تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -11
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
شنبه 11 آبان 1392 :: NaNa juN

سلام سلام خوبید ؟؟ خوشید ؟؟
یه ماه و نیم داستان نذاشتم نظرا به 100 هم نرسید عاقاااااا خجالتتتتتت بکشید :)
قسمت بعدی بعد 100 تایی شدنه 
وگرنه میره تا ماه بعدی انشالاه :))
این قسمت رو خودم خیلیی دوسش دارم برید بخونید و نظرتونم خواهشا از طومار کمتر نباشه
با یه خوب بود گفتن چیزی نمیشه هااا :-*


آهنگ وبلاگ رو خیلییی دوسش دارم 
اینم متن و ترجمه اش :

I praise Allah for sending me you my love

من سپاسگزار خدام که تو رو برای من فرستاد عشقم

You’ve found your home it’s here with me,

تو خونه ی خودتو پیدا کردی، اینجا کنار من

and I’m here with you

و من اینجا با تو هستم

Now let me let you know

حالا به من اجازه بده که بزارم بدونی

You’ve opened my heart

تو قلب من رو باز کردی

I was always thinking that love was wrong

من همیشه فکر میکردم که عشق اشتباهه

But everything was changed when you came along, oh

ولی همه چیز تغییر کرد وقتی که تو اومدی، اووووو

And there’s a couple of words I want to say

و دوتا کلمه هست که من میخوام بگم

For the rest of my life, I’ll be with you

برای بقیه ی زندگیم، من میخوام با  تو باشم

I’ll stay by your side, honest and true

من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم

Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you

تا پایان وقتم (عمرم)، من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو

For the rest of my life, through days and nights

برای بقیه زندگیم، از آغاز تا انتهای روزها و شبها

I’ll thank Allah for opening my eyes

من میخوام از خدا تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد

Now and forever I, I’ll be there for you

حالا و برای همیشه من، من میخوام در اینجا برای تو باشم

I know it deep in my heart

من اینو با تمام وجودم میدونم

I feel so blessed when I think of you

من احساس خوشبختی زیادی میکنم وقتی در فکر توام

And I ask Allah to bless all we do

و از خدا میخوام که ما رو ببخشه

You’re my wife, and my friend and my strength

تو زن من و دوست من و نقطه قوت من هستی

And I pray we’re together in Jannah

و من دعا میکنم که ما تا ابد با همیم

Finally now I’ve found my self, I feel so strong

حالا من خودم رو خیلی قوی میدونم (پیدا کردم)

Yes everything was changed when you came along, oh

همه چیز تغییر کرد وقتی که تو  تنها اومدی, اوووو

And there’s a couple of words I want to say

و دوتا کلمه هست که من میخوام بگم

For the rest of my life, I’ll be with you

برای بقیه ی زندگیم، من میخوام با  تو باشم

I’ll stay by your side, honest and true

من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم

Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you

تا آخر عمرم، من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو

For the rest of my life, through days and nights

برای بقیه زندگیم، از آغاز تا انتهای روزها و شبها

I’ll thank Allah for opening my eyes

من میخوام از خدا تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد

Now and forever I, I’ll be there for you

حالا و برای همیشه من...من میخوام در اینجا برای تو باشم

I know it deep in my heart

من میدونم این در اعماق قلبمه 

And now that you’re here, in front of me

حالا که تو اینجا هستی

I strongly feel love

در مقابل من من شدیدا احساس عاشق بودن میکنم

And I have no doubt, and I’ll sing it loud

و من شکی ندارمو بلند میخونم

 that I will love you eternally

که من میخوام تا ابد عاشقت باشم

For the rest of my life, I’ll be with you

برای بقیه ی زندگیممن میخوام با  تو باشم

I’ll stay by your side, honest and true

من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم

Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you

تا پایان وقتم (عمرم)من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو

For the rest of my life, through days and nights

برای بقیه زندگیماز اغاز تا انتهای روزها و شبها

I’ll thank Allah for opening my eyes

من میخوام از خدا(الله) تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد

Now and forever I, I’ll be there for you

حالا و برای همیشه من...من میخوام در اینجا برای تو باشم

I know it deep in my heart

من میدونم این در اعماق قلبمه...

یه دستش رو به سمت دست من كه لبه ی تخت بود اورد و آروم گذاشت روش و گفت :  نمیدونم لیاقت داشتن عشق تورو دارم یا نه اما میخوام سعیم رو بكنم شنیدن این حرفات راستش منو گیج كرده نمیتونم باور كنم تورو یه آرزو میدیدم یه آرزوی بلند كه به نرسیدن بهش عادت كرده بودم یه عشق درونی بودی نمیدونم انقدر بزرگ شدم و فهمیدم كه بتونم كلمه عشق رو  درست به كار ببرم یا نه اما این حس پاك تر از هر چیزیه كه تو زندگیم داشتم  

نتونستم خودم رو كنترل كنم برگشتم سمتش سامین با حرفایی كه زده بود چشماشم خیس شده بود اشكی كه رو گونش بود صداقت حرفاش رو نشون میداد آروم دست سمین رو كشیدم طوری كه افتاد روی تخت نزدیك شدم اشكاشو پاك كردم كاری  كه با همه وجود تو لحظه دلم میخواست انجام بدم رو انجام دادم هرچند خودم هم اشكم در اومده بود با تردید صورتمو جلو بردم و بوسیدمش اونم دستاش رو دور گردنم حلقه كرد دلم میخواست این بوسه ادامه پیدا كنه تا هر وقت كه بشه تا ابد زمان وایسه همونجوری كه حلقه ی دستای سامین هر لحظه تنگ تر میشد زمان هم نگذره همین جوری بمونیم مهم نیست بعدا چی میشه 

بعد چند دقیقه سامین یكم فاصله گرفت طوری كه بتونه صورتمو ببینه اما هنوز حلقه ی دستاش دور كمرم  به همون تنگی قبل بود
بهم خیره شده بودیم لحظه ای كه زبون دیگه نمیتونست چیزی رو بیان كنه همه ی حرفا و احساسات با چشم ها قابل درك بود 
بر عكس همیشه كه فكر میكردم تو این شرایط اگه  کسی با  یه پسر تنها باشه احساس نا امنی میكنه و خیلی وحشتناكه بیشتر از همیشه احساس امنیت میكردم با اون بودن آرامش خاصی داشت كه هر كسی نمیتونه این حس رو تجربه كنه چون هر كسی نمیتونه سامین باشه سامین یه دونه اس و این به خودمم ثابت شده بود
جا اینكه سعی كنم بخوابم فقط به چشمای سامین خیره شده بودم بعد چند لحظه آروم از روی تخت بلند شد و لبخند زد و گفت اگه اینجا بمونم فكر نكنم تو به فكر خوابیدن بیوفتی پتو رو كشیدم روم و تا نزدیك دهنم بردم و گفتم : اینجوری خوبه ؟
سامین : اوهوم حالا چشاتم ببند و بگیر بخواب كه امروز خیلی خسته شدی
اومد نزدیك و یهو نزدیك تر شد و من ناخود اگاه پتو رو كلا كشیدم رو صورتم بعد چند لحظه دیدم خبری نشد آروم پتو رو از رو چشمم آوردم پایین و دیدم خم شده بوده  چراغ بغل تختم رو خاموش كنه  اونم كه فهمیده بود چرا یهو پتو رو كشیدم رو سرم هی زیر زیركی میخندید

بعد خاموش كردن با دستش بابای داد و از اتاق رفت بیرون بعد رفتنش هر چی سعی كردم بخوابم بی فایده بود شاید بخاطر این بود كه نمیتونستم فكر سامین رو از مخم شوت كنم بیرون از روی تخت بلند شدم به سمت پنجره رفتم و بازش كردم .. باد تندی اومد جوری كه سریع دستامو دور خودم جمع كردم سرد بود ..خیلی سرد .. ولی دلم میخواست همونجوری باد به صورتم بخوره .. 
یادمه وقتی كوچیكتر بودیم و  بابا های من و سامین میرفتن بیرون و اگه ما باهاشون میرفتیم همیشه سر اینكه من شیشه ماشین رو كامل پایین میدادم تا باد بخوره به صورتم و سامین با همین باد سریع سرمامیخورد بحث داشتیم 

یه لبخند رو لبم نشست پنجره رو همونجوری باز گذاشتم و برگشتم رو تخت خواب دراز كشیدم ..طولی نكشید كه خوابم برد
صبح با یه خمیازه بیدار شدم توجهم به سامین که کنار تخت خوابش برده بود جلب شد نشستم و صداش زدم :  سامین ؟؟ سامین ؟؟
بیدار نشد انگشت اشارمو به سمتش بردم و به شونش زدم :سامین ؟
یه چشمش رو باز کرد و با دیدن انگشتم خندید
من : چیه خواب دیدی ؟ مثل دیوونه ها میخندی ؟
سامین یه سعی کرد چشاشو کاملا باز کنه و گفت : میترسی برق بگیرتت که با یه انگشت میزنی بهم ؟؟ بعد انتظار هم داری بیدار شم مثلا نه ؟
من : حقت بود دو دستی میومدم بهت شوک میدادما منو باش داشتم مراعات تورو میکردم .. ببینم تو چرا اینجا خوابت برده هان ؟
سامین : دیدم  سردت شده بود و پتو هم نکشیدی رو خودت اومدم پتو رو بذارم روت که خودمم خوابم برد
یه نگاهی به پنجره انداختم و گفتم : نبستیش که ؟
سامین : متوجه نشدم که باز بوده
من : از همین الان میگم که سرما خوردی 100 % 
سامین با تعجب دستش رو برد سمت گلوش و گفت : میبینم گلوم یکم درد میکنه

از جام بلند شدم و مانتومو پوشیدم 
سامین : کجا اول صبح ؟
من : بزور یه کار پیدا کردم نیمخوام به این زودیا از دستش بدم 
اخم کرد و بهم خیره شد 
من : هوم ؟؟
سامین : دوس ندارم بری
شالم رو برداشتم و به سمت در رفتم و قبل اینکه کاملا خارج شم گفتم : یادت نره بری دانشگاه ها .. غروب میبینمت .. بعدشم یه زبون خوشگل واسش در آوردم که باعث شد اخمش به یه لبخند تبدیل شه 
از خونه رفتم بیرون و تو پیاده رو به سمت رستوران میدویدم صدای زنگ گوشیم در اومد .. هشدار صبگاهی ؟؟ ماشالا چقدرم وقت شناسه گوشیم من زودتر بیدار شدم سریع قعطش کردم بادی که میزد باعث میشد موهام جلو صورتم پخش شه  بالاخره رسیدم به رستوران و قبل اینکه وارد شم یکم صبر کردم تا ضربان قلبم منظم شه کمتر نفس نفس بزنم موهامم ردیف کردم و با یه لبخند ملیح وارد شدم 
یه مرده که انگاری سر کارگرای اونجا بود گفت : خانم راد دومین روز کاریتونو یه ربع دیر میاید ؟؟
به ساعت اشاره کردم و گفتم من 45 دقیقه زودتر اومدم اقا ..ساعت 7 و ربع هست نه 8 و ربع 
یکم خودشو جمع و جور کرد مثلا نشون نده چقد ضایع شده بعد گفت خب برو سر کارت
رفتم و دیدم وای خدا کلی ظرف از دیشب مونده :| یعنی مونده بودم واقعا کارگرای دیگه دیشب داشتن چیکار میکردن ؟
از همون موقع شروع کردم به شستنشون کم کم بقیه هم اومدن و شلوغ شد درو و برم تقریبا ساعت هول و هوش 11 بود که گوشیم زنگ خورد .. دستمو خشک کردم و گوشیو از جیبیم در آوردم از باج تلفن بود 
- بله ؟
- سلام نیلا خوبی ؟
یهو خشکم زد صدای رایکا بود .. وای که چقد دلم براش تنگ شده بود خیلیی گذشته از موقعی که همیشه باهم بودیم .. خیلی گذشته از اون موقع هایی که مسبب خنده ی ما میشد با کاراش ..خیلیی ....
- نیلا ؟؟ حالت خوبه ؟؟
- آره .. خوبی تو ؟
- ساکت شدی یهو نگران شدم .. آره خوبم .. کجایین؟
- هان ؟
- اصلا الان کجایی؟
- تو راستوران 2..3 تا کوچه بعد از خونه امیر محمد دوسته سامین 
- میام اونجا 
بدون خداحافظی قطع کرد .. برام عجیب بود اینکه بهم زنگ زده ..اینکه چیکار داشته ؟ اون برادر اریکا بود و مطمئنن منو بخاطر خواهرش مقصر میدونه هرچند منم بی تقصیر نبودم 
برگشتم سر کارم سفارش یکی از کسایی که منتظر بود رو بردم سر میزش دستم یهو چشام یه لحظه سیاهی رفت .. دستم لرزید .. نفهمیدم چم شده بود نسکافه ای که دستم بود هم لرزید  یکمش ریخت رو دست  خانمی که سفارش داده بود 
خانمه یهو بلند داد زد : هوویی  مگه کوری ؟
چی میتونستم بگم آخه ؟ سرمو خم کردم و آروم گفتم : ببخشید خانوم 
خانمه : با ببخشید گفتن تو چی درست میشه ؟ رو به صاحب رستوران که رو صندلی پشت میزی که حساب میکردن لم داده بود گفت : آقا بهتره کارکنانتون رو عوض کنید اه 
بعد هم با یه اخم از جاش بلند و رفت بیرون 
دستامو مشت کردم .. این چه وعضی بود ؟؟ من هیچوقت این زندگی رو تجربه نکرده بودم همیشه همه چی برام مهیا بود و امادگی این شرایط رو اونم یهویی نداشتم وقتی همه بهت پشت میکنن همه حتی خانواده خودت وقتی بدون هیچ پولی راهی خیابونا شی وقتی بهت توهین کنن و سرت رو خم کنی و مجبور به عذر خواهی کردن هم باشی این موقع اس که از خودتم متنفر میشی از ابلهی ای که بخاطرش باید این همه مصیبت رو تحمل کنی
شروع کردم به تمیر کردنه میز .. وقتی تمیزش کردم خواستم برگردم تو آشپزخونه ی رستوران که سر کارگر که شاهد قضیه ی اون خانومه بود اومد و با طلبکاری گفت :حقوق اخر ماهت رو میخوای دیگه ؟ مطمئن باش اینجوری باید اضافه کاری کنی
من : ولی دارم کارمو درست انجام میدم 
با یه دستمال کشید رو میز یکم رنگی شد و دستمال رو گرفت جلوم و گفت : درست تمیز نمیکنی
برات اضافه کاری مینویسم
من : ولی ..
با دستش زد به یه قاشق که قاشق افتاد زمین بعدش هم رفت  
نذاشت حرفمو بزنم .. حالم داشتن از این محیط بهم میخورد محیطی که وقتی یه خانم با کلاس البته به نظر خودش باکلاس و جوون از یکی شکایت کرد اونام بیان و تنبیهش کنن .. 
خم شدم قاشق رو بردارم که یکی زود تر از من خم شد 
رایکا بود ... 
رایکا : نیلا این تویی ؟
سعی کردم غم هام رو پنهون کنم یه لبخند زدم و گفتم کی اومدی؟
رایکا : سعی نکن بپیچونی ..ج.اب منو بده ..تو الان باید اتریش بودی .. نیلا نگو اینجا اتریشه توام داری درس میخونی اینحا 
من : من اینو نگفتم .. اینجا بهتره راحت ترم
رایکا : آها آره میبینم چقد راحتی مخصوصا با اون اضافه کاریا .. نیلا تو یه بارم دست به سیاه سفید نزده بودی اونوقت اینجا ؟
من : بسه حالا رایکا ..میشه بگی چرا میخواستی منو ببینی ؟
رایکا : نیلا نمیتونم این وعض رو تحمل کنم .. سکوته همیشگیه خونه .. جنگ و دعوای همیشگی مامان و بابا  گریه های اریکا 
عوضی بازی های سعید ندیدن سامین ..تو ... ندیدن جمع قدیمیی تک تک اینا دارن از درون داغونم میکنن
ممکنه سعید دییوونه شده باشه ممکنه اریکا بخاطر شکسته شدن غرورش به اینا فکر نکنه ولی من میخوام هرجوری شده جو عوض شه 
چشاش قرمز شده بود معلوم بود اونم خیلی پر بوده .. دستاشو گرفتم تو دستم و گفتم : رایکا ؟ خجالت بکش مردی شدی واس خودت ها
رایکا لبخند زد و گفت : میدونی چیه بالاخره اریکا وکالت قبول شده تو اصفهان رفته از این جمع خلاص شده .. خندش به بغض تبدیل شد و گفت : دیشب حرفای بابا و مامان رو شنیدم  با نگرانی راجب اریکا رحرف میزدن ولی وسط حرفاشون از اینکه پشت من گرمه من میگفتن اینکه بهم پول میدن و دیگه بقیش عالیه ..نگران اریکا هم نیستن نگران حرف مردم اینکه چجوری قضاوت میکنن 
گوشیم زنگ خورد از رایکا معذرت خودرم و جواب دادم : بله ؟
- نیلا حالم خوب نیست میشه بیای خونه ؟
- سامین چی شده ؟؟
- نمیدونم فقط بیا 
گوشیو قطع کردم با نگرانی به رایکا نگاه کردم 
رایکا : چیشده ؟؟
من : سامین حال خوب نیست انگاری زودتر از دانشگاه برگشته 
رایکا : بریم میرسونمت 
به ساعت نگاه کردم نزدیک 4 و نیم بود با رایکا از رستوران اومدیم بیرون منو رسوند دم خونه ..
من : میای تو ؟
رایکا : فعلا نه نمتونم با سامین رو در رو شم من که همیشه دم از رفاقت میزدم موقعی که نیاز داشت پشتش نبودم ..فعلا نه ..
اگه چیزی شد خبر بده
من : اوهوم باشه ..
سریع پیاده شدم و رفتم تو خونه .. لامپا خاموش بودن کفشمو در آورددم لامپا رو روشن کردم ..
چند باری صدا زدم : سامین ؟؟ سامین ؟؟ سامین ؟
رفتم سمت اتاق خواب دیدم رو تخت دراز کشیده 
رفتم سمتش چشاش بسته بود اما معلوم بود بیداره
من : حالت خوبه ؟
سامین بزور چشاشو باز کرد و آروم گفت : فکر کنم 
من : نمیشه تو این شرایطم دروغ نگی ؟؟ پاشو ..پاشو بریم دکتر
خندید آروم و گفت : دکتر ؟؟ میدونی پولش چقد میشه ؟؟ لازم نیست خودم خوب میشم تو که از سرما خوردگی های من خبر داری همیشه اولش اینجوری میشم
دستمو گذاشتم رو پیشونیش تب داشت .. خیلی .. 
من : اینجوری نمیشه سامین بلند شو پسر ئه انقد پول هست که دکتر بریم 
دستمو گرفت و گفت : میخوام فقط بخوابم قول میدم بیدار شدم خوب شم ..فقط ..
من : فقط چی ؟ 
سامین : تو بیدار شم پیشم بمون .. همینجا .. همینجوری .. حق نداری دستمو ول کنیاااا
یه صندلی برداشتم و گذاشتم کنار تختش و دستش رو گرفتم 
من : دیوونه 
سامین دستش رو که انگشتاش لای انگشتای من بود سمت قلبش برد و گفت : دلم میخواست بیدار باشم ولی نمیشه خیلی خستم .. 
چشاشو بست .. 
یه ساعتی گذشت منم خسته بودم کم کم چشام سنگین شد ولی خوابم زیاد طول نکشید تقریبا یه ساعت بعدش چشامو باز کردم تن سامین سرد شده بود ..سرده سرد .. 
دستمو از لای دستاش آوردم گذاشتم رو پیشونیش داشت از تب میسوخت سریع رفتم و یه پارچه خیس کردم و برگشتم گذاشتم رو پیشونیش 
اینجوری نمیشد باید یه کاری میکردم شماره رایکا رو گرفتم بعد چند تا بوق جواب داد 
من : کجایی ؟
رایکا : نمیدونم تو خیابونا با ماشین ول میچرخم ..چیشده ؟؟ سامین حالش خوبه ؟
من : نه راستش واسه همین زنگ زدم خیلی حالش بده نیمدونم چیکار کنم تنهایی هم نیمتونم جایی ببرمش
رایکا : خب ببین من به دکتر عظیمی زنگ میزنم میگم بیاد اونجا فقط آدرس رو دقیق واسم اس کن
من : دکتر عظیمی ؟؟
رایکا : یکی از آشنا هامونه ..فعلا خداحافظ سریع اس کنیاا
گوشیو قطع کردم ادرس رو براش اس کردم و رفتم بالا سر سامین 
بزور نفس میکشد .. کاش دیشب پنجره رو بسته بودم من که میدونستم اون چقد به باد حساسه همش تقصیر منه 
هر ثانیه یه سال بود هی دور اتاق میچرخیدم تا دکتر بیاد .. حتی تیک تیک ساعت رو هم رو مخم بود بدون سامین خونه پر سکوت بود ساکته ساکت ..دلگیر..
با شنیدن زنگ در سریع به طرفش رفتم و درو باز کردم یه مرد میانسالی دم در بود قبل اینکه درو باز کنم پرسیدم : آقای عظیمی ؟
آقای عظیمی : بله .. درست اومدم ؟؟
ای بابا الان موقع اینه ؟؟ پ نه پ ما دنبال  یه آقای عظیمی دیگه بودیم شمام بر حسب اتفاق اومدید اینجا
آقای عظیمیی که متوجه سکوتم شده بود گفت : چیزی شده ؟؟
من : نه نه بفرمایید داخل ..
آقای عظیمیی اومد داخل و مسقیم رفت بالا سر سامین و دست گذاشت رو پیشونیش رو به من گفت : باهاش چیکار کردین ؟
ای تو روحت آقای عظیمی اینا چیه میگی یعنی چی دقیقا ؟؟ 
من : بله ؟؟
آقاقی عظیمی : تبش خیلیی بالاست 
خب مثل آدم بگو دیگه ای بابا عجب آدمایی پیدا میشناا جا اینکه بره خوبش کنه میاد الکی تیکه میپرونه
من : خب اگه خوب بود که به شما زنگ نمیزدیم زحمت بیفتین 
بهش سرم وصل کرد و یه نسخه هم دارو نوشت  و رو به من گفت : برو اینا رو بگیر 
من : من ؟؟؟؟؟؟
آقای عظیمی : بله شما .. کوچه روبه رویی یه داروخونه شبانه روزی دارن 
رفتم سمت کیف پولم و هرچی تا اون روز کار کرده بودم رو گذاشتم تو کیفم و از خونه زدم بیرون دارو هایی که نوشته بود رو خردیم و تو راه برگشت بودم که داشتم بقیه پولی که واسم مونده بود رو میذاشتم تو کیف پولم یهو یه موتوری در حین رد شدن کیف رو گرفت بعدشم گاز داد و رفت پشت سرش دویدم یکم همه پولی که داشتم رو برده بود .. همه رو .. 
دیگه نرفتم دنبالش اگه میرفتم هم بهش نمیرسیدم راه برگشت رو پیش کشیدم بی اختیار اشک اومد رو گونم روز خیلی بدی بود .. یه روز نحس .. از اولش بد بیاری کی میشه این وعض تموم شه ؟؟ کی میشه همه چیز به روال عادی خودش برگرده ؟
رسیدم به خونه دیدم آقای عظیمی داره میره 
رو به من گفت : اون قرضا رو 6 ساعت یه بار بهش میدی بخوره منم کارم تموم شده حسابتونم پرداخت شده ..
آقای عظیمی رفت .. وای فکر کنم رایکا حساب کرده بود از قبل ولی خداروشکر اگه نیمرکد چی ؟ من که چیزی نداشتم بهش بدم ..
رفتم سمت سامین چشاشو باز کرده بود کنارش نشستم و گفتم : خوبی ؟ خوبی خوابیدی ؟
اخم کرد و با تکون دادن سرش گفت نه
ساکت شدم که گفت : بهت نگفته بودم دستمو نگه دار ؟؟ یعنی انقدر کار سختی بود ؟؟
من : ولی خب تبت بالا بود مجبور شدم وقتی دکتر گفت برم دارو بگیرم و دستاتم ول کنم
سامین : مهم نبود .. به هرحال حالم خوب میشد .. پول این یارو دکتره رو دادی ؟
من : اوهوم .. 
رفت تو فکر دستمو بردم سمتش موهاش که رو پیشونیش اومده بود رو کنار زدم و گفتم : حق نداری دیگه مریض شی ها .. اصلا مریض بودی انقدر سوت و کور بود که نگو
یکم خودش رو جابجا کرد و گفت : احساس مهم بودن بهم دست داد :) .. حالا چخبر امروز خوب بود ؟
من : اوهوم بد نبود .. تو چی دانشگاه خوش گذشت ؟؟
سامین : محدثه بازم یکی از واحدا رو مشترک گرفته با من  امیر محمد رو هم دیدم اومد عذر خواهی کرد و گفت برگردیم همونجا ولی گفتم خونه گیر آوردیم و ممنون یکم باهم حرف زدیم بعدش هم که سر کلاس آخری بودم حالم خیلیی بد شد وسطاش اومدم خونه و به تو زنگ زدم همین

من : اوهوم .. خداروشکر دیگه تورو مقصر نمیدونه .. راستی چیزی نخوردی برم یکم غذا بیارم ؟؟
سامین : نه ولش میری 2 ساعت بعد میای
من : نه بابا یه املت بیشتر درست نمیکنم که اونم 2 سوته اماده س فکر کردی میام واست ته چین درست میکنم ؟؟ کور خوندی
رفتم سمت آشپز خونه سامینم که داشت میخندید با قاطی کردن چند تا گوجه و تخم مرغ غذا حاظر شد به همین سادگی و خوشمزگی .. بعد برداشتمش رفتم سمت سامین 
سماین : سامین : جدی جئدی املته 
من : پ نه پ قیمه اس با برنج شما چشمت نمیبینه .. خب املته دیگه البته میتونی نخوریش من یه وعده بیشتر بخورم بعد چاق شم لباس اندازم گیر نیاد انتخاب با خودته هاااا
سامین : اینجور که تو تهدید میکنی مگه میشه نخورد ؟؟ 
بعد شام سامین بخاطر قرصاش خوابش برده بود منم گرفتم خوابیدم

2 . 3 روز با یه روال عادی گذشت هر روز صبح میرفتم رستوران و تا بعد از ظهر کار میکردم و بعدشم رایکا میومد و باهم میرفتیم یکم دور میزدیم 
حرف زیادی هم بینمون رد و بدل نمیشد انگاری فقط جفتمون میخواستیم حال و هوا عوض کنیم همین .. تو پارک .. تو خیابون بیی هوا راه میرفتیمن .. این چند روز منم یکی دو ساعتی دیر تر از روزای قبل میرفتیم خونه 
5 شنبه بود که وقتی رسیدم خونه سامین یکم نگران نشسته بود رو مبل 
سلام کردم آروم جواب داد و منم رفتم تا لباسمو عوض کنم که رایکا زنگ زد
یهو سامین اومد تو و منم چون رایکا نمیخواست فعلا با سامین حرفی بزنه یهویی گوشیو قطع کردم 
اومد نزدیکم با عصبانیت بهم نگاه کرد و سعی کرد گوشیو بگیره منم دستمو بردم عقب
عصبی تر شد  بهم نگاه کرد و گفت : اخه بهت چی بگم  نیلا؟؟
محکم با مشت کوبید به دیوار جوری که یه تیکه از پوست دستشم پاره شد 
صداش یکم آروم تر شد و گفت : حتی نمیتونم سرت داد بزنم .. نمیتونم مثل بقیه متعصب شم ..
نه نمیتونم ... نیلا داری چیکار میکنی باهام ؟ شدی همه زندگیم یه لحظه هم نبینمت انگار یه چیزی کم دارم اونوقت تو ..
اونوقت تو .. چشاشو رو هم گذاشت تا از شدت عصبی بودنش کم شه 
نمیفهمیدم چیشده .. یعنی فهمیدم اون بد برداشت کرده .. نمخیواستم راجبم بد فکر کنه نمیتونستم دیگه راز رایکا رو نگه دارم
من : سامین آروم باش بهت توضیح بدم
سامین : چیو ؟ اخه چیو ؟؟ اون روزی که مریض شده بودم داشتم از دانشگاه میومدم دیدم دست یکیو گرفته بود ولی چیزی نگفتم گفتم شاید سو تفاهم باشه حالام تلفنای مشکوک و دیر اومدنت خونه .. میخوام داد بزنم  میخواد بلند بگم .. اما نمیشه نیلا تورو از خودمم بیشتر دوس دارم ..اخه چیکار کنم باهات هان ؟؟ تو بهم بگو ... تو بگو چیکار کنم ..
دستاشو مشت کرده بود جوری که حس میکردم ناخوناش تو کف دستش میره حتی رگ دستاشم بر امده شده بود هیچوقت اینجوری ندیده بودمش 
رفتم سمتش ..بهش نزدیک شدم دستامو دور کمرش حلقه کردم
یه قدم رفت عقب و گفت : نه نیلا بس کن ..
دوباره رفتم جلو دوباره دستامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو محکم چسبوندم به سینش قبل اینکه شکایتی بکنه گفتم : آره میدونم باید بهت میگفتم راستش رایکا چند روزیه میاد میبینتم خیلی داغونه .. میگفت نمیتونه باهات رو به رو شه .. روشو نداره چون وقتی سر اون قضیه این همه درگیری بوجود اومد نتونست ازت همایت کنه ازم خواست فعلا چیزی بهت نگم میتونی شمارشم تو گوشیم چک کنی

با شنیدن اینا سامین ساکت شد هیچ عکس العملی نشون نداد ...بعد چند لحظه گفت : ولی بازم باید ..
حرفشو نصفه خورد و دستاشو دورم حلقه کرد و سرمو بیشتر به سینش چسبوند : نه نمیتونم از خودم دفاع کنم و بهونه بگیرم ...  ببخشید نیلا که زود قضاوت کردم ..
من : نه سامین باید ازت تشکر کنم تو خیلی بهم اهمیت میدی ..نگرانمی ... دوسم داری .. اشتباه از من بود ... باید از اول بهت میگفتم 
یکم ازم فاصله گرفت در حدی که بتونه صورتمو ببینه بهم خیره شد و بعد پیشونیم رو بوسید ..اشکایی که رو گونش بود باعث میشد احساس عجیبی پیدا کنم .. میترسیدم اون قدری که اون دوسم داره نتونم دوسش داشته باشم .. دستشو گرفتم داغون شده بود ..
من : سامین ؟؟ پسر یه بار قبلا بهت گفته بودم گریه کنی خوبه اما راستش حالا نه انقدر مظلومانه گریه میکنی که زدی رو دست دخترا .. پسره ی دیوونه دستت رو ببین آخه کم میاری میزنی به دیوار ؟؟
یه دستش رو گذاشت پشتم و آروم به سمت خودش کشید دوباره بغلم کرد 
سامین : اصلا دردی حس نمیکنم .. درباره اشکمم ببخشید نمیتونستم جلوشو بگیرم .. دختر هم خودتی میدونی که لقب دختر دادن به ما پسرا فحشه هان ؟؟ 
من : اون که بماند وقتی سرما خورده بودی شبیه گربه شرک شده بودی
سامین : من ؟؟هان ؟؟ دختر من فقط بگیرمت 
من : من که تو بغلتم و گرفتی منو
سامین : خیلی زرنگی وقتی میایی تو بغلم که نمیتونم کاری بکنم اگه یکم فاصله داشتی میگرفتم  میزدمت  ولی حالا اومدی نزدیک قلبم و جات اینجا امنه
دوباره هم تیکه های همیشگی .. آرامش همیشگی و لبخندی که وقتی حرف میزد باعث میشد رو لبامون بشینه 





نوع مطلب : 4MiNute، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:39 ب.ظ
Unquestionably believe that which you said.

Your favorite reason seemed to be on the internet the simplest thing to be aware of.
I say to you, I definitely get annoyed while people think about worries that they plainly don't know
about. You managed to hit the nail upon the top and also defined out the whole thing without having side effect , people can take a signal.
Will likely be back to get more. Thanks
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:29 ق.ظ
Spot on with this write-up, I really think this web site needs much more attention.
I'll probably be returning to read more, thanks for the
information!
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:29 ق.ظ
For most recent information you have to go to see the web and on web
I found this website as a most excellent web site for
hottest updates.
یکشنبه 8 مرداد 1396 03:21 ق.ظ
Very great post. I just stumbled upon your blog and wanted to say that I have truly enjoyed browsing your
weblog posts. In any case I will be subscribing for your
rss feed and I hope you write once more soon!
جمعه 11 فروردین 1396 12:04 ب.ظ
Saved as a favorite, I really like your web site!
دوشنبه 18 آذر 1392 11:09 ب.ظ
سلام
با تبادل لینک موافقی؟
NaNa juNاره عزیزم :)
پنجشنبه 30 آبان 1392 09:00 ب.ظ
ادامه ی داستان چی شد؟
NaNa juNادامه اشو تا نظرا 300 تا نشه نمیذارم
جمعه 24 آبان 1392 06:41 ب.ظ
به به نانیا وبت چه خوشمل شده اوخی ابی گذاشتی تو هم استقلالی هستی عایا؟
NaNa juNنچ اولا من اصلا فوتبالی نیستم ولی خب بین این دو تیم چون از آبی خوشم نیماد و عاشق قرمزم پرسپولیسم
جمعه 24 آبان 1392 02:19 ب.ظ
سلام چه عجب بعد از قرنی داستان گذاشتی
خیـــــــــــلی خیلی قشنگ بود کی قسمت بعدی رو میذاری؟
NaNa juNنمیدونم
جمعه 24 آبان 1392 01:38 ب.ظ
مـــنــ داســتــانــ مــیـــخــوامـ
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:37 ب.ظ
مــــ♪ــــ
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:36 ب.ظ
ا
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:36 ب.ظ
خـــ♫ـــ
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:35 ب.ظ
یــــ○ــــ
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:35 ب.ظ
مـــــ♣ـــ
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:34 ب.ظ
نـــ♥ــــ
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:34 ب.ظ
ا
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:33 ب.ظ
تــــ♪♫♪ــــ
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:32 ب.ظ
ســـ☻ــــ
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:32 ب.ظ
ا
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:31 ب.ظ
د
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:30 ب.ظ
نــــــ♪ــــ
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:30 ب.ظ
مـــ♥ـــــ
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 01:29 ب.ظ
داستااااااااااااااااااااااااان
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 12:27 ب.ظ
موخواااااامممم!!
NaNa juN
جمعه 24 آبان 1392 12:25 ب.ظ
عاغا من پارت جدید موخوام!!!
NaNa juN
پنجشنبه 23 آبان 1392 01:44 ق.ظ
داستانننننننننننننننننننن میخوام نانیا میزنمتاااااااا
NaNa juNبزن بزن
پنجشنبه 23 آبان 1392 12:37 ق.ظ
اوووووووووووووو لالاااااااااااااا هه هه هه ایول بابا ایول به این شیطان رجیم ( سامین ) که دل سرسخت ترین دختر رشت رو هم برد
NaNa juNدختر رشت ؟؟؟؟؟
چهارشنبه 22 آبان 1392 04:46 ب.ظ
نانا جون لال شی فدت شم چقد ضر میزنی ج همه نظراتو تو میدی
خخخخخخخخخخخ:دی
ناراحت نشیا با جنبه
با داستان آپم بعد از قرن ها
NaNa juNهههه من لال شم کی ج بده اوخه ؟؟
یکم فعال تشیف دارم چ کنم ؟
سه شنبه 21 آبان 1392 08:40 ب.ظ
سلام نادیا خوبی؟؟؟؟؟؟
دلم خیلی برات تنگ شده دختر
بعد جند ماه بالاخره امدم نت داشتم دق میکردم
ببخشید که نشد جوابتو بدم چون مودمم خراب شده بود نمیشد بیام نت
تو خجالت نمیکشی رمان قرار نبود رو گذاشتی وای عاشقشم خیلی قشنگه
راستی عکس شخصیتاشم تو نت خود نویسندش گذاشته برو عکساشونو بگیر ببین
خب خیلی دیگه حرف زدم تا بعد بای
NaNa juNسلوم میسیییی
منمممم
اشکال نداره :-*
من نذاشتم :) به اسم پایین توجه کن نوشته ملینا :)
دیدم عکساشونو فرید صعودی بوده با یه بازیگر هندی :)
باشه بابای
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30


رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :