تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -1
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: NaNa juN

با قسمتــ ـــ ـ اول داستان "4 دقــیــ ــ ـقــه " اومـ ـدم


یه توضیحی همینجا بدم:

 این داستان با داستانای قبلی تا حدودی فرق داره و اوایل كانون گرم خانواده رو در كنار شخصیت ها مشاهده میكنید ..
خواستم قابل درك باشه داستان فوق تخیلی نباشه .. چون این داستان رو میخوام طوری بنویسم كه
 نشون بدهممكنه واسه هر فردی این اتفاقات بوجود بیاد یه چیزی كه همه بتونن حسش كنن
با این همه انتقاد محترمانه میپذریم :)

+ این داستانو چند ماه سر موضوعش فكر كردم و میخوام یه داستان پر خاطره باشه :)



معرفی شخصیت های مهم :

نیلا : یه دختر ۱۹ ساله كه پدرش شركت آژانس هوایی داره

سامین : یه پسر ۲۱ ساله پسر كوچیك همكار بابای نیلا

سعید : یه پسر ۲۳ ساله  ،برادر سامین

اِریكا : دخترخاله ی نیلا كه ۲۰ سالس صمیمی ترین دوستش هم هست

رایكا : برادر دوقلوی اِریكا

( یه نكته ای رو عرض كنم كه سن های ذكر شده بعد از دو سال ان و شروع داستان از ۲ سال گذشته اس)

عکســــ شخصیت های اصلی :

(عكس هارو سیو كنید بزرگتر میشن :دی)

 

از جاده گذر میكنی و منو نمیبینی دیوونه شدم بگو چرا پیشم نمیشینی

با رفتن تو شب از ستاره دور و خالی از خنده ی من نمونده چیزی یادگاری

این آهنگ دیوونم میكرد یه حسه خوبی همیشه بهم میداد نتونستم خودمو كنترل كنم با آهنگ هم صدا شدم و ادامه دادم :

بگو از شبــِ جـدایی از ایـنـكه بـی وفـایـی بـگو چرا رفتی و نموندی دلـم نمـیخواد كه بـیای

بـگو بـی وفـا كـجایی بـگو كجای راهی بـگو سـهم مـن چـرا این شـده مردم از این تنـهایـی


با برخورد یه چیزی چشامو باز كردم با اِریكا با كله پریده بود رو شكمم با عصبانیت گفتم : اریكا ؟ این شكمه بخدا بالش نیست تازه چشامو بسته بودم داشت خوابم میبرد

اریكا : خب هنذفری گوشت بود فكر كردم فقط چشات بستس تو اوج آهنگی نمیدونستم میخوای بخوابی كه ؟

تازه همچین همراه اهنگ میخونی صدات تا دوتا كوچه اونور تر هم میره ..خودت كه صدا خودتو نمیشنوی


خودمو یكم جا بجا كردم و دستمو گذاشتم زیر چونم و گفتم : چی میشد من میرفتم زیر تریلی یا یه مریضی میگرفتم میمردم یكی پیدا میشد مثل این میلاد و محمد(خواننده های این اهنگ) اینجوری واسم یه آهنگ بخونن ؟ اصلا صداشون تو غم و حسه خاصی داره كه عاشقشم

اریكا : خف بابا .. بچه عقده ای شده تو بمیری تا یكی واست اهنگ بخونه ؟ عجبااا

من : توام هی بزن تو ذوق من .. حالا بگو بینم چخبره مثل یابو سرتو انداختی اومدی تو اتاقم ؟ منو از حس زیبای اهنگ بیرون آوردی ؟

اریكا : پایین بودم پیش خاله اینا یهو خاله گفت سامین اینا دارن میان برو نیلا رو بیدار كن

من : مامانم گفت ؟سامین ؟الهی تو راه چرخ ماشینشون پنچر شه این سامین كمربند نزده باشه با كله بره تو شیشه ،شیشه هم خورد شه بیوفته جلو ماشین باباش خودش از روش رد شه با ماشینش و ..

اریكا حرفمو قطع كرد و گفت : بسه جا دست به دعا شدن برای نابودی سامین بلند شو یكم به خودت برس با اینكه 17 سالت بیشتر نیس شبیه پیرزنا شدی

بزور از جام بلند شدم و رفتم جلوی آینه و یه نگاه به قیافه خودم انداختم یه قایفه ی معمولی با پوست گندمی موهای خرماییم كه رو صورتم پخش بود ریملی كه صبح زده بودم كناره چشمم پخش شده بود رژ لبم هم پاك شده بود و لبام بی رنگه بی رنگ بود همه بهم میگفتن بیبی فیسم اما اِریكا موهای مشكی پركلاغی صاف داشت با پوست سفید و چشم های درشت كه هر كسی میتونست شیفتش شه حتی من كه دختر بودم هم میتونستم خیلی راحت بگم كه خیلییی خوشگله..چند لحظه ای به قیافم تو آینه خیره شدم و گفتم : قیافم كه خوبه ؟

اریكا: تو به این میگی خوب ؟ شبیه مرده ها شدی دختر

با آویزون كردن لب و لوچم نشون دادم بزور دارم میرم سمت دست شویی تا صورتمو بشورم آروم گفتم : بالاخره نفهمیدم شبیه پیرزنا شدم یا مرده ها  از در اتاقم اومدم بیرون اتاقم طبقه دوم بود از پله ها دوتایی اومدم پایین وقتی به طبقه اول رسیدم صدای  خاله جون رو شنیدم كه با مامان تو آشپز خونه  نشستن و مشغول صحبت كردن هستن سلام كردم كه دیدمم نه صحبتشون انگاری خیلی هیجانیه كه حواسشون اصلا نیست

فضولیم گل كرد راهمو به سمت آشپز خونه كج كردم و سرمو بردم داخل اول یه دیدی زدم و وقتی فهمیدم وضعیت سفیده رفتم داخل و بلند گفتم : اسلام و علیك یا خاله جون زهرا 

خاله بالاخره متوجه من شد و با مهربونی گفت : سلام نیلا چه عجب تو بیدار شدی ؟ 

من : اگه دختر جنابعالی نبودن كه من خواب 8 تا پادشاه رو میدیدم الان

خاله : اون 7 تاس ..خوبه اریكا اومد انقد شلوغش كردی رایكا و سامین بیان خونه رو میذاری رو سرت كه ؟

من  باز رایكا و سامین باهمن ؟ خدایا به من صبر ایوب بده .. برگشتم سمت دست شویی كه یادم اومد كلا به مامانم سلام نكردم :)

سرمو بردم داخل آشپز خونه و گفتم : راستی مامان با اینكه به تو صبح هم سلام كرده بودم بازم سلام گفتم یه وقت نگی نیلا خالشو بیشتر دوس داره 


برگشتم و رفتم دست شویی صورتمو شستم و همش داشتم به این فكر میكردم كه حال رایكا و سامین رو امشب چجوری جا بیارم 

رایكا و اریكا بچه های دوقلوی  خاله جون زهرام بودن و با اینكه خیلی همو دوست داشتیم همیشه با هم كل  میكردیم

سامین19 سالش بود یعنی یه سال از رایكا و اریكا بزرگتر كه با داداش بزرگش سعید كه اونم یه 4 سالی ازمن بزرگتره و با مامان باباش میومدن گه گداری خونمون ..بابای سامین همكار بابام و شوهر خالم تو شركتشون بود و این رابطه كاری كم كم رابطه دوستی بین خانواده ما و اونا بوجود آورده بود 

صورتمو كه شستم صدای سلام علیك خانواده های گرامی بلند شد و فهمیدم نیلا بد بخت شدی اینا اومدن ..

انتظار داشتم سامین و رایكا برن تو آشپز خونه پیش مامان و خالم اما نه فقط مامان سامین رفته بود مگه این دوتا میرفتن ؟

یه دقیقه دو دقیقه ..سه دقیقه .. پاهام دیگه داشت سست میشد بس واساده بودم لباس درست تنم نبود فقط یه تاپ 2 بنده و شلوارك تنم بود خیر سرم میخواستم برم تازه لباسمو عوض كنم

چند دقیقه دیگه هم صبر كردم دیدم نه نمیرن بلند جیغ زدم ..

همچین جیغ زده بودم كه حس كردم كل خونه لرزید اما امان از دست صحبت این خانوما انگار نه انگار جیغ زدماااا نه مامان نه خاله جون و نه مامان سامین هیچكدوم نشنیدن كه بیان یه یاری برسونن

در دست شویی زده شد درو باز كردم و از لاش بیرون رو دیدم ..دیدم ای دل غافل سامین پشت دره 

با دیدنش دوباره جیغ زدم ..سامین هم كه از جیغ من ترسیده بود اونم جیغ زد یعنی اون لحظه كه آروم شدیم فقط باید یكی مارو آروم میكرد شكممونو گرفته بودیم و میخندیدیم 

سامین كه هنوز دستش جلو دهنش بود و سعی داشت جلوی خندشو بگیره گفت: تو دست شویی سوسك دیدی ؟

من : نه راستش لباس مناسب تنم نبود جیغ زدم مامانم بیاد كه جاش تو اومدی

سامین : لباست همچین هم بد نیست ها ؟

یكم هول شدم دور و برم و نگاه كردم بعد دیدم موقعی كه داشتم میخندیدم دستمو از روی در برداشتم و در كامل باز شده

انقد عصابم داغون شده بود كه یه قدم رفتم عقب و شیر دست شویی رو باز كردم و  شیلنگ رو گرفتم سمت سامین

عادت داشتم موقع عصبانیت یا جیغ میزدم یا وسیله های دم دست رو پرت میكردم سمت طرف مقابل یا روش آب میریختم .. صدای رایكا بلند شد كه داشت میومد سمتمون و زمزمه میكرد : اونجا چخبره ؟ سامین ؟ اونجایی؟

با خودم گفتم یا ابولفضل تو این شرایط من و سامین رو ببینه فكر بد میكنه خیلی سریع دست سامینو كشیدم و آوردمش داخل دست شویی و درو هم قفل كردم 

سامین كه هنوز بابت خیس شدن لباسش تو شوك بود با حركت ناگهانی من چشاش شد اندازه نعلبكی و خواست حرفی بزنه كه با اشاره گفتم ساكت شو ..

رایكا رسیده بود بلند گفت : نیلا ؟ سامین ؟ اینجایین ؟

من : رایكا ؟ عوضی ؟؟؟؟؟؟ این چیه میگی ؟ من و سامین نزدیك دست شویی باشیم ؟ برو گم شو تا خاله جون رو صدا نزدم سامین داشت میرفت بیرون ئه ئه ئه میبینی چجوری به دخترخالش انگ میزنه

رایكا شروع كرد به غر غر كردن و كم كم از اونجا دور شد ..

بعد رفتنش یه نفس آزاد كشیدم و در دست شویی رو باز كردم سامینو هل دادم بیرون

سامین : حالت خوبه ؟ نیلاااااا ؟؟؟ وعضیت منو ؟ شدم موش آب كشیده اونم چی ؟ با آبه دست شویی ؟

من : سامین ؟ زود باش برو با این وعضیت بریم بد میشه 

سامین : میدونی من چقد رو لباسم حساسم ؟

من : میدونی منم چقد به محرم و نامحرم حساسم ؟

سامین غش غش خندید و گفت : ولی خدایش لباست خوبه ها 

صابون پرت كردم سمتش .. خورد به لباسش .. این دقعه همچین جیغ زد كه صدا خاله اینا هم بلند شد 

همه داشتن میومدن دیگه پاك آبروم رفته بود درو قفل كردم سریع كه نگن این دوتا باهم بودن وقتی خاله جون زهرا رسید پرسید اینجا چخبره ؟

سامین : سلام خوبین ؟ این نیلا رفته تو دست شویی بیرون نیماد نمیگه من یه وقت كار ضروری داشته باشم ؟

عجب بهونه ای اورده بوداااا بزور خودمو كنترل میكردم كه نخندم خاله جون یه ضربه به در دست شویی زد و گفت : نیا جان اگه كارت تموم شد بیا بیرون  .. صدامو صاف كردنم و گفتم : خاله جون به اون بگو بره من دلیلشو و بهت میگم

خاله جون سامین رو فرستاد بره  تو دلم گفتم الان خاله فكر میكنه یبوست دارم كه 2 ساعته اینجام ..نه جدی شانسه این ؟

سامین كه رفت درو باز كردم و گفتم : خاله جون خوب شد رسیدی من 2 بنده تنمه  خوب زشت بود اینجوری بیام بیرون 

خاله جون با خنده رفت و  بعد چند دقیقه با یه سویشرت برگشت و داد دستم ..

پوشیدمش و بالاخره از اون دست شویی كوفتی اومدم بیرون .. با غرغر شروع كردم پله هارو نگاه كردن و بالا رفتن ازشون : این سامین عوضیو بگیرم فقط .. بخاطرش 2 ساعت تو دست شویی بودم پاهام دارن میتركن از درد دیگه بی حس شدن آب پاشیدن كم بود باید سرشو فرو میكردم تو ..آخرین پله رو كه رفتم بالا .با دیدن قیافه سامین خشكم زد و بعد یه نیشخند زدم و گفتم : داشتم ذكر خیرت رو پیش خودم میكردم كه دیدمت حلال زاده ای

سامین : اوهوم ..من عوضیو بگیری و سرمو فرو كنی تو چی ؟

من : تو هیچی ..بیخیل ئه ..

درو باز كردم كه یهو لبه ی سویشرتمو گرفت 

من : هییییییی آشغالللللللللللل چیكار میكنی ؟

سامین : ای بابا منظوری نداشتم میخواستم بگم وایسی ..چیزه لباسام بد داغونه اینجوری نمیتونم برم جلو بقیه ظاهر شم هنوزم ازم آب میچكه 

یه نگاهی بهش انداختم یه پسر 19 ساله چشم و مو مشكی قدشم ماشالا نردبون دقیق نمیدونم حالا به 180 میرسید احتمالا..  پوست گندمی  روی گونه هاشم یكم كك و مك داشت كه وقتی میخندید لپاش قرمز میشد و قیافشم بامزه میشد  حالا با این وعضش من باهاش چیكار كرده بودم ؟سر تا پاش خیس بود مخصوصا موهاش كه هی قطره قطره ازش آب میچكید شبیه لوله كولر :) مشغول تحلیل قیافش بودم كه دستشو جلوی صورتم تكون داد و گفت : عاشقم شدی ؟


منم با همون لحن جواب دادم :آره عزیزم عاشق اون چیك چیك قطره های آبی كه از روی موهات میریزه رو زمین و صدای رویایی ای  مثل لالایی رو بوجود میاره 

همون لحظه رایكا سر رسید و گفت : ئه ؟ سامین كجا بودی ؟ كل خونه و دور و بر و كوچه بغلی رو دنبالت گشتم

سامین : تا رفتم بیرون بارون اومد سریع برگشتم داخل ..یه لباس نداری ؟

رایكا : تو این آفتاب بارون اومده ؟ عجب شانسی داشتیاا فقط نیم تنه بالات خیس شده ..بیا بریم پایین یه دست لباس همراهم آوردم

داشتم به پایی رفتنشون نگاه میكردم كه یه اس واسم اومد .. گوشیمو از جیب شلواركم در اوردم و دیدم از طرف "gav" هست اسم اریكا تو گوشیم گاو بود رایكاهم"gav2" تازه سامین هم "Gavazn" بود :) باغ وحش بزرگی تو گوشیم نهفته بود كه كسی خبر نداشت ..

اس رو باز كردم دیدم نوشته : نیلا ؟ كجا غیبت زده ؟ منو تو اتاقت گذاشتی خودت در رفتی ؟ یه صورت شستن انقد طول میكشه ؟

در اتاقو باز كردم و رفتم تو اریكا بلند داد زد : پشت در بودی ؟

من : اوهوم ..قضیه دست شویی رو واسش تعریف كردم كه صدا خنده اونم بلند شد .. 

كم كم هوا داشت تاریك میشد و میدونستیم الاناس كه بابا هامون هم برسن خونه با اریكا رفتیم پایین تو آشپز خونه و یكم كمك كردیم برای آماده كردن غذا طبق معمول قیمه و قورمه سبزی میپختن سامین و رایكا هم كه صدایps4 شون كله خونه رو برداشته بود رفتم تو نشیمن و خیلی با متانت تی وی رو خاموش كردم صدای جفتشون در اومد

نیشخند زدم و گفتم : صداتنون كله خونه رو ورداشته بود روزه سكوت بگیرید عزیزانم

در زدن انشگت اشاره جفتشون رفت سمت در چون خودمم حسابی منتظر بابا بودم با شوق دویدم سمت در ..درو كه باز كردم جا قیافه بابا های گرامی با قیافه سعید مواجه شدم

یه نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت : اجازه هست ؟

من : پ نه پ دم در وایسا گیتارتم بیار بزن بقیه رد میشن یه درامدی هم پیدا میكنی ..بعد گفتن این درو باز كردم و خودم رفتم پشتش قایم شدم :)

سعید برعكس سامین اصلا باهام شوخی نمیكرد و ساكت كه نمیبشه گفت اما به موقع حرف میزد اما وقتی با دوستاش بود شیطون جمع بود این دو رو بودنش جلو  خانواده و دوستاش رو مخم اسكی میرفت 

حالا خودمونیم شایدم بخاطر اینكه با اریكا دو كلمه حداقل حرف میزد اما با من سرسنگین تر بود بیشتر اعصابم بهم میریخت اما اینم ذكر كنم كه من اصلا آدم حسودی نیستم .. من و حسودی اصلا رابطه خوبی باهم نداریم

سعید رفت داخل منم درو بستم و پشت سرش راه میرفتم انقد دلم میخواست جارو رو بگیرم از پشت بزن بهش مثلا فكر میكرد من كلیپ هایی كه ازش تو گوشی سامین بوده و كلی شیطونی میكرده با دوستاش و نمكدون بوده رو ندیدم ؟ حتی قدم هایی كه بر میداشت هم دقیق بودن آیا این بشر قدم هاشو هم سانت میزنه كه انقد منظم راه میره ؟

سمین كه رو به رو بود با اشاره دستش گفت چیه ؟

منم بااشاره به جارو گفتم بزنمش به سعید ؟

سامین خندید سعید هم یه لحظه برگشت سمت من منم سریع خودمو جمع و جور كردم كه دوباره سرشو برگردوند ..برگشتم تو آشپزخونه سعید هم به جمع سامین و رایكا شون اضافه شد 

میز شامو چیدیم و بابا های گرامی هم كه حلال زاده به موقع اومدن همه دور میز شام نشستیم  و تو سكوت مطلق داشتیم با خیال راحت غذا نوش جان میكردیم كه شوهر خاله یهویی گفت : یه كاری تو شركت پیش اومد كه هفته بعد  باید بریم اتریش 

من همونجوری كه با بیخیالی قاشق پر برنج رو داخل دهنم فرو میكردم گفتم : اینكه تعجبی نداره شما همیشه این ور اونور میرین

شوهر خاله : نیلا جان فرق داره این دفعه برای یه سری كارا من و بابات باید بریم اونجا و 2 سال بمونیم واس همینم شمام میاین

من و اریكا به هم نگاه كردیم و بعدشم یه نگاهی به سامین و رایكا

رایكا : بابااااااا من نمیام میخوام پیش سامین باشم

منو اریكات دست همو گرفته بودیم و هی فشار میدادیم كه نخندیم یه وقت آبرومون بره

حیف كه شوهر خاله و بابای سامین و یعید بودن جلوی این 3 نفر من زیاد كل نمیكردم و تیكه نمینداختم اما اگه این یه جمله رو نمیگفتم تو دلم میموند پس گفتم : رایكا ؟ من موندم چرا تو دختر نشدی چرا انقدر لوسی ؟

سعید هم یه لبخند زد ولی سریع اخم كرد و خودشو جمع و جور كرد از این مغرور بودنش متنفر بودم دقیقا رو به روم بود خواستم روشو كم كنم  آروم دست زدم به لیوان نوشابه  كله نوشابه تو بشقاب غذاش خالی شد دل منم حسابی خنك شد و ریع قبل اینكه كسی بهم چیزی بگه گفتم : وااااااای مامااااان نوشابه ریخت .. ببخشیددد تورو خدا من همیشه دست و پا چلفتی ام 

مامان سعید كه بغل دست سعید نشسته بود گف : نه نیلا این چه حرفیه ؟سعید دست و پا چلفتیه كه بشقابشو عقب نكشید 

سعید چند لحظه به مامانش نگاه كرد میدونستم ته دلش چی میگه ..میگه دختره ونوشابه ریخته تو غذام اونوقت من ا كجا باید میدونستم ؟ تو دلم همش میخندیدم بهش اما به روی خودم نیاوردم و خودمو نارارحت نشون دادم و گفتم : سعیدد ؟ میخوای بازم واست غذا بكشم؟

سعید : نه مرسی .. خاله ها از شما هم ممنون خیلی خوشمزه بود( چون من و اریكا و رایكا به مامان هم خاله میگفتیم سعید و سامین هم اونا رو خاله صدا میزدن به هوای ما)

مامان سعید :آره سعید كمتر بخوره بهتره اخه بدنسازی میره رژیم هم داره

اریكا دم گوشم گفت : او له له .. كی میره این همه راه رو ؟ بدن سازی؟

ریز ریز میخندیدم و به ضایه شدنش و اینكه از آشپز خونه میرفت بیرون نگاه میكردم ..رنگ پوست سعید قبلا یادمه سفید بود نمیدونم معجزه شده چیشده كه چند سالیه  برنزه اس :) خدا پدر این سولاریوم هارو بیامرزه واقعا چشم های قهوه ای داشت و قدشم از ماها بلند تره همه جیزش تریبا شبیه سامین بود بجز صداش كه انگار مهربون تر بود صداش برعكس اخلاقاش كه گند بودن ..


بعد شام همه جلو تی وی جمع شدن و مشغول دیدن فوتبال اصلا فوتبال دوست نداشتم اما عاشق شرط بستن سر اینكه كی میبره بودم با اینكه چیزی ازش سر در نمیاوردم  من و سامین باهم سر یكی از تیم های و رایكا و اریكا سر یه تیم دیگه شرط بستن  من با اشتیاق داشتیم فوتبال میدیدم با باباهای گرامی 

نیمه اول گذشت صفر صفر شدن منم كه نا امید ازشون داشتیم قید 10 تومین پولی كه برای شرط بود رو میزدم كه تو نیمه ی دوم یهو یكی تو لحظه های آخر گول زد و ما برنده شدیم انقد خوشحال شدم كه جیییغ زدم  خاله جون زهرا هم كه بخاطر اینكه طرفدار اون تیم بود بلند گفت : بزن به قدش نیلا .. بعد هم اومدم سمت سامین و انقد خوشحال شدهخ بود م كه خواستم مشت بزنم به بازوش كه یهو بغلم كرد  خدا رو شكر جو همه رو گرفته بود و كسی ماو نمیپایید خودش خودشو كنترل كرد و یه قدم رفت عقب و گفت : ببخشید .. زیادی خوشحال بودم

اریكا و رایكا با بی میلی پول و سمت ما گرفتن منم با خوشحالی پولو گرفتم و دیودم سمت اتاقم دنبال سرم اریكا و رایكا و سامین اومدن تا رسیدم به اتاقم اهنگ رو ولوم دادم با دیدن قیافه رایكا و اریكا هم غش غش میخندیدم 

در گیر شور و شوق جوونی بودم و هیچكسی هم نمیتونست وقتی خوشحالم جلومو بگیره

كلی زدیم و رقصیدم و خندیدم وقتی خسته شدیم و نشستیم یهو رایكا گفت : نیلاااا ؟ ما واقعا باید بریم ؟

من :اوهوم

رایكا : اماا اونجا چجوریه ؟ ما تاحالا نموندیم فوقش یه سمافرت كوتاه مرفتیم و برمیگشتیم ..حالا باید 2 سال بریم ؟

منم كه زبانم افتضاحه با اون خارجیا نمیتونم حرف بزنم و دوست پیدا كنم كه فوقش خیلی دلم بگیره میرم جلو میگم :hi ? بعد كه طرف كلی زر میزنه و من نمیفهمم میگم :bye 

همین ..من سامین میخوااااااااااامممم

سامین سرشو تو بالشم فرو كرد و میخندید

محكم كوبیدم پشتش و گفتم : عوضی بالشمو كثیف كردی ..سرشو بالا اورد و بهم چشمك زد و گفت : داللی

همونجوری كه میخندید گفت : آخه دوس دخترم میخواس ولم كنه بره اینجوری واسم ناراحت نبود ..اینو بگیر جمعش كن

اریكا : بی احساس داداش من گله ودتو جمع كن

سامین : نه شوخی كردم ..عاقا بیا من سعیدو میدم به خاله جون زهرا رایكا رو میكیرم جا داداشم مبادله كالا با كالا

رایكا : انسان با انسانه بیشعور...اون داداشت كه كلا تیریپش به ما نمیخوره یعنی ما بش نمیخوریم همش اخماش تو همه و اینجا هم كه میاد قاطی بزرگاس

اون شب كلی برای همدیگه دلتنگی نمودیم با اینكه پیش هم بودیم و ساعت 12 شده بود كه اینا رفت زحمت كردن یعنی همه رفتن جز اریكا كه قارر شد خونمون بمونه .. ساعت حدودای 2 صبح بود كه ا صدای گوشیم چشامو باز كردم رایكا بود خدا نكنه این رایكا احساسانتی شه هیچكی نمیتونه جمعش كنه به قول سامین اس داده بود : نمیخوام برم اتریششششش

منم خواستم اذیتش كنم دادم : اگه نیای میدونی چی میشه ؟

داد : چی میشه ؟

دادم : دلم برات تنگ میشه 

دیدم جوابی نداد بعد این اس اریكا رو بیدار كردم بهش قضیه رو گفتم ..گفتم این رایكا اهل برداشت منظور نبوداااا

اریكا : بمیری تو كه این موقع منو بخاطر این رایكا بیدار میكنی ..كوش ؟ بده ببینم اس رو

رفتم تو جعبه ارسالی ها و اس رو نشونش  دادم كه گفت :نیلا ؟؟یه نگاه بنداز به چیزی كه دادی!!

دوباره نگاه كردم كه خودم رفتم تو شوك ... گند زده بودم این هوا...






نوع مطلب : 4MiNute، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 آبان 1392 10:26 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
NaNa juNمیسی
جمعه 5 مهر 1392 09:46 ب.ظ
که الان عاشق همن و به هم نگفتن
NaNa juNآخی لاو تو لاوه
جمعه 5 مهر 1392 09:39 ب.ظ
دوست پسر اینده ی شخصیت اصلی اسمش دیویده
NaNa juNo_____O
جمعه 5 مهر 1392 09:33 ب.ظ
اره دیدم میگم رمانم صفحه 61 هستش
NaNa juNاوهوم چون هركی خوناشامی مینویسه اونو دیده :)
جمعه 5 مهر 1392 08:40 ب.ظ
یه رمان نوشتم الان صفحه 611 هست اسم رمان خون اشامه خیلی دوسش دارم
یکی هم دارم مینویسم اسمش رویاست
رنان خون اشام هیجانی تره اون یکی اتفاق خاصی نیفتاده هنوز
NaNa juNخون اشامی ؟؟؟ به به خاطرات خون اشام دیدی ؟
جمعه 5 مهر 1392 08:26 ب.ظ
کاش میشد هر سه مون با هم بنویسیم منم رمان مینویسم
NaNa juNجدی ؟؟؟ چی نوشتی تا حالا؟؟
جمعه 5 مهر 1392 08:23 ب.ظ
کاش میشد هر سه مون با هم بنویسیم منم رمان مینویسم
جمعه 5 مهر 1392 08:02 ب.ظ
خوب چون دوس دالم باتون بنویسم اما اینگاری فقط باهم مینویسید
NaNa juNاهااا خب داستان آخرین رز رو با نسیم مینویسیم
عشق نامردی و چند تا دیگه هم من و ملینا :)
اینجوری نی فقط من و یه نفر باهم بنویسیم
جمعه 5 مهر 1392 08:01 ب.ظ
کاش منم میتونستم باتون بنویسم
جمعه 5 مهر 1392 07:58 ب.ظ
کاش منم میتونستم باتون بنویسم
NaNa juNچرا گریه میكنی :-*
جمعه 5 مهر 1392 07:33 ب.ظ
خوب تو بنویس ایشششش
NaNa juNخب نمیشه كه :) پیشش
قضیه نونا رو دوستم نسیم مینویسه صحنه های نــ ــانــآ با منه
جمعه 5 مهر 1392 07:06 ب.ظ
bezar dg ghesman 5 rooo
NaNa juNقسمت بعدی رو دوستم مینویسه من نمینویسم :)
باید صبر كنیم
جمعه 5 مهر 1392 05:59 ب.ظ
سلام عزیزم داستان last rose رو خیلی دوس دارم ادامش بده
NaNa juNسلام عشقه تتلو
باشههه :) مرسی نظر دادی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :