تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - Last Rose -4
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
چهارشنبه 3 مهر 1392 :: NaNa juN
قسمت 4 داستان آخرین رز رو آوردم :)



( از بون نــ ــآنــآ)

از جونگ شین و جونگ هیون خداحافظی كردم البته یه بای خشك خالی هم به یونگ هوا دادم اومدم بیرون پامو بیرون نذاشته بودم كه موبایلم ویبره رفت گرفتم تو دستم یه پیام داشتم ...هان ؟؟؟ مین هیوك ؟؟؟

متن پیامش : نانا خیلی فكر كردم ولی نمیشه ..هیچ جوره ..بیا بهم بزنیم ..

انتظار این رو نداشتم ولی خب ما هیچوقت واقعا هم دوست نبودیم فقط اسمش رو مون بود توی پیاده رو رفتم دستامو جلو چشمم گرفته بودم واسم ارزش داشت  با اینكه من نداشتم سعی میكردم قبل اینكه اشكام بیان رو گونم پاكشون كنم 

حالم داشت هر لحظه بد تر میشد یه تاكسی گرفتم تا برگردم خونه .. به محض اینكه داخل تاكسی نشستم صدا حق حقم بلند شد 

راننده سرش رو به سمتم برگردوند و گفت : حالتون خوبه ؟

بزور چند كلمه گفتم : بله شما بهتره برید ..

تقریبا رسیده بودیم كه گوشیم زنگ خورد مین هیوك ؟؟ رد تماس دادم  ولی دوباره زنگ زد .. اشكم رو پاك كردم و صدامو صاف كردم و جوابش رو دادم 

-  سلام پیامت رو خوندم نیازی نبود زنگ بزنی

- سلام خانوم شما جز آخرین تمسایی بودید كه این آقا گرفتن میشه بیاید اینجا ؟

-  اونجا كجاست ؟

- كلاب شبانه 

- باشه خودم رو میرسونم

تنها چیزی كه فكر میكردم این بود كه مین هیوك حالش خوبه یا نه ؟ حتی به این كه ما دیگه بهم زده بودیم از طرف اون هم فكر نمیكردم رو به راننده گفتم مسیرش رو تغییر بده ..

راننده با تعجب از تو آینه یه نگاهی به من انداخت و بعد مسیرش رو عوض كرد چند دقیقه بعد رسیدم نزدیك كلاب كرایه رو به راننده دادم

راننده : این زیاده 

با عجله پیاده شدم و گفتم بقیه برای خودتون  .. وارد كلاب شدم ..صدای بلند موزیك ... یه سری دختر و پسر با حالتای غیر عادی وسط .. بعضیا دور میز مشغول مشروب خوردن ..همونجا واسادم و جلو تر نرفتم بین همه بااینا  چشام دنبال مین هیوك میگشتم ..

یه چیزی یهو اومد جلوم ..نگاه كردم یه لیوان سوجو .. سرمو بلند كردم یه پسر با لبخند مرموزش اونو جلوم گرفته بود 

با دستم اونو پس زدم و بازم با چشام دنبال مین هیوك میگشتم كه گفت : حتی افتخار رقصیدن هم نمیدین ؟؟

جوابی بهش ندادم كه یهو اومد جلو و دستاشو دورم حلقه كرد از پشت شونش تونشتم بالاخاره بین اون جمعیت مین هیوك رو كه جلو واساده بود رو ببینم 

هلش دادم عقب كه دستم رو گرفت به اندازه كافی اعصابم داغون بود كه وقتی برای اون و امثال اون نداشته باشم با تمام توانم یه سیلی زدم زیر گوشش

دستش رو برد سمت جایی كه زده بودم و با خنده از اونجا خارج شد منم به سمت مین هیوك رفتم 

وقتی بهش رسیدم آروم گفتم : حالت خوبه ؟؟

مین هیوك با دیدن من دستم رو گرفت معلوم بود كاملا مسته خندید و گفت : چرا خوب نباشم .. خوبه خوبم ..

من : خیلی نوشیدی .. بیا بریم ..

مین هیوك : كجا ؟؟ تازه اومدی تو به سمتم اومد و دستاشو دور كمرك حلقه كرد 

من : بعدا دوباره میایم فعلا بیا بریم ..

نزدیك تز شد و صورتش رو بهم نزدیك كرد ..یه قدم رفتم عقب ..

مین هیوك : چیه ؟؟ نانا مگه دوس نداری ببوسمت ؟؟ فكر كنم تنها چیزی كه یه دختر میخواد یه بوسه عاشقونه اس دیگه ..

آره یه دختر یه بوسه عاشقانه رو دوس داره ولی اگه از روس صداقت باشه و واثعا طرف مقابلش عاشقش باشه ولی نه در این شرایط :|

چشام رو از شدت عصبانیت رو هم گذاشتم یه نفس عمیق كشیدم و بعد موبایل مین هیوك رو برداشتم و رفتم تو مخاطبینش كه به یكی زنگ بزنم ولی رمز دار بود

رو به مین هیوك گفتم : رمزش چیه ؟؟

مین هیوك : هان ؟؟ رمزش ؟؟ نمیدونم .. 

اون كه پرت بود كلا یادم اومد شماره جونگ هیون و یونگ هوا رو دارم ..

به جونگ هیون زنگ زدم : مشترك مورد نظر در دسترس نمیباشد ...

قطع كردم دوباره سعی كردم بگیرمش ولی بازم ..نه .. 

با تردید شماره یونگ هوا رو گرفتم بعد یه بوق برداشت آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : سلام نانا ام

- سلام 

درد و سلام پسره ی .. این چه وعض حرف زدنه اخه ؟؟؟ :| 

- من تو كلاب شبانه ام

- خب ؟

خب به جمالت  همچین میگه خب انگار ازش خواستم بیاد باهم اینجا مشروب بخوریم :|

- خب هیچی یعنی مین هیوك اینجاست زیادی نوشیده نمیتونم خودم از اینجا ببرمش بیرون و ..

حرفمو قطع كرد و گقت : باشه خودم رو میرسونم ..بعدشم قطع كرد

كی اینا رو ورداشته خواننده كرده ؟؟  اول باید بهشون ادب یاد میدادن .. یاد نگرفت نباید وسط حرف بزرگترش بپره ؟؟ حالا گیریم من كوچیكترم در كل پریدن وسط حرف بده ..نه اصلا بزرگی به عقله .. ای بابا خل شدم من ..

سرمو برگردوندم سمت مین هیوك بازم داشت یه شیشه دیگه مشروب رو باز میكرد  رفتم جلوش و سریع ازش گرفتمش و همش رو سر كشیدم 

و رو به اون گفتم : بسه ..بسه ..

مین هیوك : میخوام شاد باشم .. ولم كن

من : با نوشیدن چیزی درست نمیشه 

مین هیوك : ببینم اصلا كی گفته بیای هان ؟؟ چرا نرفتی پیش جونگ هیون ؟؟ باید الان پیش اون بودی ..آره ..الان باید پیش اون بودی .. 

همزمان با حرف زدن داشت میرفت یه شیشه دیگه برداره كه چون نمیتونست خودش رو كنترل كنه نزدیك بود بیوفته زمین رفتم جلو و دستش رو گرفتم  كه نیوفته

مین هیوك بلند خندید  و گفت : بذار بیوفتم .. چی میشه مگه .. تو برو نگران نباش ..برو جون هیون منتظره ..مثل دیوونه ها شده بود  نمیدونستم از چی حرف میزنه بلند تر ادامه داد : تو كه حتی نمیذاری ببوسمت  چرا اینجایی ؟ هان ؟؟  بعد منو هل داد عقب .. چون پشتم یه میز بود خوردم به میز و بعد افتادم زمین ..

پاهام به شدت درد میگرفت توجه همه هم به سمت ما جلب شده بود بعضیا تازه قیافه مین هیوك رو تشخیص داده بودن میون همهمه یكی داشت میگفت : اووناهاش مین هیوكه كه اون دختره رو پس زده

یكی دیگه میگفت : بریم ازش امضا بگیریم .. یكی دیگه ...

میون اون همه جمعیت یه دست به طرف دراز شد  یونگ هوا بود .. بالاخره رسیده بود اقای خود شیفته 

با اینكه صد سال سیاه دوس نداشتم ببینمش ولی  به موقع رسیده  بود ..  بدون كمك گرفتن از اون از جام بلند شدم .. یونگ هوا به سمت مین هیوك رفت و اونو به سمت بیرون برد فلش دوربین ها و گوشی ها به سمت ما بود انگاری داشتیم عروس میبریدم و یونگ هوا هم ساقدوش بود :| موقعیت رو هم تشخیص نمیدن فقط چون طرف معروفه منتظر سو استفاده ان

بیرون كلاب یونگ هوا مین هیوك رو سوار ماشین كرد و بعد داشتم بر میگشتم كه گفت : میرسونمت فكر نكنم بتونی از دست طرفدارا در ری

بعد از گفتن رفت و سوار ماشین شد .. ای تو روحت .. البته نمیشد ازش انتظار داشت پروانه ای دورم بگرده و در ماشین رو هم باز كنه ولی اقلا منتظر میموند بگم میرم باش یا نه 

دنبال درد سر نبودم میدونستم تنهایی اونجا وایسم اون گله آدمی كه تو كلاب بودن خفم میكنن و از همین رو رفتم و پشت ماشین نشستم 

مین هیوك سرش رو به شیشه تیكه داده بود و چشاشم بسته بود اصلا حالش خوب نبود معلوم نبود چقدر قبل اینكه برم اونجا نوشیده بوده 

هر لحظه كه از روی بی حالی چشماش خمار میشد و باز و بستش میكرد قلبم یجوری میشد نگرانش بودم دلم میخواست زود تر خوب شه .. محو دیدن مین هیوك بودم كه یونگ هوا همونجوری كه با دقت رانندگی میكرد گفت :دیرت نمیشه كه اول مین هیوك رو برسونم ؟

من : نه .. 

یونگ هوا مسیرش رو تغییر داد و بنظر داشت به سمت خونه مشترك سی ان بلو میرفت

وقتی رسیدیم یونگ هوا پیاده شد و كمك كرد مین هیوك هم پیاده شه رو به رو یه ساختمون واساده بود زنگ در  رو زد بعد چند لحظه جونگ شین با یه حالت خواب آلود اومد دم در با دیدن  وعض مین هیوك بلند گفت : چیشده ؟؟

همون لحظه جونگ هیون هم اومد دم در  از ماشین پیاده شدم كه مطمئن شم مین هیوك حالش خوبه  و به سمت اونا رفتم 

جونگ هیون به محض دیدن من لبخند زد و با شیطنت گفت : اوه نانا چطوری ؟

همون لحظه مین هیوك برگشت و نگاهم كرد نگاهی از روی نارضایتی از روی تنفر؟ نه از روی ناراحتی ؟ عصبانیت ؟ یه چیزی تو همین مایه ها 

یونگ هوا كه متوجه نگاه مین هیوك و عكس العمل من شده بود رو به جونگ هیون و جونگ شین گفت : برید كنار مین هیوك رو ببریم تو اتاقش

اونا هم رفتن كنار و مین هیوك هم رفت تو اتاق خودش یونگ هوا بعد چند ثانیه برگشت و گفت : بریم ..

من : هان ؟؟؟ خب من میتونم با تاكسی برم 

یونگ هوا : منم باید برم خونم 

گیج شدم ..مگه یونگ هوا با بقیه اعضا زندگی نمیكرد ؟ با منگی شدید پشت سرش راه افتادم به سمت ماشینش و از پشت برای جونگ هیون بای فرستادم

توی راه بودیم كه نتونستم خودم رو كنترل كنم و از یونگ هوا پرسیدم : مگه با بقیه اعضا زندگی نمیكنی ؟

یونگ هوا : میكردم ..الانم خیلی میرم اونجا ولی به دلایلی باید خونه  جدا داشته باشم

من : به دلایلی ؟

همون لحظه گوشیش زنگ خورد برداشت

- اوه  سلام ..هانی تو راه خونم تا چند دقیقه دیگه میرسم ..

-....

- نه هنوز اونجا رو هیچكدم از طرفدارا پیدا نكردن با خیال راحت میتونی رفت و آمد كنی

- ...

- باشه فعلا ..

هانی ؟؟ هانی دیگه كیه ؟؟ همخونه اش ؟ هان ؟ نه همخونهكه نی یونگ هوا گفته میتونی راحت رفت و امد كنی یعنی یه جا دیگه اس .. خواهرشه ؟؟ نه اگه خواهرش بود كه با خودش زندگی میكرد اصلا نگران طرفدارا هم نبود ... آهان پس دوس دخترشه .. بد بخت دختره اخه كی میاد با یونگ هوا  با این اخلاق گندش د.س شه ؟ فكر میكردم باید یونگی رو ترشی بندازیم اما انگارنه اینجوریام نی

یونگ هوا :خونت ؟

من  كه داشتم هانی رو تجزیه تحلیل میكردم حواسم پرت بود گفتم: هان ؟ 

یونگ هوا : آدرس ؟

من : نزدیك سه راه بعدی پیادم كنی میتونم برم 

یونگ هوا : امم 

درد و ام كوفت و ام ..نمیتونه بگه تا دم در خونتون میرسونم ؟؟؟ بیشعور از خدا خواسته ی مغرورو  خودشیفته ی .. آه دیگه هسته شدم ..بسه بسه .. دوباره نگاهم به مین هیوك افتاد و شدت خشمم نسبت به یونگ هوا كم شد بهتره بگیم یادم رفت

سر سه راه ماشین پارك شد از ماشین پیاده شدم و رو به یونگ هوا گفتم : مواظبش باش 

یونگ هوا : بای

تو راه كل حیوونای باغ وحش از جمله خر و گورخر و  گاو و میمون رو نثار یونگ هوا كردم و با كلید در خونه رو باز كردم 

حوصله هیچیو نداشتم فقط میخواستم برم استراحت كنم كه نونا رو دیدم كه رفته بود سر یخچالیه چیزی برداره توجهش به من جلب شد 

با مهربونی اومد سمتم و گفت : دیر اومدیااا ؟؟ چه خبر ؟

من : هیچی ..

نونا : هیچی كه نشد هر دفعه یه چیزی میشه تو در جواب میگی هیچی .. بطری آب رو به طرفم گرفت و گفت : بیا بخور شاید زبونت باز شه و واسم تعریف كنی چی شده و چی نشده

بطری آب رو برداشتم و سر كشیدم بعد رو به نونا گفتم : توش خواب آور بود ؟؟ اخه یهویی خوابم گرفت

نونا : میزنم .. دختر چرا بخونه میاری ؟؟ 

من : ....

چطور بود ؟؟؟؟؟

نظر فراموش نشه هااااااا :) منتظرم :)

آهان تحلیل نقش ها از جمله ( مین هیوك ، جونگ هیون ، یونگ هوا) و اینكه همین شناخت اولیه كه داشتین چجوری بوده ( تو داستان) رو بگید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 10:29 ق.ظ
Good day! This is my first visit to your blog! We are a group of
volunteers and starting a new initiative in a community in the same niche.
Your blog provided us useful information to work on. You have done
a extraordinary job!
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:34 ب.ظ
I was able to find good advice from your articles.
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:19 ق.ظ
Greetings I am so glad I found your website, I really found you by accident, while
I was browsing on Google for something else, Anyways I am here
now and would just like to say cheers for a tremendous post and a all round enjoyable blog (I also love the theme/design), I don't have time to
look over it all at the minute but I have book-marked it and also added in your
RSS feeds, so when I have time I will be back to read much more, Please do keep up
the awesome work.
دوشنبه 21 فروردین 1396 04:19 ب.ظ
Good post. I learn something new and challenging on blogs I stumbleupon on a daily basis.
It will always be exciting to read content
from other writers and use a little something from their web sites.
یکشنبه 10 اسفند 1393 02:33 ق.ظ
ادامه لطفا
یکشنبه 1 دی 1392 05:25 ب.ظ
بدووووووووووووووآپم باقسمت3داستان ترمینال عشق
دوشنبه 13 آبان 1392 04:55 ب.ظ
نمیخوای ادامه شو بذاری؟؟؟؟؟؟؟؟
NaNa juNنه یعنی این داستان رو با دوستم مینوشتم نسیم جان که غیبش زده کلا :)
جمعه 10 آبان 1392 03:43 ب.ظ
سلام دخترمامان
مامان برگشته خونه
***********
دیوونه دلم برات شده اندازه خال نخود!
(چی هس حالا این خال نخود؟!)
بگذریم
تو این مدت که نبودم هروقت آهنگ احمد سعیدی که میگه:به این دلتنگی عادت دارم هرروز به قلبی که یه تیکه چوب میشه و...
زار زار گریه میکردم فقط به خاطر تو
به جون خواهرم راس میگم
NaNa juNاوخیییییییی
جمعه 26 مهر 1392 01:36 ق.ظ
اپ کن این .... د دیگه
*MelLina* اپ خواهد کرد نیا نزن
سه شنبه 23 مهر 1392 05:20 ب.ظ
upam
NaNa juNمیام
سه شنبه 23 مهر 1392 01:22 ق.ظ
شاید این داستان را بذارد...شاید...پرده از پارت جدید گشاید...شاید!!اینو مسئولین مجبور شدن بسازن واسه تو !
NaNa juN
دوشنبه 22 مهر 1392 05:32 ب.ظ
ا جی با قسمت ا و ل د ا ستا نم ا پم د یر خبر د ا د م ببخشید بیا
NaNa juNاومدم
دوشنبه 22 مهر 1392 04:26 ب.ظ
سلام وبلاگ جالبی داری بیا تو وبم ادرسم تو بزار تالینکت کنم توهم اگه خواستی منو بلینک واسه داستاناتم حتما خبرم کن.
NaNa juNباشه اومدم
یکشنبه 21 مهر 1392 07:12 ب.ظ
میگم نادی توئم به دیار باقی شتافتی؟؟؟
NaNa juNنه بابا ..
یکشنبه 21 مهر 1392 04:09 ب.ظ
upam
NaNa juNامدیمممم
شنبه 20 مهر 1392 07:42 ب.ظ
اون قبلی من بودم
NaNa juNچرا میزنی حالا؟
شنبه 20 مهر 1392 07:42 ب.ظ
اولا بزن به افتخارم
دوما با داستان آپم
NaNa juNآمدیم:)
شنبه 20 مهر 1392 04:50 ب.ظ
upam
NaNa juNآمدیم
شنبه 20 مهر 1392 12:54 ق.ظ
نادیا جونم هنوز ک نذاشتی داستانو
بابا یکم دیگه بگذره امتحانا شیوع پیدا میکنه،اونوقت باید واسه نفس کشیدنم مرخصی بگیریما...!!!
NaNa juNآخر هفته بودیم آموزگشاه مسویقی جاتون خالی
پنجشنبه 18 مهر 1392 09:08 ب.ظ
سلام ناناجونممممممم...
خیلی دلم برات تنگ شده بود.
میگم وب اون یکیت فلفل شد؟؟؟
حالا توبیاوبم کارت دارم
NaNa juNسلام هانا جونی
اره زدن فیلش كردن نامردااا
اومدمممم
پنجشنبه 18 مهر 1392 06:26 ب.ظ
upam
NaNa juNآمدم
پنجشنبه 18 مهر 1392 11:27 ق.ظ
سلام عزیزم با قسمت آخر داستانم اپم
بدو بیا
NaNa juNاومدممم
چهارشنبه 17 مهر 1392 04:08 ب.ظ
نانا جونم تو داستانم تورو گذاشتم خواهر امیر
اگه دوست داشتی با کَس خاصی باشی
مثلا سعید بیا وبم بگو عزیزم
NaNa juNمرسی یگانه جون
الان میام وبت میگم
چهارشنبه 17 مهر 1392 01:45 ب.ظ
به افتخارم
با داستان آپم
هووووووو
هووو هوووووووو
با قر بیاین
هوووووو هوووو
NaNa juNباشه با قر اومدم
سه شنبه 16 مهر 1392 01:10 ب.ظ
با قسمت هشتم داستان آپم
نظر یادت نره
NaNa juNاومدم
دوشنبه 15 مهر 1392 08:05 ب.ظ
سلام گلم خوفییییییییییییی
عزیزم من هم نویسنده ی وب لیلام
گریههههههههههههه وب خودم فلفلی شده انقدر افسرده م!!!
راستی میشه بیای و داستانمو بخونی ؟؟؟منم جمعه میام مال تورو میخونم
منتظر حضور گرمت هستم
NaNa juNسلام طناز جون باشه وقت كردم میام میخونم
دوشنبه 15 مهر 1392 03:59 ب.ظ
اپممم
بدو بیا
NaNa juNدویدم و دویدم به وبت نرسیدم
یکشنبه 14 مهر 1392 02:51 ب.ظ
سلام آپم بدو بیا
نظر یادت نره
NaNa juNآمدممم
یکشنبه 14 مهر 1392 01:28 ب.ظ
slm khobi nadi joooonam
delam baratoon tangolide shadid
bebin che dost e khobiam hata az site daneshgah ham miam behetoon sar mizanam on vaght to chi ?
de up koon in dastana ro dg ahhhhhh



NaNa juNسلوم یوگی خــَله
سایت دانشگاه یا اینترنت دانشگاه ؟
باشهههه
شنبه 13 مهر 1392 08:18 ب.ظ
فسقلی مامان منتظرتم.
بابات قربونت بره.آپم
NaNa juNاومدممم شقول مقول
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30


رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :