تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -2
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: NaNa juN

pixel artقسمت دوم داستان 4 دقــیــ ــ ـقــه رو آوردمpixel art


رفتم تو جعبه ارسالی ها و اس رو نشونش  دادم كه گفت :نیلا ؟؟یه نگاه بنداز به چیزی كه دادی!!

دوباره نگاه كردم كه خودم رفتم تو شوك ... گند زده بودم این هوا...

به جای اینكه اس رو بدم به رایكا دقیقا آخرین اس كه متنش این بود: دلم برات تنگ میشه رو داده بودم به سامین 

آخه"Gav"و "gavan"  هردو شبیه همن تا حدودی :|

اِریكا : دختر بودو یه اس پشتش بده كه اشتباه دادی

یكم با خودم فكر كردم و گفتم : نچ واسا دلم میخواد عكس العملشو ببینم

اِریكا : تو همیشه دنبال شری ؟ د دختر میگم بده اشتباه دادی فكر بد میكنه

تا میخواستم جواب اِریكا رو بدم دیدم گوشیم ویبره رفت 2 تایی پریدیم رو گوشی ..اس اومده بود بازش كردم متنش این بود: Khube aghalan in dame raftan tonesti eteraf koni

انقدر عصبانی شدم كه دلم میخواست یكیو همون لحظه خفه كنم آخه آدم خوش خیال كیه كه دلش برای تو ی قوزمیت تنگ شه ؟ مگه آدم قحطه ؟ ای بابا

اِریكا : الان میخوای چی بدی نیلا ؟ جون اِریكا بده اشتباه شده ..درد سر میشه ها

من : میخوام بدم آره عزیزم تو بیا با منو بیا جلو كه من هواتو دارم .. قوربون اون چشات شم این دم اخری پی بردم چقدر عاشقتم فدات شم 

از لحن صحبت من اِریكا خنده اش گرفته بود  زمزمه وار گفت : ای بابا نصف شبی آدمو بیدار میكنن حس لیلی بودنم بهشون دست میده

اس دادم : آره دیگه ماهم رفتنی شدیم سامین خان سوغاتی هاتو تا دو سال دیگه بهم میل كن برات بخرم

اونم داد : Har chi bekham vasam migiri ? ey baba khejalat midid k ? hala meileto bede

 دادم :nana_jo0on2@yahoo.com..دیگه زیاد فك زدی سامین جان خوابم میاد بای

سامین : Bybye :-*

من : اِریكاااااااااااا این عوضیو ببین چی داده

اِریكا یه نگاهی به صفحه گوشی انداخت و گفت : داده بای بای دیگه 

من : كره گاو  علامت آرخشم توجه كنی بد نیست به خدا

اِریكا : اهم .. چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ماچ ؟ نیلا بیگی منو نیوفتمممم

من : تو كه نشسته ای نمیوفتی ..شیطونه میگه همچین حاله این سامینو بگیرم كه دیگه نیاد خوش خیالی كنه واس من

اِریكا : اوه شیطونه رو من بگیرم باهاش یه قرار ملاقات عاشقانه میذارم آخه این چه دستوراییه كه به تو میده ؟ دختر بگیر بخواب دیگه شب زنده داریمون شده صبح زنده داری

دیدم اگه دو دقیقه دیگه بیدار باشم اِریكا قورتم میده سرمو گذاشتم رو بالش و زر لب فقط غرغر میكردم خودمم نفهمیدم تا كی مشغول فحش دادن به سامین بودم كه خوابم برد 

این یه هفته ای خیلی سرمون شلوغ بود كله فامیل هامون میومدن برای خداحافظی و هر روز مهمون داشتیم

وقت سر خاروندنم نداشتیم برعكس بقیه كه زیاد میل به رفتن نداشتن من لحظه شماری میكردم كه زودتر بریم تجربه های جدید رو دوست داشتم تازه تنهاهم كه نبودم اِریكا میومد وای رد و خورد با این بچه خارجكی ها چجوری بود ؟ همه چیزو داشتم واس خودم تحلیل میكردم 4 شنبه بود یعنی یه روز قبل حركتمون دوباره مامانم اومده بود خبر داده بود كه امشب آقای پیمانی راد و خانوادشون میان 

منم طبق معمول دنبال دیوار میگشتم بعد اون اس اشتباهی كه به سامین داده بودم خبری ازش نشده بود نمیدونستم وقتی بیاد چه عكس العملی نشون میده ولی بیشتر از این حرصم در میومد كه فقط یه سال ازم بزرگتر بود و زیادی خودشو دست بالا میگرفت

تنها بودم اِریكا شون خونه خودشون بودن بالاخره یه روز قبل رفتن باید لطف میكردن به خودشون میرسیدن دیگه .. همه وسایل من جمع شده و اماده بود بجز لپ تاپم كه اخرین لحظه میذاشتمش تو ساكم رو صندلی جلوی میز توالتم نشسته بودم 

در اتاقمو زدن بلند گفتم : بیا تو 

در باز شد برگشتم دیدم رایكاس گفتم : تو خونه زندگی نداری بچه ؟

رایكا : نیلاااااا شنیدم سامین امشب میاد اینجا واس همین اومدم 

من : مطمئنی دختر نیستی ؟ دارم به پسر بودنت شك میكنماااا ..ای بابا 2 سال دیگه میبینیش دیگه بازم

رایكا : نیلا ؟ میخوای ثابت كنم پسرم ؟

تو دلم گفتم یا ابولفضل اینم زده به سرش هاا هر كی دور و بره منه یه تختش كمه به روی خودم نیاوردم و با اعتماد به نفس كامل گفتم : اوهوم ..چرا كه نه ؟

 رایكا : تو كدوم دختر رو دیدی انقدر ناز و خوشگل و جیگر و ماه تیكه باشه مثل من

با این حرفش كلی خندیدم تا حدی كه اشكم در اومده بود

رایكا هم با چشای گشاد نگام میكرد و هی میپرسید حرفم انقدر خنده داره بود ؟

منم كه نمیتونستم بگم من تو ذهن منحرف خودم چه فكرایی كه راجع بهش نكرده بودم هیچ جوابی ندادم

همونجوری شكممو داشتم و میخندیدم كه دوباره در باز شد و با دیدن قیافه سامین نتونستم تعادل خودمو حفظ كنم و از رو صندلی افتادم پایین

بزور خودمو جمع و جور كردم و 4 زانو رو زمین نشستم حال نداشتم دوباره بلند شم بیام رو صندلی كه سامین خیلی با پرستیژ اومد و روی صندلیم نشست و بعد رو به رایكا سلام كرد و سرشو برگردوند سمت من و دستشو آورد جلو و گفت : سلام خانوم شب زنده دار

بدون توجه به دستش كه به سمتم درازه گفتم : علیك آقای خوش خیال 

سامین هم كه دید داره ضایه میشه دستشو سمت موهاش برد و رو صندلی لم داد و گفت : رایكا بیا بریم تو پاركی چیزی دور دور یكم بچرخیم

رایكا : آره بریم .. با اشاره ی سامین به سمت من فهمیدم یه كلكی تو كاره

رایكا رو به من : نیلا ؟ توام پاشو بیا .. من كه میدونستم پیشنهاد اومدنم از طرف سامین بوده وگرنه این رایكا اصلا به فكرش نمیرسید

موبایلمو دستم گرفتم و الكی باش ور میرفتم با بی میلی گفتم : برین به مامان بگین اگه گذاشت میام

تو دلم گفتم مامان عمرا بذاره برین تا ضایه شین اما بشكنه این شانس كه نمك نداره :دی

دو دقیقه هم نشد برگشتن و رایكا گفت : خاله جون گفت لباس مناسب بپوش و باما بیا قبل 11 شب هم برگردیم

نه جان من میخواستی شب خوابیدن هم بیرون بخوابیم .. قبل 11 ؟ از جام بلند شدم و قیافه خودمو تو آینه دیدم اوكی بودم فقط یه مانتو پوشیدم و شالمو سر كردم و گفتم : اِریكا نمیاد ؟ 

رایكا : نه بابا دختر عموم اینا خونه ی مان نمیشه كه بیاد ...

اینو گفت و رفت پایین ..

ای بابا میبینی این شانسو ؟ منه تنها منه بی كس كجا برم همراه این دوتا نره غول ؟این رایكا اومده هااا بعد اون اِریكا چشم سفید نمیخواد بیاد ؟ تازه این رایكای بی غیرت هم ولم میكنه میره پایین من موندم و این سامین 

سامین : چی میگی زیر لب ؟

من : تو مرض داری به زیر لب منم توجه میكنی

پوزخند زد و رفت جلوی اینه یكم با موهاش ور رفت و گفت : عصبانی ای چرا ؟ 

من : اصلا هم عصبانی نیستم .. اومد سمتم و گفت : تیپم خوبه دیگه نه ؟

غلط نكنم یه دو ساعتی طول كشیده بود كه مدل موهاشو خوب در بیاره با كرم درونی ای كه داشتم گفتم : ئه ؟ سامین یه لحظه یكم خم شو روی گردنت یه چیزیه 

سامین یكم خم شد و منم با خیال راحت دستمو گذاشتم رو سرشو و كله موهاشو ژولیده كردم و در رفتم 

داشتم سریع از پله ها میومدم پایین كه بعد اخرین پله  محكم خوردم به یه جسمی همونجا واسادم تا چند ثانیه هنگ كردم قلبم هم داشت تند تند میزد البته اشتباه نشه این تپشای برای عشق و این چرت و پرتا نبود دویده بودم دیگه :دی

تا به خودم اومدم دیدم خوردم به سعید اونم بدون هیچ عذر خواهی ای همونجوری واساده بود و بر و بر نگام میكرد با عصبانیت گفتم : یه وقت عذر خواهی نكنی

سعید : ببخشید كه یهویی اومدی و خوردی به من 

اینو گفت و رفت یه گوشه ای نشست و اون آیفون كوفتیشو در اورد و بازم با اخمی كه با 100 من عسل نمیشد جمعش كرد داشت باش ور میرفت

همون لحظه سامین بهم رسید و با خنده دستمو گرفت و رو به سعید گفت : ئه سعید كی اومدی ؟ 

سعید سرشو بلند كرد و نگاهش زوم شد به دستامون بعد اروم گفت : همین الان البته تا رسیدم یه چیزی خورد به من طلبكارم بود

سامین : عجبببب ایول به اون چیزه كه اعصاب داداش منو داغون میكنه و میریزه بهم ما كه نمیتونم ..

اینو گفت و هونجوری كه دستامو محكم گرفته بود رفت سمت آشپز خونه

رایكا داخل آشپز خونه بود سامین بلند داد زد : رایكا ؟ بیا دیگه ؟

مامانم روشو برگردوند كه سامین تازه فهمید ولوم صداش زیاد بوده سریع چاپلوس بازیو شروع كرد : خاله جون همیشه تو آشپز خونه اس من موندم شما فردا میرین من بدون دست پخت شما چجوری دووم بیارم اخه ..

اخ كه چقدر از این اخلاقش بدم میومد یادم افتاد منم به مامان سامین سلام نكردم تا منو نگاه كرد منم سلام  كردم كه گفت :مواظب سامین باشیااا قد و هیكلشو نگاه نكن از منم بزرگ تره یه ذره هم عقل نداره نیلا جون

سامین : ئه مامان ؟ جدیدا پسرا رو به دخترا میسپرن ؟ الان باید میگفتی نیلا پیشمون وایسه و یه لحظه هم دستمونو ول نكنه كه گم نشه یه وقت بچه

مامان سامین : این چیزا واسه قرون وسطا بود من پسرامو نشناسم كی بشناسه نه تو عقل داری نه اون سعید كه همه تفریحاشو میذاره با دوستاش خونه میاد ساكت میشینه یه گوشه 


اصلا كل خانواده اینا به كنار مامانش به كنار یعنی عاشققق مامانش بودمااا همیشهه میزد تو ذوق این دوتا پسراش .. تازه بلند گفته بود الان سعید هم شنیده بود ..

رایكا از آشپز خونه اومد بیرون و گفت : دیگه بریم كه دیر شد .. ما هم خداحافظی كردیم و رفتیم بیرون

سامین : رایكا ؟ ماشین اوردی ؟

رایكا : نه بابا خودم تاكسی گرفتم اومدم اینجا بابام نذاشت ماشینو بیارم میگفت میزنم به در و دیوار 

سامین : ممنون واقعا .. منم كه بابا واس سعید ماشین خریده میگم واس من بخر میگه تو و برادرت شریكی استفاده كنین مگه این سعید سویچ میده ؟ مگه اینكه یواشكی بر دارم .. ای بابا اشكال نداره  دو قدم راه بریم لاغر نمیشیم

من : تو به این همه راه رو  میگی 2 قدم ؟

سامین :آره بابا 2 قدمه رفتن رو پیاده میریم برگشت تاكسی میگیریم

2 قدم كه چه عرض كنم هرچی میرفتیم نمیرسیدیم كف پاهام دیگه داشت از درد منفجر میشد كه بالاخره رسیدیم اول فكر كردم سراب میبینم بعد كه یكم توجه كردم فهمیدم سراب فقط اب الكیه ولی این پارك بود :) 

دیگه هوا تاریك شده بود وقتی رسیده بودیم من كه دیگه نفس نفس میزدم این سامینه عوضی انگار نه انگار عین این بچه ها 4.5 ساله انرژی داشت و هی ورجه ورجه میرد تا رسیدیم دید ترن هوایی صفش شلوغه گفت : ای جان بیاین بریم ترن

من : سامین صفش رو میبینی ؟ چشماتو باز كن تا فردام تو صف واسیم نوبتمون نمیشه 

سامین : رایكا تو برو 3 تا بلیط بگیر بقیش با من ..رایكا رفت و سامین دست منو گرفت رفت اول صف و خیلی شیك و مجلسی از رو میله پرید رفت داخل صف چند نفر پشتیش دادشون در اومد كه سامین گفت : شلوغش نكنید رو به چند تا دختر جلف جلویی گفت : من با این خانوم ها بودم مگه نه عزیزم ؟

دخترا برگشتن سمت سامین و از نوك پا تا موهای سرشو دید زدن و بعد یكی گفت :آره با ماست ایشون 

سامین هم خنده ی مرموذانه ای سر داد و یه چشمك به دختر جلویی زد و گفت : جبران میكنم بعد دست منو گرفت و منم از رو میله پریدم رفتم كنارش وایسادم 

چند دقیقه بعد رایكا هم رسید و اونم اومد پیشمون دختر جلویی ها دیگه با نگاهشون داشت رایكا و سامین رو میخوردن هرچند مطمئنن دلشون میخواست منو بیگیرن خفه كنن

نوبتمون شد و رفتیم سوار ترن شدیم باید 2 به 2 میشستیم من نشستم كه بعدش سامین به رایكا گف : من پیش نیلا میشینم جا دیگه بشینم این دخترا منو میخورن با كمال پررویی اومد پیشم نشست و رایكا هم جلومون یكی از اون دخترا پیشش نشست داشتم بهش دقت میكردم این رایكای خل و چله ما هم وقتی كلاس میذاشت و به دخترا اهمیت نمیداد جذاب میشدااا .. اصلا من مونده بودم توش اخه همیشه ماها باهم راحت بودیم و هیچوقت اون روی سكه اشو كه كلاس میذاشت و پز میداد رو نمیدیدم

دختره برگشت سمت ما و رو به سامین گفت : من محیا ام اون دوتایی كه جلومون نشستن دوستامن پریسا و مهدیس خوشحال میشم بعد اینجا باهم بریم تو كافی شاپ بغل پارك

سامین : ببخشید خانوم محترم من اومدم تا با دوس دخترم و داداشم یكم دور بزنم 

من برگشتم سمت سامین و چپ چپ نگاهش كردم كه سامین ادامه داد : میبنی ؟ یكم حساسه عشقم 

محیا : ولی گفتی جبران میكنی 

سامین بلافاصله از جیبش پول در آورد و گفت : بله جبران میكنم چقدر لازمه بدم بهتون ؟

محیا : اه پسره ی ایكبری برو بابا ..روشو برگردوند سامین هم دستشو گذاشت جلو دهنش و ریز ریز میخندید

من : پسره ی بی حیا من دوس دخترتم ؟

سامین : ببین این كلمه بی حیا شبیه محیاس یه وقت فكر میكنه اونو صدا زدیم میوفته رو سرمون .. خب چیكار كنم كنه میشن بهم.. خوبه فقط گفتم جبران میكنم كه اینجوری ان چیز دیگه میگفتم چی ؟

من : مثلا چی اونوقت ؟

ترن دیگه حركت كرده بود كه سامین گفت : هیسسسس به درد سنه تو نمیخوره 

من : مگه من ...

میخواستم ادامه بدم كه این ترن از ارتفاعه نمیدونم چند پایی یهو افتاد پایین قلب منم اومد تو دهنم بازوی سامینو یهویی گرفتم و گفتم : بیا پیاده شیم

سامین : الان پیاده شیم میریم اون دنیا نیلا جان

از جلو میدیدم كه كم كم قراره این ترن خوشگل ما برعكس هم بشه 

من : سامیننننننن الان برعكس میشه این نكبت

سامین : میدونم 

من : مردشوررررررررررر جیغغغغغغغغغغغ

سامین : كر شدم چشاتو ببند خو 

من : چشامو ببندم كه بازم حس میكنم 

سامین : حس هاتم ببند 

دیگه حالم داشت بد میشد كه خداروشكر این ترن وایساد میخواستم پیاده شم چشام هیری ویری میرفت اصلا نمیتونستم راه برم بزور خودمو رسوندم پایین سریع هم رو نیمكت كناری نشستم تا یكم سرگیجم خوب شه

سامین و رایكا هم كنارم نشستن

محیا و دوستاش تازه پیده شده بودن داشتن ا كنار ما رد میشدن كه پریسا گفت : ههه دوس دخترت چقدر نازك نارنجیه ؟

خواستم دهنمو باز كنم یه چیزی بگم كه سامین گفت : دختر ،دختر بودنش قشنگه همین كه ظریفه وحساس  با نگاه كردن به دوستاش سری از روی تاسف تكون داد و ادامه داد : ولی حیف كه بقیه دخترا تیپشون از صد تا پسر هم بدتره و طرز حرف زدنشون داش مشتی شده هه

اگه بگم از ضایه شدن دخترا خوشحال نشدم دروغ گفتم با این كه از كار سامین خوشم نیومد كه گفت دوس دخترشم اما وقتی خیلی ریلكس طوری جوابشونو میداد كه زبونشون كاملا  بسته میشد خوشم میومد

یكم كه حالم جا اومد رایكا گفت : بیاین بریم اسكیت..

سامین : آره ..من كه عاشقشم

من : نه من تازه حالم خوب شده

سامین : خب من كه میدونم بلد نیستی اشكال نداره خودمون میریم

من : كی گفته بلد نیستم ؟

این بار سامین رفت بلیط گرفت ماهم رفتیم و كفش اسكیت رو پوشیدیم زیاد بلد نبودم اسكیت یعنی تا حدودی بلد بود ولی اسكیت بازی سامین و رایكا فوق العاده بود آخرین باری كه خانوادگی اومده بودیم پارك این دوتا رفته بودن پیست كم مونده بود رقص تانگو برن با اسكیت همه دهناشون وا مونده بود 

رفتیم داخل پیست سامین هم اومد و بلیطا رو داد  نمایش این دو تا باز شروع شد منم تنهایی خودم بازی میكردم كه متوجه حظور اون دخترای گرامی شدم 

ولی خب اهمیت ندادم چقدرم پررو  بودن هرجا میرفتیم اونام سبز میشدن هنوزم تا حدودی سرم گیج میرفت یهو سامین اومد و دستمو گرفت دوتایی میرفتیم مطمئنن برای پز دادن جلو اون دخترا بود این حركتش 

مهدیس اومد و از وسط ما رد شد و دست من و سامین از هم جدا شد سامین به سمت جلو رفتد و من منحرف شدم به سمت راست از پشت سرم محیا با سرعت اومد و خورد به من 

زمین خوردم اما بدجوری پاهام رو زمین سابیده شد و شولوارم هم رو زانوم پاره شد سرمم محكم خرده بود به زمین حتی نمیتونستم چشمامو باز كنم از دست و پا چلفتی جلوه كردنم خیلی بدم میومد میتونستم دردمو كنترل كنم و گریه نكنم اما برای اون وعضیت اشكم در اومده بود سامین و رایكا رسیدن

رایكا با عصبانیت رو به محیاگفت : كوری مگه ؟

محیا : به من چه ؟ میخواست مثل ادم بازی كنه

رایكا : اون ؟ تو زدی بهش 

سامین دست رایكا رو گرفت و گفت اروم باشه بعد خودش رو به محیا و مهدیس و پریسا گفت : ببین من خر نیستم اكی خانوم كوچولو  ها ؟ از همون اول كه اون دوستت مهدیس اومد و از بین ما رد شد معلوم بود با نقشه این كارو  كردید

حالام زود از جلو چشام گم و گور شید كه لیاقت حرف زدنم ندارین 

رایكا دستمو گرفت و كمكم كرد اقلا بشینم چشام بزور باز میشدن 

رایكا : میتونی بلند شی ؟ بریم بیورن ؟

من : اوهوم ...

رایكا دستمو گرفت و سعی كردم بلند شم اما انقدر درد پاهام شدید بود كه دوباره افتادم رو زمین :|

سامین سریع یه شماره ای رو گرفت و بعد چند لحظه  گفت : ببین سریع خودتو برسون تو پارك نیلا خورده زمین فقط به بقیه چیزی نگو الكی نگران میشن ..

با خودم گفتم نیلا بدبخت شدی همه دنیا الان خبر دار میشن 

به رایكا یكم تكیه داده بودم و چشامم بسته بود  كه صدای سامین كه میگفت : چقدر دیر رسیدی ؟ 2 قدم راه بود فقط چشاموباز كردم 

كه دیدم وای خدا سعید؟؟؟؟؟؟ سامین بتركی كه به تونیومده كاری واس من بكنی

سعید اومد رو به روی من و  نگاهی به پاهام كرد كه روی زانوم داغون بود و خونی هم شده بود رو به سامین گفت : سامین ؟ یعنی عرضه نداشتی مراقبش باشی ؟ پاهاش كه داغون شده ؟

سامین : اون چند تا دختره ی عوضی از روی عمد این كارو كردن 

سعید رو به من : میتونی بلند شی؟

من سرمو به نشونه ی نه تكون دادم  كه رو به سامین گفت : چرا ؟ 

سامین هم سرشو انداخت پایین و كله ماجرا رو تعریف كرد ... سعید اخم كرد و سویچو  ماشینو داد بهش و گفت : برو روشنش كن نیلا رو میاریم 

سامین رفت رایكا هم كه در حال انفجار بود اخه محیا اینا هنوزم با بیخیالی داشتن اسكیت بازی میكردن جلومون و مانور  میدادن

سعید دستمو گرفت و منم چون نمیخواستم ضایه  شم بزور رو دو تا پاهام ایستادم دستمو دور گردنش گذاشت كه بهش تكیه بدم و تا پیش ماشین بریم ..از در پیست كه داشتیم میرفتیم تازه مهدیس متوجه سعید شده بود  با اشاره به اون دوتای دیگه سریع اومدن جلومون و مهدیس گفت : ببخشید آقا پسر  میخواستم یه چیزی بپرسم

سعید : من وقت جواب دادن ندارم اگه لطف كنید از سر راه برید كنار ممنون میشم

محیا : ای بابا یكی از یكی سرد تر .. فقط بگو توام دوس دختر داری یا نه ؟

سعید : نه ندارم

ای تو روحش كه دلم میخواست جفت پا برم تو دهنش ... قیافه جلف اینا رو دید دست و پاشو گم كرده ؟ صد رحمت به اون سامین

مهسا با لبخند  گفت : خب من مهدیسم  این دوتا هم دوستام مهدیس و پریسا ان 

سعید : خب باشه همه اسم دارن چرا با عشوه اسماتونو میگی ؟ فكر كنم گفته باشم اگه برید كنار خوشحال میشم .. گفتم دوس دختر ندارم ولی قرار نیست به چند تا دختر خیابونی هم رو بدم عزیزم ..

آروم گفتم :نه بابا این سعیدم بله .. خوشم اومد ازت سعیدددد لایكككك داری ..

سعید : چیزی گفتی ؟

من : نه بابا داشتم میگفتم آخ پام داره درد میگیره 

دخترا رفتن كنار ماهم به ماشین رسیدیم من نشستم پشت ماشین و سعید به ماشین لم داد و رو به سامین گفت : الان كجا بریم ؟

رایكا : با این وعضیت نبریمش خونه چیز خاصی كه نیست الكی خاله نگران میشه

درد بی درمون چیز خاصی نیست پای تو ام بود میگفتی چیز خاصی نیست ؟

سامین : پاهاش با چند تا چسب زخم خوب میشه لباسشم عوض كنه دیگه كسی نگرانش نمیشه

ای بابا اینا خودشون دارن میبرن و میدوزن پای منه اختیارشو دارم اینا دارن بیرون جلسه میگیرن

سعید : پس نیلا رو میبرم خونه توام لطف كن برو یه دست لباس واسش بیار

ئه ئه ئه من خونت نمیام ..چی ؟ منو میری خونه بعد اینم بره یه دست لباس بیاره ؟ ای بابا یكی بشنوه چی فكر میكنه .. سعید عوضیییی میام خفت میكناااااا

رایكا : باشه پس ما میریم میگیم شما دو تا رفتین بستنی بخورین كه نگن چرا نیلا باهامون نیومد بعد یه دست لباس میگیرم میایم 

سامین و رایكا پیاده رفتن سمت خونه و سعیدم اومد داخل ماشین رو روشن كرد 

من : من خونت نیمیام

سعید : باشه میبرمت خونه خودتون هان ؟

ای بابا اصلا نمی ارزید حالا یه زمین خوردن بیشتر نبود مامان اینا كلی نگران میشدن دیگه هم نمیذاشتن تنها جایی برم

با كلی فحش به سعید تو دلم ...به سعید گفتم : تو خونه كسی هست ؟

سعید : نه نترس كسی نیست

تو دلم گفتم : ای درد تو وجودت توی جونت ریشه كنه كه من از همون تنهایی میترسم دیگه بزور گفتم :آها خب خوبه 

رسیدیم خونه سعید... درو باز كرد رفتیم داخل لامپا رو روشن كرد رو مبل نشستم خونش هم لایك داشت 

سعید یهو غیب شد گوشیم زنگ خورد 

برداشتم

 -: تنهایی خونه سعید چه غلطی میكنی هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:59 ب.ظ
Remarkable issues here. I am very happy to look your
article. Thank you so much and I'm looking forward to contact you.

Will you please drop me a e-mail?
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:27 ق.ظ
I have to thank you for the efforts you've put in writing this website.

I really hope to see the same high-grade content from you in the future as well.
In truth, your creative writing abilities has motivated me to get my own site now
;)
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:43 ب.ظ
Hi there! I could have sworn I've been to this blog before but after reading through
some of the post I realized it's new to me. Anyways, I'm
definitely happy I found it and I'll be bookmarking and checking back
frequently!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:35 ق.ظ
I like the helpful info you provide in your articles. I will
bookmark your weblog and check again here frequently. I am quite sure I'll learn a lot of new stuff right here!
Best of luck for the next!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :