تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -12
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
جمعه 24 آبان 1392 :: NaNa juN

سلاااااام سلامممم 
ببینید چه بچه ی خوبیم ؟؟
قبل اینکه نظرا 100 تا شه داستان گذاشتم
ولی برای قسمت بعد این کارو نمیکنم 
خودمم خوشحال میشم نذرماا انقد فیلم ندیده و درس نخوندن دارم که از خدامه نذارم
قبلا تو بلاگفا تعداد نظرا خیلی بالا بود ..چیشده ؟؟ با میهن بلاگ مشکل دارید ایا ؟؟
پس نیاید بگید چرا نذاشتی اول به تعداد نیگا کنید بعد غر بزنید


یه دستش رو گذاشت پشتم و آروم به سمت خودش کشید دوباره بغلم کرد 
سامین : اصلا دردی حس نمیکنم .. درباره اشکمم ببخشید نمیتونستم جلوشو بگیرم .. دختر هم خودتی میدونی که لقب دختر دادن به ما پسرا فحشه هان ؟؟ 
من : اون که بماند وقتی سرما خورده بودی شبیه گربه شرک شده بودی
سامین : من ؟؟هان ؟؟ دختر من فقط بگیرمت 
من : من که تو بغلتم و گرفتی منو
سامین : خیلی زرنگی وقتی میایی تو بغلم که نمیتونم کاری بکنم اگه یکم فاصله داشتی میگرفتم  میزدمت  ولی حالا اومدی نزدیک قلبم و جات اینجا امنه

دوباره هم تیکه های همیشگی .. آرامش همیشگی و لبخندی که وقتی حرف میزد باعث میشد رو لبامون بشینه 

یه روال عادی رو طی میکردیم دیگه عادت کرده بودم به این وعضعیت انگار از اول هم خونم اینجا بود و همه خانوادم سامین ..

رایکا هم گه گداری میومد تو رستورانی که کار میکردم و مثل قبل میدیدیم همو تا اینکه روزی رسید که سامین مدرک لیسانسش رو گرفت یعنی میخواست بره و بگیره

من اون روز صبح قبل اینکه برم رستوران رفته بودم دکتر بخاطر سرگیجه ها و درد یهویی قلبم و کلی آزمایش دادم بعدشم اومدم  تو رستوران و طبق معمول مشغول کار

لحظه شماری میکردم که ساعت 5 بشه و برم گرفتن مدرک سامین رو بهش تبریک بگم

خب از اونجایی که وقتی دوس داری لحظه ها زود بگذرن انگار یه سال میکشه هر لحظه اون موقع هم همینجوری بود هر ظرفی رو که میشتم یه نگاهی به ساعت مینداختم اما انگار عقربه ها از جاشون تکون نیمخوردن 

بالاخره ساعت 5 شد و من سریع لباس کارمو عوض کردم و  زود تر از همه داشتم از رستوران خارج میشدم که یکی از همکاران گرامی (هلیا) با لبخند گفت : نیلا خانوم امروز انگاری خیلی عجله داریا ؟

من : اوهوم .. امروز یه جورایی واسم مهمه

هلیا : به به چخبره مگه ؟

من : سامین مدرک لیسانسش رو گرفته 

هلیا یکم تو فکر فرو رفت و گفت : امم سامین کیه اونوقت ؟؟

سامین ؟؟ واقعا سامین کی بود برام ؟ چی میگفتم ؟ برادرم ؟ دوس پسرم ؟ هسر آینده ؟ دوست خانوادگیم؟ 

هلیا یه سرفه کرد که یعنی منتظره جوابه منم به خودم اومدم و گفتم : خب نامزدمه 

هلیا : اهان خب پس دختر چرا اینجایی؟ بدو برو خوش بگذره 

براش دست تکون دادم و از رستوران اومدم بیرون .. داشتم داخل کیفم دنبال کیف پولم میگشتم که یکی گفت : بدون کرایه هم سوار میکنیم 

سرمو بالا بردم سعید بود .. 

کیفمو گذاشتم رو دوشم و گفتم : لازمه بدونید ماهم صدقه قبول نمیکنیم

چند قدم جلو رفتم که بیخیال شه که یهو از ماشینش پیاده شد و پشت سرم اومد

سعید : حالا کی گفت صدقه ؟؟ سوار ماشین یه دوست قدیمی شدن که این ادا هارو نداره

من : این موقعی صدق میکنه که دوستی ای باقی مونده باشه

اومد جلوم واساد منم از حرکت متوقف شدم ..

عصبی شدم میخواستم یه چیزی بهش بگم که یهو دوباره سرم گیج رفت .. حس میکردم قلبم درد میگره ..خیلی شدید .. تعادلم رو از دست دادم بی اختیار یه قدم به عقب رفتم و به کمک دیوار تونستم خودم رو نگه دارم

سعید : چیزی شده ؟؟ نیلا ؟؟ خوبی ؟؟

چند لحظه ای تو همون حالت بودم که خود به خود حالم بهتر شد 

من : فکر کنم بخاطر خستگیه ..چیز مهمی نیست .. حالام کارت رو بگو
سعید : مطمئنی چیزی نیست ؟؟ کارم خب راستش شنیدم امروز سامین مدرکش رو میگیره گفتم شاید بتونیم یه مهمونی ای چیزی با این بهونه بگیرم وبازم دور هم جمع شیم ..

من : خودت تنهایی این همه فکر کردی ؟

در ماشینش یهو باز شد رایکا پرید بیرون و با نیشی که تا بناگوشش باز بود گفت : نه باهم فکر کردیم 

من : آره تو همچین فکرایی باید یه انیشتنی مثل شما مداخله میکرد دیگه

رایکا : این نظر لطف شماست 

سعید : باز این نخاله اومد حرف بزنه ..بیخیالش ..واسه امشب چه چیزای لازمه؟

من : چمیدونم ؟؟ خب معمولا واس جشن مشنا بادکنک و کیک میگیرن البته اونم واس تولداس بقیش رو نیمدونم 

رایکا : کیک رو که سفارش دادیم تو راه میگیریم بادکنک هم جا شماخالی سعید منو  با تلمبه اشتباه گرفت همشو میداد دهنم باد میکردم 

غذا هم که سفارش میدیم امشب بیارن .. برا مهمونی چیزای دیگه مثل از این آب شنگولیا هم تو فیلما به عنوان نوشیدنی میخورناا من هرچی گفتم سعید گفت واس من خوب نیست  

سعید : بابا اصلا مزه اشم خوب نی مثل این شربتاییه که موقع سرما خوردگی به خورد آدم میدن 

رایکا : ببین خودش خیلی تجربه داره هاا مزشونم هنو زیر دهنشه 

سعید بدون توجه به رایکا دستش رو آورد سمتم و گفت : نگران نباش دیگه نیمخوام دردسر درست کنم فقط به کمکت نیاز دارم تا همه چیزو مثل قبل کنیم

چند لحظه ای نگاش کردم و بعد دستمو گذاشتم تو دستاش رایکا هم سریع مثل نخود دستش رو گذاشت رو دست ما دوتا

رایکا : اوهوم الان سعید بسیار نادم وپشیمان است چون وعضیت بسیار قرمز است نیلا باورت نمیشه اصلا باباش و بابام و بابات به هم نگاه هم نمیکنن

سعید یه اخم کرد و گفت : الان موقع پیش کشیدن این بحثاس؟؟

رایکا : راستش  نچ . خب بیاین بریم دیگه .. خودش سوار ماشین شد 

منم رفتم سمت در ماشین که دوباره سرم گیج رفت یه لحظه و پام پیچ خورد 

ولی از ترس اینکه سرم غر بزنن سریع سوار ماشین شدم

سعید : نیلا تو اصلا به خودت اهمیت میدی ؟؟ اول میریم بیمارستانی ..درمانگاهی ..جایی بعد میریم سراغ بقیه کارا

من : لازم نیست خودم امروز صبح رفتم 

سعید : خب ؟

من : هیچی کلی آزمایش نوشت رفتم دادم حالام مونده فق جواب آزمایشا رو  به اون دکتره کچل که چشاشم چپه نشون بدم 

حس میکردم خیلی زود پسر خاله شدن .. کاش به همین زودی خانواده ها هم بتونن باهم کنار بیان

سعید بعد چند دقیقه کنار درمانگاهی که باید جواب ازمایشا رو به اون دکتره نشون میدادم پارک کرد

پیاده شدیم و رفتیم داخل سعید نوبت گرفت و بعد کلی معطلی که ازش متنفرم نوبتمون شد و رفتیم داخل مطب دکتر

دکتر با دیدن سعید و رایکا گفت : مریضین همتون ؟

سعید : نخیر ( با اشاره به من) ایشونن

رایکا : و ما دوتا غول بی شاخ و دم هم بادیگردشیم

دکتر : جواب آزمایشات رو آوردی ؟

من : بله ..

از تو کیفم جوابا رو بیرون آوردم و دادم دستش

بعد کلی نگاه های با دقت به برگه و کلی هم تو فکر فرو رفتن گفت : چند سالته ؟

من : هان ؟ خب 19 البته یکی دو هفته دیگه میرم تو 20

دکتر : برای سن تو ؟؟ خیلی زوده .. نباید کارای سنگین بکنی در واقع کلا سعی کن زیاد کار نکنی

فشارای عصبی هم واقعا برات مضررن .. 

رو به سعید و رایکا گفت : شما باهاشون نسبتی دارید ؟

سعید : ایشون نامزدم هستن

با گفتن این کلمه برگشتم و با عصبانیت بهش نگاه کردم که دکتر گفت : قلبش مشکل داره باید عمل شه .. ولی فعلا نمیشه حداقل یه سال دیگه .. تو این مدت نباید اصلا هیجانات شدید .. استرس .. فشار عصبی بیاد سراغش ..

چون ممکنه از حرکت متوقف شه و دیگه کار نکنه 

دسته های صندلی رو محکم گرفتم چطور ؟؟ یعنی من میمیرم ؟؟ من هنوز 20 سالم هم نشده .. من هنوز فرصت یه زندگی آروم رو نداشتم ..من هنوز کاری رو که کردم جبران نکردم هنوز ندیدم که خانواده هامون باهم باشن و منو بخشیده باشن .. نمیتونستم ..نمیتونستم بعد شنیدن اینکه مرگ بهم نزدیکه اینکه احتمالش هست همین حالا هم بدون خداحافظی برم آروم باشم نمیتونستم از ته دل گریه نکنم ..نمیشد ..

با اشاره ی دکتر سعید خواست آرومم کنه از جام بلند شدم و از اونجا اومدم بیرون سعید و رایکا هم پشت سرم اومدن بیرون

سعید اومد و دستم رو گرفت انگار میخواست اطمینان بده که همه چی درست میشه .. اینام میگذرن 

ولی نه دستش رو پس زدم هنوزم از حرفی که زده بود ناراحت بودم بدون هیچ حرفی از اونجا رفتم بیرون و تو ماشینش نشستم 

سعید و رایکا هم که انگاری بهشون شوک وارد شده بود اومدن و نشستن به محض اینکه ماشین حرکت کرد منم شروع کردم با صدای بلند گریه کردن صدام بین صدای ماشینایی که از بغلمون گاز میدادن محو میشد 

حس اینکه یه روزی منم مثل صدام بین این همه آدم محو میشم .. میمیرم و فقط چند روز اول همه برای حفظ آبرو خودشون به ظاهر گریه میکنن برام البته گریشون برای بدبختیایه خودشونه شدت گریمو بیشتر میکرد

من کجای این دنیای بزرگم ؟؟ در واقع هیچجاش اونقدر کوچیکم که به راحتی میشه منو نادیده گرفت 

رسیدیم به خونه ..خونه ی من و سامین .. پیاده شدیم و رفتیم داخل نمیخواستم این شب رو خراب کنم .. این شب برای سامین بود 

در خونه رو باز کردم سعید با دیدن خونه گفت : اینجا زندگی میکنین ؟

بدون جواب دادن رفتم داخل رایکا آروم بادکنکارو میاورد داخل و رو زمین پخش میکرد

سعید : نیلا .. چی میگفتم ؟ میگفتم هیچ نسبتی نداریم و خانواده ها هم که نمیشه آورد اینجا .. چون چی ؟ چون رابطمون شکر آب شده ؟؟ میدونستم سامین هم نمیذاری بیاد اونجا و بفهمه .. بازم ببخشید اگه ناراحت شدی ..میرم کیک رو بیارم ..

رفت بیرون و درو هم محکم بست 

بعد ردیف کردن اتاق رایکا گفت : یه فلش با اهنگ مناسب تولد آوردم ..

زد به پلیر یهو آهنگ سک.سی لیدی از شاگی پخش شد

من با نگاه طلبکارانه گفتم : رایکا ؟؟ فکر کردم یه آهنگ با ریتم آرومه این چیه؟؟ میخوای سامین بیاد وسط هیپ هاپ برقصه اونوقت ؟

رایکا سرشو یکم خاروند و بعد گفت: سامین چرا ؟؟؟ ( درحالی که با ریتم آهنگ شیک میزد ادامه داد) خودم مگه مردم ؟؟

انقدر اون صحنه خنده دار بود که خودمو پرت کردم رو مبل و شروع کردم به خندیدن 

تو همون هیری ویری زنگ در صداش در اومد رایکا سریع برقا رو خاموش کرد و پشت مبل قایم شد 

رفتم درو باز کردم سامین بود 

لبخند زدم و گفتم : چخبر ؟

سامین : خب بذار بیام تو بهت بگم ..چقدر هولی ؟

یه قدم رفتم عقب و گفتم : خب بفرما

سامین : چخبره ؟؟ مهربون شدی امروز ؟

من : مگه همه روز تو میری مدرکتو بگیری اخه ؟

سامین یه آه کشید و قیافشو ناراحت کرد و گفت : پس بگووو من مهم نیستم مدرک مهمه .. که اونم ..

من : چیشده ؟

سامین : رفتم اوجا ولی ندادن بهم چون ..

خیلی ناراحت شدم سرمو انداختم پایین و گفتم :چرا ؟

سامین اومد سمتم و از پشت  دستشو دورم حلقه کرد و گفت : چون ..  بابا بیخیال نمیشه باهات شوخی کرد کم مونده اشکت در آد گرفتم خوبشم گرفتم

خواستم برگردم و رومو طرفش کنم که ندیدم و رو یه چیزی لگد کردم

البته بعد اون صدای بسیار دلنشین رایکا که صدا نبود ماشالا جیغ بود خونه رفته بود هوا در اومد

سامین سرشو خم کرد و پشت مبل رو دید

رایکا نیشخند گنده تحویل داد و گفت : سلام .. عزیزان دل دارین لاومیترکونین مواظب این پای زلیل شده ی منم باشین دیگه

من بزور جلو خندم رو میگرفتم که سامین با اخم رفت جلو و گفت : کی بهت گفته بیای اینجا هان ؟؟

رایکا با ترس از جاش بلندشد و گفت : ببخشید سامین ..داشت میرفت سمت در که سامین دستشو گرفت و گفت : حالا که اومدی میخوای بری؟

رایکا مثل بچه های کوچیکی که یهویی بهشون آبنبات میدن برگشت و پرید بغل سامین 

رایکا : داداش میدونی چقد دلم برات تنگ شده بود ؟ 

سایمن : باز بچه شدی تو پسر ؟ 

رایکا : حرف نزن میام گردنتو میشکونمااا .. حرف نزن که دلم بد جوری ازت پره

تو نباید یه زنگی چیزی میزدی ؟

سامین جوابی نداد ...  رایکا : هی یابوو با تواماااا؟

سامین : خودت گفتی چیزی نگو که میام گردنتو فلان میکنما

رایکا : من نگفتم فلان گفتم میشکونم درست تلفظ کن عوضی بیشعور گاو خر میمون مرغ ...نه خروس ..

لامپ رو روشن کردم توجه سامین به بادکنکایی که گوشه ی اتاق بودن جمع شد 

با خنده گفت : اینا همش بخاطر منن ؟

رایکا رفت سمت پلیر  گفت : نخیر بخاطر مدرکتن . آهنگ بعدی رو گذاشت(pitbul - bon bon)

و ادامه داد : تازه آهنگ هم آوردم  باهم برقصیم 

سامین با اشاره گفت : با این ؟؟

رایکا دوباره شروع کرد به شیک زدن و تا نزدیک در با شیک میرفت جلو که یهویی در باز شد و مستقیم خورد به کله ی رایکای بیچاره 

سعید اومد داخل رایکا هم سقوطی فجیح به سمت پایین نمیدونستم بخندم یا نه ..

سامین با دیدن سعید لبخندش محو شد 

سعید کیک رو به سمتم آورد که بگیرم ولی با بی توجهی بهش یه قدم رفتم عقب

رایکا کیک رو از دستش گرفت با یه دستش و با یه دست دیگه سرشو ماساژ میداد

سعید : نیلا بهت گفتم ببخیشد نه ؟ معذرت خواسته بودم نه ؟

این شرایط واس منم سخته میدونی چقد دارم غرورم رو زیر پام میذارم؟

سامین : چیشده ؟

سعید : چیز خاصی نیست .. فقط اینکه چون گفتم نامزدمه ناراحته

سامین با عصبانیت رفتم سمتش و گفت : چی گفتی ؟

سعید : تو که هیچی نمیدونی بهتره حرف نزنی خب ؟

سامین : چیو نمیدونم هان ؟

سعید : این همه وقت که از خونه زدین بیرون میدونستی نیلا مشکل قلبی داره ؟ میدونستی نباید اصلا کار کنه ؟؟ اوقوت میفرستیش اون رستوران کوفتی که چی بشه ؟ 

من : سعید ساکت شو

سعید : چرا ساکت شم؟؟ بذار بگم .. شما خودتونو تو این خونه محدود کردین دیگه حتی به خودتونم اهمیت نمیدین 

دستام شروع به لرزیدن کردن فقط دستام نبود در واقع کل بدنم دعواهای تو خونه قبل اینکه بزنم بیرون حالام اینجا .. حالمو بدتر میکرد ..  مریضیه من حس ترحم بقیه رو اغوا میکرد ؟ اگه من مریضم اگه هر کوفتی دارم به خودم مربوطه چرا سعید باید با استفاده از این موضوع   سامین رو ناراحت میکرد ؟؟ چرا ؟؟ .. 

نتونستم تحمل کنم رفتم تو اتاق خواب و درو هم پشت خودم بستم خودمو رو تخت پرت کردم و بازم گریه ... ولی نمیدونم چرا هر چی گریه میکنم خالی نمیشم .. شاید مردن هم بعضی اوقات خوبه .. شاید باید بهش راضی شم

چند دقیقه هم طول نکشید که در باز شد .. سامین اومد تو لبه ی تخت نشست 

دستمو گرفت و گفت : نیلا ؟ تو که قرار نیست ناراحت باشی از دستم ها ؟

نیلا ببخشید نمیدونستم چی شده .. نمیدونستم حالت خوش نیست .. اخه حتی بهم نمیگفتی هر وقت میومدم پیشت خودتو سرحال نشون میدادی .. نیلا ؟؟ باهام قهری که جواب نمیدی ؟

تک تک کلمه هایی که میگفت باعث میشد گریم بیشتر شه جوری که حتی سرمم نمیتونستم از رو بالش بردارم

سامین : اوهوم فهمیدم خانومی قهره .. اصلا سرتو بلند کن بگو برای منت کشی باید چیکار کنم .. آخه میدونی زیاد وارد نیستم ..الانم حسابی گیج شدم نمیدونم باید چیکار کنم 

آروم با دستاش سرمو به طرف خودش کشید با انگشتش اشکامو پاک کرد  

من : سامین لازم نیست اینا رو تحمل کنی .. من میرم اتریش .. حتی اگه قراره زندگیم هم تموم شه لازم نیست توام مثل من بدبخت شی .. با برادرت آشتی کن برگرد خونه ..

به چشام خیره شد و آروم گفت : بدبخت ؟ من وقتی باتو اومدم اینجا از بدبختی خلاص شدم .. توام قرار نیست چیزیت بشه ..مگه من میذارم عروسکم چیزیش بشه ؟ 

سرمو گذاشت رو شونش دستشم لای موهام بود نوازشی که داشت آرومم میکرد ..

ببین نیلا  تو میری از اینجا اما تنها نه منم برای ادامه تحصیلم میام .. باهم میریم از همه چی دور میشیم همه ی این دعواها .. درگیری ها .. توام که یه سال دیگه عمل میکنی و خوب میشی 

حالا عروسکم نمیخواد بیخیال گریه کردن هاش بشه ؟؟ آخه داره بهترین لحظه هاشو با گریه کردن تباه میکنه ها

سرمو از رو شونش برداشتم و گفتم : بهترین لحظه ها ؟ 

خب ..میدونم شرایط خوبی نیست ولی .. گردنبندی که گردنش بود همیشه رو در اورد دیدم بجای پلاک یه حلقه بهش آویز بود که هیچوقت ندیده بودمش ..

حلقه رو به سمتم آورد و گفت : خیلی وقته اینو خریدم میدونم اصل نیست ولی حلقه ی جفت حلقه ایه که دستمه 

از روی تخت رفت زمین و زانو زد و گفت : حالا این خانوم خانوما حاظره منو قبول کنه ؟؟ البته به شرط چاقو 

با اینکه رو گونم هنوز  اشک بود و خیسیش رو حس میکردم لبخند زدم و دست چپمو به سمتش بردم .. اونم حلقه رو دستم کرد و دستش رو کنار دست چپ خودش گذاشت ... داشت به حلقه های جفتی ای که دستمون بود نگاه میکرد

بعد هم یه نگاهی به صورتم انداخت و گفت : به نظرت زیر پاشون علف سبز نشده ؟

من که تازه رایکا و سعید رو یادم اومد گفتم : فکر کنم تا حالا نارنجی هم شده ..

از رو تخت بلند شدم و رفتم سمت در که دیدم سامین هنوزم نشسته برگشتم سمتش و چون میخواستم خودمو واسش لوس کنم لپشو بوسیدم و گفتم : نکنه میخوای کولت کنم تا بیای ؟؟

از جاش بلند شد و دستمو گرفت محکم تر از همیشه و از  اتاق رفتیم بیرون

رو مبل نشستیم  ..

همه ساکت ساکت انگاری موضوعی نبود که بخوایم حرف بزنیم شایدم هنوز یکم خجالت زده بودن برای حرف زدن باهم

یهو صدای ترکیدن یه چیزی مثل بادکنک کاری کرد تقریبا دو متر از جام بپرم 

البته صدایی مثل بادکنک که نه خود بادکنک بود .. بعد اون این صدا به طور متوالی تکرار میشد

توجهمون به سمت رایکا که با یه سوزن افتاده بود به جون بادکنکا جمع شد

سعید و سامین باهم : چته ؟

رایکا یه نگاهی به هردوشون کرد و گفت : حرف نمیزنین حوصلم سر میره خب ؟

هم سعید هم سامین داشتن از دستش حرص میخوردن که من گفتم : رایکا دقیقا شبیه قسمت 2 شرک که شرک و فیونا باهم قهر بودن و خره از خودش صدا در میوورد  شدی 

رایکا با لحجه ی خر شرک گفت :  ئه؟ .. اژدهای خوب من کو ؟ 

سامین : رفته به بچه هاتون برسه .. راستی سعید ؟

سعید که بعد مدت ها سامین اونو صدا زده بود ..اونم اینجوری یکم جا خورد و آروم گفت : هوم ؟

سامین : میخوام با نیلا ازدواج کنم .. باید کمکم کنی شاید اینجوری اوضاع خانواده هامونم خوب شه 

الان رابطشون اصلا خوب نیست میدونم ولی شاید  با این ازدواج ..

سعید : لازم نیست توضیح بدی سامین هر کمکی از دستم بر بیاد میکنم قول میدم ..

رایکا یهو با کیک پرید وسط و گفت : عاقا این کیکه هم برا مدرکه کوفتیه سامینه هم واس مزدوج شدن شما دو نوگل تازه شکوفته .. من دوباره پول خرج نمیکنماااا؟؟

سامین چاقوی که دست رایکا بود رو برداشت تا کیک رو ببره که رایکا زد رو دستش و گفت : بی ادب باهم

سامین هم دستم رو گرفت و باهم کیک رو بریدیم 

اینم یکی دیگه از شبای پر خاطره ی من بود .. یکی دیگه از شبایی که بازم بخاطر وجود سامین خدارو شکر میکردم.. 

یکی از شبایی که با اینکه بدترین خبر عمرم رو شنیدم ولی با پیشنهاد ازدواج سامین میشه گفت 

یکی از بهترین خبر هارو هم شنیده بودم و از همه مهم تر اینکه رابطه ی این دو تا برادر و رایکا باهم خوب شده بود .. چی بهتر از این ؟

این قسمت چطور بود ؟

کیا با برگشت سعید و رایکا تو این قسمت موافق بودن و دلشون براشوئن تنگ شده بود  ؟؟

شخصیت جدید بیارم یا شخصیت های قدیمی رو برگردونم ؟؟؟

نظر فراموش نشود :-*







نوع مطلب : 4MiNute، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:38 ب.ظ
Its like you read my mind! You seem to know a lot about this, like you wrote the book in it or
something. I think that you can do with some pics to drive the message home a little bit,
but instead of that, this is fantastic blog. A great read.
I'll definitely be back.
چهارشنبه 16 فروردین 1396 08:31 ق.ظ
Hey just wanted to give you a quick heads up. The words in your post seem
to be running off the screen in Internet explorer.

I'm not sure if this is a formatting issue or something to
do with browser compatibility but I thought I'd post to let you know.
The design look great though! Hope you get the problem solved soon. Kudos
شنبه 12 فروردین 1396 01:26 ب.ظ
This paragraph provides clear idea for the new viewers
of blogging, that really how to do blogging and site-building.
سه شنبه 20 اسفند 1392 07:56 ب.ظ
سلااااام
ادرس,وب عوض شده لطفا مارو با آدرس:
Www.korean-storytellers.mihanblog.com
و عنوان: korean- storytellers
بلینکید
پنجشنبه 24 بهمن 1392 06:52 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟من نویسنده ی جدید لی مانیا هستم
خوشحال میشم بیایی و قسمت اول داستانمو بخونی و نظرت رو بگی
منتظرت هستم.
سه شنبه 1 بهمن 1392 09:54 ق.ظ
سلام وب خوبی دارین دوست داشتین به وب منم ی سر بزن
شنبه 21 دی 1392 08:44 ب.ظ
داستان عشق خاموش قسمت 11
سه شنبه 17 دی 1392 06:57 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟
میشه ازتو لینکات آدرس باغ مخفی دابل اس و کیم هیون جونگ رو با آدرسی که الان برات گذاشتم عوض کنی؟؟؟؟
مرسی عزیزم خبرم کن مرسییییییییییی
چهارشنبه 4 دی 1392 02:57 ب.ظ
واااااااای نادیا خوب شد این وبو داشتی وگرنه چجوری پیدات میکردم....
میگم وب ایان چه بلایی به سرش اومد؟
امروز بعد عمری با کلی ذوق اومدم سراغش دیدم پاک شده
رسما این شکلی شدم:
نگو که دیگه قرار نیست وب ومپایر داشته باشی که خودم مبام خونتو تا ته میخورم
(راستی شناختیم دیگه؟طومار نویس گرامی, سارا)
NaNa juNاره شناختم
فیلترش کردن قبل اینکه نابود شه منتقلش کردیم به این ادرس :
www.ian-somerhalder2.blogfa.com
سه شنبه 3 دی 1392 11:41 ب.ظ
بس چرا بقیشو نمیذاری
NaNa juNعززم بقیشو گذاشتم اما تو این وبلاگ : www.nana-jun.blogfa.com
شنبه 30 آذر 1392 12:07 ق.ظ
kuft bezar ghesmate badio hatman bayad davat konam
NaNa juNهههه الان تو کدوم مریمی ؟
دوشنبه 25 آذر 1392 02:44 ب.ظ
نانیاااااااااااااااا
هنوووووداستان و نذاشتی؟؟؟؟؟؟
NaNa juNهنو نظرا زیاد نشدن :)
من که گفتم نظرا زیاد نشه منم نمیذارم
شنبه 23 آذر 1392 09:53 ق.ظ
khare vahshi baghiashoo bezar dg
NaNa juNباشه تو دوران امتحان میذارمشـــ :)
جمعه 22 آذر 1392 04:00 ب.ظ
ببخشید اسمم و یادم رف بزنم
جمعه 22 آذر 1392 03:59 ب.ظ
اپم تو دوتاوبم با اخرین اپ
جمعه 22 آذر 1392 12:04 ق.ظ
سلام عزیزم من نویسنده ی جدید وب مانیام خوشحال میشم بیای داستانم رو بخونی و نظرتو بگی
شنبه 16 آذر 1392 02:23 ب.ظ
با دانلود سه تا سریال آپــــــــــم
NaNa juNآمدم
پنجشنبه 14 آذر 1392 05:26 ب.ظ
معرکهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه مرسییییییییییییییییییییی
NaNa juNخواهشــــــــ
چهارشنبه 13 آذر 1392 04:57 ب.ظ
سلام عزیزممممممممممممممممممممممدلم برات یه ذره شده بود نادی
آپمدلمم برات انقد شده: .
NaNa juNآمدممممممم
سه شنبه 12 آذر 1392 12:52 ق.ظ
BE MANAM SAR BEZANN
NaNa juNباشه عزیزم
دوشنبه 11 آذر 1392 10:27 ب.ظ
قشنگ بود.
NaNa juNمیسی
دوشنبه 11 آذر 1392 06:37 ب.ظ
اپمممممممممم با اهنگ جدید ارمین
NaNa juNالام میام
یکشنبه 10 آذر 1392 09:31 ب.ظ
نصیری؟؟؟؟؟؟؟نادیا نصیری؟؟؟

خانم نصیریمن...اوووم...من داستانننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن میخوااااااااااااممممممممممممممممممممماخیییش راحت شدم رو نمیشد بگم
NaNa juNچیه ؟؟ اسمم عجیل غریبه ؟
هههه خب نظرا بالا بره داستان رو میذارم انشلاا
شنبه 9 آذر 1392 11:02 ب.ظ
سلام عزیزم قسمت بعدی رمان چی شد
NaNa juNنظرا زیاد شه میذارمش
شنبه 9 آذر 1392 04:18 ب.ظ
سلام چینگو
بالگ فن کلاب داستا های کره ای ما به این ادرس تغییر کرد
لطفا لینک ما رو دست کنید
www.all-fans-story.mihanblog.com
و با عنوان همه چیز از همه جا جا به جا کنید
همچنین ما با ادامه داستان با من بمان از النا و سرنوشت ما 4 نفر از لی مانیا آپیم
منتظر شما و نظراتتون هستیم
NaNa juNلینکت درست شد
جمعه 8 آذر 1392 03:25 ب.ظ
اپـــــــــــــــــــــــــم
پنجشنبه 7 آذر 1392 11:05 ب.ظ
آجی شما تولینکام هستی.
NaNa juNاوهوم باشه :)
پنجشنبه 7 آذر 1392 05:41 ب.ظ
سلام آجی آدرس وبمو ازardi-sheyda به amo-tatal20.blogfa.comتغییر دادم .لطفا تو لینکات آدرسمو درس کن+آپم
NaNa juNباشههه
پنجشنبه 7 آذر 1392 03:34 ب.ظ
خانمممم...اوممم...فامیلیت نیدونم چیه
یه کارخیری کن و داستانو بزارثواب داره
NaNa juNنصیری بید فامیلیم
نظر زیاد شه ثواب میکنم
پنجشنبه 7 آذر 1392 08:43 ق.ظ
Ba ye khabar upam
Zood bia :((
NaNa juNاومدممممممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30


رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :