگو ببینم كجا بودی ؟
من : هیچی كار گیر آوردم یه رستورانه همین نزدیكایاس
اخمماش رفت توهم : گفته بودم لازم نیست نه ؟
من : اوهوم ولی من كی به حرفای تو گوش دادم ادم عاقل ؟؟
سامین : اینارو بیخیال بعدا حرف میزنیم باید خسته باشی جات خالی نبودی یم با این مواد غذاییی ور رفتم یه چیزی درست كردم بیا ببین قابل خوردنه ؟
با خنده رفتیم سمت آشپز خونه و و دوتایی شام خوردیم بعدشم زدیم تلویزیون كه قوربونش برم یا یه آقا شیخه بود داشت قصه تعریف میكرد یا پیام بازرگانی بود پدر این بی ماهواره بودن بسوزه كه آدم حوصلش سر میره در حد چی بگم ..در حد همون چیزی كه نمیگم
ساعت تازه 11 شده بود كه چشام هیری ویری میرفت رو مبل دراز كشیدم  كه سامین گفت پاشو برو اون طرف تو اتاق امشب نوبت توئه با بی محلی خودم رو به خواب زدم

اومد دستمو كشید و برد سمت اتاق خواب و با خنده گفت : منو نمیتونی گول بزنی هنو خوابت نبرده 
رو حرف خودم واسادم رفتم رو تخت اونم كنار تخت نشست دستم رو گذاشتم رو قلبم تند میزد .. تند تر از همیشه 

هر دو ساكت شدیم هیچ حرفی رد و بدل نشد سكوت مطلق .. به سقف نگاه كردم تا راحت تر بتونم حرف بزنم و گفت: سامین ؟
سامین : جونم ؟
حرفایی كه دم در خونه امیر محمد تو اولین روز زدی ..هنوزم .. هنوزم همونجوریه ؟
سامین : برای من همیشه همونجوری باقی میمونه چیزی عوض نمیشه اون چیزی كه گفتم شده حالا زندگیم تا زندگیم رو نگیرید اونو نیمشه ازم جدا كنید
من : نمیخوای نظر منو در این باره شنوی ؟
سامین : اوهوم
من : حرفات كم كم دارن برای منم اتفاق میوفتن البته در باره ی تو .. شاید موقع خوبی برای گفتنش نبود ولی خواستم بدونی .. بدونی كه نمیشه دوست نداشت
یه دستش رو به سمت دست من كه لبه ی تخت بود اورد و آروم گذاشت روش و گفت :  نمیدونم لیاقت داشتن عشق تورو دارم یا نه اما میخوام سعیم رو بكنم شنیدن این حرفات راستش منو گیج كرده نمیتونم باور كنم تورو یه آرزو میدیدم یه آرزوی بلند كه به نرسیدن بهش عادت كرده بودم یه عشق درونی بودی نمیدونم انقدر بزرگ شدم و فهمیدم كه بتونم كلمه عشق رو  درست به كار ببرم یا نه اما این حس پاك تر از هر چیزیه كه تو زندگیم داشتم  

نتونستم خودم رو كنترل كنم برگشتم سمتش سامین با حرفایی كه زده بود چشماشم خیس شده بود اشكی كه رو گونش بود صداقت حرفاش رو نشون میداد آروم دست سمین رو كشیدم طوری كه افتاد روی تخت نزدیك شدم اشكاشو پاك كردم كاری  كه با همه وجود تو لحظه دلم میخواست انجام بدم رو انجام دادم هرچند خودم هم اشكم در اومده بود با تردید صورتمو جلو بردم و بوسیدمش اونم دستاش رو دور گردنم حلقه كرد دلم میخواست این بوسه ادامه پیدا كنه تا هر وقت كه بشه تا ابد زمان وایسه همونجوری كه حلقه ی دستای سامین هر لحظه تنگ تر میشد زمان هم نگذره همین جوری بمونیم مهم نیست بعدا چی میشه 


فحش محش غیر مجازه هاا یادتون باشه
تحلیل این قسمت هم یادتون نره
نظر ا كم شده خجالت بكشید سرخ شید عرق شرم بریزیر 30 تا هم شد نظر؟؟؟؟؟؟ :|





نوع مطلب : 4MiNute، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:39 ق.ظ
I am actually glad to read this webpage posts which consists of
plenty of valuable facts, thanks for providing these statistics.
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:43 ب.ظ
This is my first time pay a quick visit at here and i am genuinely impressed to read everthing at single place.
پنجشنبه 17 فروردین 1396 03:23 ق.ظ
Hi, I desire to subscribe for this weblog to get hottest updates, thus
where can i do it please help.
دوشنبه 13 آبان 1392 08:12 ب.ظ
NaNa juN
دوشنبه 13 آبان 1392 08:12 ب.ظ
واااااااااااااااااااااای چ رمانتیک
NaNa juN
جمعه 10 آبان 1392 02:59 ب.ظ
خجالت بکش ۱ماه گذشت هنو داستانو نذاشتی
NaNa juNاره چه زود گذشت
یکشنبه 5 آبان 1392 10:54 ب.ظ
akhare kodom hafte ?
NaNa juNنمیدونم اونو شما باید حدس بزنین
شنبه 4 آبان 1392 10:31 ب.ظ
سلام عزیزم میشه بیای وب ما نظر بدی
doostan-as.blogfa.com
NaNa juNباشه گلم الان میام
شنبه 4 آبان 1392 09:56 ب.ظ
چهارشنبه 1 آبان 1392 11:45 ب.ظ
نانیامنظورت اخرکدوم هفتسس؟؟؟؟؟
NaNa juNخودمم نمیدونم
چهارشنبه 1 آبان 1392 07:42 ب.ظ
migaaaaaaaaaaaaam u ghasd nadari in dastanaro bezari naaa??????
NaNa juNنچ
دوشنبه 29 مهر 1392 11:36 ب.ظ
عاااااااااااااالی بود اجی جونم
شرمنده دیر اومدم نت نداشتم تازه گرفتم
لطفاااااااااااا زودی قسمت بعدی و بزار
NaNa juNمیس سلوا جووون
یکشنبه 28 مهر 1392 03:21 ب.ظ
پ داستان کوشش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خالی بستی نادیـــــــــــا
NaNa juNنه خالی نبستم ملینا شاهده یکم داستان رو نوشتم رفتیم خونه عمم کل تعطیلات رو چون ا کربلا اومده بود
اینم شانس شما بود دیگه
شنبه 27 مهر 1392 11:59 ب.ظ

nadia bezar dg khahesh mkonam
NaNa juNبنده این دفعه شدیدا قول میدم آخر هفته بذارم :)
جمعه 26 مهر 1392 01:19 ق.ظ

key in dastano mizari ?
*MelLina* هروقت عشقش کشید
جمعه 26 مهر 1392 01:03 ق.ظ
yaniiiiiiiii man toro adamet mikonaaaaaaaaaaaaaam
jiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiigh man dstaaaaaaaaaan mikhaaaaaaaaaaaaaaaaaam che vazesheeeeeeeeeee???????????
*MelLina* اوااا مریم نیا جان من نیا خفش نکن منو میفرسته سپرش اونوقت میزنی منو خفه میکنی نکن باشد؟
چهارشنبه 24 مهر 1392 08:24 ب.ظ
کو شب شد دلتنگ شد داستان نیومد یک شب از خماری خواب به چشمم نیومد
NaNa juNعمم از کربلا اومد خونشون بودیم
یکمشو نوشتمااا بعد یهویی شد رفتیم
چهارشنبه 24 مهر 1392 07:14 ب.ظ
NaNa juN
چهارشنبه 24 مهر 1392 11:36 ق.ظ
مفرد ذکرغایبه
داکسانو بزارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
NaNa juNهان ؟؟؟
باشه بخاطر گل روی شما امشب میذارمش
سه شنبه 23 مهر 1392 07:10 ب.ظ
نانیا جان دلبندم نمی خوای داستان وبزاری عایا؟
نانیا همون نادیاس دیگه
NaNa juNنانیا چه صیغه ایه دیگه ؟
دوشنبه 22 مهر 1392 10:35 ب.ظ
پس داستان کوووووووووووووووووووووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
NaNa juNتو راههه
دوشنبه 22 مهر 1392 06:53 ب.ظ
پس داستان کی میاد؟؟؟؟
NaNa juNا خودش بپرس
دوشنبه 22 مهر 1392 03:23 ب.ظ
اپم اجی بیایی هاا
NaNa juNبوشههه
دوشنبه 22 مهر 1392 02:07 ب.ظ
پَ کی این کلاغه به خونش میرسه؟
NaNa juNبرو ا خودش بپرس من که کلااغه نیستم
یکشنبه 21 مهر 1392 12:22 ق.ظ
nadia jan dastan ko pas ? chera neminevisi ?
NaNa juNوقت ندارم جون تو
شنبه 20 مهر 1392 07:10 ب.ظ
اقا اگه میخوای تا قسمت 15 این کارو کنی ما بریم این تعطیلی بنویس دیگه
NaNa juNشاید بیشتر بشه تعداد قسمتا حدودا 15 قسمته
جمعه 19 مهر 1392 04:49 ب.ظ
نظر قبلی من بودما.
من سوال دارم
NaNa juNباشه
جمعه 19 مهر 1392 04:49 ب.ظ
نادیا یه سوال مهم دارم.بیا وبم جواب بده به سوالم
NaNa juNاومدممم
جمعه 19 مهر 1392 03:45 ب.ظ
ناز میکنی؟ پکیدیم خب بذار دیگه داستانو
NaNa juN
پنجشنبه 18 مهر 1392 01:49 ب.ظ
نانیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
NaNa juNنانیا كیه ؟؟؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30


رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :