تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -3
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: NaNa juN

قسمت سوم 4 دقیقه :)

 رسیدیم خونه سعید... درو باز كرد رفتیم داخل لامپا رو روشن كرد رو مبل نشستم خونش هم لایك داشت 

سعید یهو غیب شد گوشیم زنگ خورد 

برداشتم

-: تنهایی خونه سعید چه غلطی میكنی هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی ترسیدم اریكا چرا اینجوری حرف میزد ؟

آروم گفتم : چیشده ؟ مامان اینا چیزی گفتن ؟ تو از كجا میدونی ؟

سعید كه تازه اومده بود با 2 تا لیوان آب پرتغال یكم حواسش به حرف زدن من با موب پرت شد و بعد یكی از لیوانا رو گذاشت رو میز جلوم و خودشو رو به روم رو مبل نشست

 

اریكا : نه بابا .. این سامین و رایكا انگاری رفته بودن واست لباس بیارن بعد یادشون اومد كه چجوری برن تو اتاق تو ؟ شك میكردن بقیه .. اومدن دنبال من ..الان دارم دنبال لباسات میگردم كدومشو بیارم ؟

من : اهم خب اون شلوار لی برفیه كه رو زانوش یكم نخ كشه همون كه یه عوولمهههه دوسش دالمممم

سعید بعد این حرفم لبخند زد یهویی تابلو بود داره میتركه از خنده ها ولی سریع خودشو جمع و جور كرد و لبخندش محو شد

اریكا :مرضضض بگیری پیداش كردم ..فعلا خداحافظ

گوشوی قطع كردم و لیوان رو برداشتم و گفتم : مرسی..چیزی كه توش نریختی هان ؟

سعید : چی میگی نیلا ؟ این چه حرفیه ؟

من : ای بابا به خودتم شك داری ؟ منظورم اینه اسانس زدی یا طبیعیه ؟

سعید : با اسانسه

اخماش حسابی رفته بود توهم اصلا كیف میكردم حرصشو در میارمااااا

گوشیش زنگ خورد یه نگاهی به گوشیش انداخت  بعد گلوشو صاف كرد و جواب داد

بله ؟ -

. ..-

- آره عزیزم فعلا خونه ام اما بعد میریم خونه دوست بابام 

- ...

 - نه جایی قرار نیست برم فردا ..میبینمت

- ...

 - باشه حتما جسی رو بیاریا.بای

گوشیو قطع كرد و صاف نشست و سرشو انداخت پایین انگار داشت گلای فرششونو دید میزد

من : تموم شد ؟

سعید : آره ولی فردا باز زنگ میزنه

من : شربتو میگم ..دیگه نداری؟

سعید با كلافگی گفت : تو آشپز خونه تو یخچال 

من :آدرس نده برو بیار واسم ..اشاره ای به پاهام كردم كه مثلا درد میگیره 

سعیدم با بی میلی رفت و بعد چند ثانیه پارچ شربتو گذاشت جلوم 

صدای اف اف بلند شد رفت سمت در اما موبایلش رو میز جا موند آروم موبایلشو برداشتم اخرین تماسشو دیدم از عكس طرف روش بود عجبببببب مثل اینكه با مدل پدل ها میپره واسه همینه واس ما كلاس میذاره بچه دیگه حق داره 

لب ها پروتز اندازه توپ بسكتالِ سامین ..چشم های دور و برش سیاه و خط چشم كشیده تا حدی كه چشمش محوِ شده گونه هاشم تابلوئه مصنوعیه .. میرسیم به بینی كه نوكش قیچی شده و رفته سر بالا  تا خواستم بقیه اجزاشو تحلیل كنم دیدم سعید داره میاد سریع موبایلو گذاشتم سر جاش و یه لیوان شربت دیگه برای خودم ریختم

اریكا : بتركی نیلا 

من : این جا سلام علیكته ؟

لباسا رو پرتاب كرد سمتم از رو هوا گرفتمشون و گفتم : چته ؟؟؟؟؟؟

اریكا : هیچیم نیست .. توجهش به سعید جلب شد یكم آروم گرفت و گفت : سلام سعید خوبی ؟

سعید : مرسی اریكا تو خوبی ؟

ای عوضی یه بار نشد به من بگه خوبی ..هر وقت سلام میكنم فوقش بگه سلام

اریكا : ممنون سعید جان .. رو شو برگردوند و به من گفت : یالا دست و پا چلفتی پاشو برو تو اون اتاق لباستو عوض كن

من : انگاری این خونه رو كاملا میشناسیااااا ؟

اریكا :آره یه بار باسامین و رایكا اومده بودیم اینجا

از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق و اریكا هم لباسا رو كه تو نایلكس بود رو پرت كرد طرفم .. لباسامو عوض كردم و جلو آینه وایسادم و به اریكا گفتم :  خوب شدم نه ؟

اریكا : الان من بگم نشدی مثلا یه چیز دیگه میپوشی ؟

من : نه

اریكا : پس چرا میپرسی ؟

من : همینجوری ...

اریكا : بیا برگردیم خونتون كه بقیه كم كم نگران میشن ..

از اتاق اومدیم بیرون و اریكا رو به سعید گفت : تو میری خونه اینا ؟

سعید :آره امشب اونجاییم

اریكا : پس ببرش منم برگردم خونمون مهمون داریم

انگار من اشیا هستم اینو ببرش ؟؟ دارم برات اریكا

اریكا : چرا وز وز میكنی ؟ بلند تر بگو 

من : حرفاییه كه دارم تو دلم میزنم

اریكا : صدا وزوزش میاد پس چرا وقتی تو دلته ؟

چپ چپ نگاهش كردم كه روشو برگردوند طرف سعید 

سعید : باشه مشكلی نیست پس ما میریم مواظب باش 

همه به اتفاق هم از خونه سعید اومدیم بیرون و با بی میلی سوار ماشین سعید شدیم اریكا هم به طرف خونه خودشون تو پیاده رو راه میرفت 

تو ی راه توجهم به سعید جلب شد داشتم فكر میكردم چرا انقدر تو خودشه ؟  اكثرا ساكته و حرفی نمیزنه مامانش میگه با دوستاشه اینجوری نیست ولی اگه آدم شاد باشه همیشه و همه جا همینجوریه ..یادمه قبلا سعید خیلی شیطون بود و پر جنب و جوش دقیقا مثل سامین حتی بد تر از اون یهویی انقدر متین شدن بهش نمیومد 

سعید : اگه دید زدنه من تموم شد پیاده شو رسیدیم

من تازه فهمیدم از تو آینه متوجه شده بود كه بهش خیره شدم چشمم خورد به برگی كه رو سرشه تو دلم كلی خندیدم و خیلی ریلكس دستمو بردم سمت سرشو برگ رو نشون دادم و گفتم : زیر درخت بودی ؟؟ داشتم به این نگاه میكردم ههه

سعید كه كاملا تابلو بود از ضایه شدنای متوالیش خوشش نیومده پیاده شد خودش و منم پیاده شدم

بدون توجه به اون با كلید در خونه رو باز كردم و داخل شدم دیدم سامین و رایكا دارن تو موبایلشون یه چیزی میبینن و میخندن ..با اینكه اعصابم داغون بود ااما این دوتا رو كه میدیدم روحم تازه میشد

این دوتا كفتر عاشق ئه نه ببخشید این دو تا دوست گرامی هر وقت باهم بودن میرفتی پیششون یه جونه تازه میگرفتی .. با خنده گفتم : چی میبینین میخندین هان ؟

سامین : به سنه تو نمیخوره نپرس پس

من : ئه ئه چی میبینین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سعید از پشت سرم ظاهر شد و مستقیم رفت تو آشپز خونه

رایكا : چیز خاصی نیست جون تو

من : جونه  من ؟ اگه چیز خاصی نیست چرا نمیذارین ببینم ؟

سامین گوشیو از دست رایكا گرفت اومد جلوم و گفت : قول بده دیدی چیز بهم نگی هاا

من : مگه بده ؟

سامین : واس سن تو نیست اخه

برداشتم و دیدم ...یعنی تا چند دقیقه هنگ بودم بخدا

سامین : قسمت آخر میگ میگه .. ببین بیچاره چجوری كشته میشه 

یه ضربه خفیفی به سرم زد و گفت : تو اون ذهن  چی میگذشت ؟هان؟ دیدی گفتم بدرد سنت نمیخوره ؟ واس بچه هاست ؟ آروم ادامه داد : توام بچه ای دیگه  بعد شروغ كرد به زیركی خندیدن 

با غضب نگاش كردم و رفتم طرفش كه بزنمش اون هنو داشت میخندید كه یهو  منو دید و سریع فرار كرد یه دور دور نشیمن منو چرخوند نتونستم بگیرمش بیشعوروو كه یهو گفت : پا كوتاهی دیگه 

حرصم در اومده بود سریع تر میدویدم رفت تو آشپز خونه مامانش واساده بود و داشت یه چیزی تو یخچال میذاشت كه رفت پشت مامانش و گفت : مامان ..مامان نیلا رو بگیر وگرنه پسرت شهید میشه ..

من جلوی مامانش كه رسیدم یكم معذب شدمو واسادم كه مامانش یه چشمك زد و از جلوی سامین رفت كنار 

دیگه بهش رسیده بودم میخواست فرار كنه باز كه یهو ایستاد منم بهش رسیدم گفت : حالا هر كار دلت میخواد جلو بزرگترا باهام بكن ببینم میخوای چیكار كنی

یه نگاهی به مامان انداختم كه سرش گرم بود به پاك كردن سبزی مامان سامین هم اصلا بش محل نمیداد محكم با پام زدم رو زانوش و گفتم : این كار خوب بود ؟

اینو گفتم و از آشپز خونه زدم بیرون كه یهو صدای افتادن یه چیزیو شنیدم برگشتم دیدم سامین میخواست دنبالم بدوئه و تلافی كنه كه مامانش پاشو اورد جلو و محكم خوردزمین

با خنده برگشتم پیش رایكا .. رایكا دستشو برد جلو گلوش و با اشاره گفت : كشتیش؟

من : نه اما نفسای آخرشه

دوست نداشتم قردا وقتی سوار هواپیما میشیم خوابم ببره واس همین بدون اینكه كسی بفهمه رفتم تو اتاقم و خوابیدم

واس شام اومده بودن صدام زدن اما بیدار نشدم تازه یادمه مامان چند بار اومد هی میگفت دختر زشته نیایی سر سفره مهمون داریما اما كو گوش شنوا من داشتم خواب 7 تا پادشاه قد و نیم قد رو میدیدم

فردای اون روز وقتی همه داشتن با عجله این ور و اونور میرفتن من عین خیالم نبود و خیلی ریلككس ساكم رو تو دستم داتم تا زمان حركت برسه

نمیدونم دلیلش چیه همیشه از چند روز قبل همه چیو اماده میكنن ها ولی موقع رفتن میشه بخاطر جو دادن الكی این ور اونور میرن میبینن چیزیو جا نذاشته باشن

مامان : نیلا جان مطمئنی همه چیو آوردی ؟

من : اوهوم

مامان : رفتیم اونور نگی موبالیم رو جا گذاشتمااا ؟

( معمولا تنها چیزی كه جا میذاشتم یا برای در رفتن بهونش میكردم كه جا گذاشتم موبایلم بود)

من : نه مامان جان فوقش جا بذارم اونور یكی دیگه میخریم بخاطر یه موبایل كه بر نمیگردم

مامان : از مال خلیفه میبخشی ؟

من : حلیفه نه اما از مال بابا بله

مامان : ما كه رو گنج ننشستیم

من : مردم غذا ندارن بخورن همین قدرم داریم خدا رو شكر

بابا : نیلا جان بریم كه اریكا اینا فرودگاهن ما هووز راه نیوفتادیم

مامان با عجله هی وسایل رو دوباره چك میكرد

منم كه دیگه ته خنثی بودن آروم گفتم : همه چیو برداشتی مطمئن باش این ساكه توش لباساتونه اون یكی هم ..

مامان : بسه بسه خودم میدونم تو كدوم چیه نمیخواد توضیح بدی

دستش رو گرفتم و بزور سوار ماشین كردم تازه تو ماشینم هی هول داشت چیزیو جا نذاشته باشه

ننه جون هم كه از سر صبح خونمون بود ساكت نشسته بود چون میدونست بخواد حرفی بزنه نگرانی مامان بیشتر میشه

وقتی ماشین راه افتاد یه كاسه آب پشتمون ریخت یعنی پشت ماشین سو تفاهم نشه :دی

موقع راه افتادن ماشین یه نگاهی به مونمون انداختم و گفتم : خداحافظ خونه ی گرامی تا2 سال دیگه نمیبینمت دزد راه بدی تو خودت من میدونم و تو

نمیدونستم چرا ولی اصلا احساس دلتنگی نداشتم تجربه ی جدید رو ترجیح میدادم

 

رسیدیم فرودگاه سریع پیاده شدم و دویدم طرف اریكا كه پیش خاله اینا واساده بود

مامان : دختره ی تنبل یكی از این ساكا رو بردار  بعد برو

نصفه راه برگشتم و ساك خودمو گرفتم و بعد رفتم پیش اریكا اول به خاله و شوهر خاله سلام كردم و بدون اعتنا به رایكا  یه مشت زدم به شونه ی اریكا و گفتم : خوش میگذره ؟

اریكا : آره بد نی اما نتونستم با همه دوستام خداحافظی كنم

من : بیخیال بابا 2 سال دیگه میای

اریكا : خودت میگی 2 سال

 بابا و مامان اومدن و با خاله اینا رفتیم  تو سالن انتظار بعد یه صدای خیلی خش دار و گرفته معلوم بود از كنار خیابون گوینده رو پسیدا كرده بودن گفت مسافران به مقصد اتریش برن فلان جا حالا یه چیزی تو همین مایه ها من كه گوش ندادم درست فقط فهمیدم داره فك میزنه

بله و بلاخره ما سوار هواپیما شدیم


*   *   *   *   *  *  *   * 

 

داشتم با صدای بلند میخندیدم كه اریكا از پشت دستمو گرفت  و گفت چته ؟ مثل دیوونه ها تنهایی میخندی

من : هیچی داشتم خاطره ای كه 2 سال پیش نوشته بودم رو میخوندم قبل اومدن ما به اینجا

اریكا : هی میبینی تورو خدا ؟ چه زود گذشت؟ الان واقعا 2 سال شد ؟ حالام وقت گیر آوردیا دقیقا موقعی كه میخوایم فردا برگردیم خاطره اومدنمون رو میخونی ؟

من : اوهوم فكر كنم .. الان من به سن قانونی رسیدمااا 19  سالم شده دیگه اون بچه ی قبلی نیستم

اریكا : من هوزم یه سال ازت بزرگترم و ازت بیشتر میفهمم

من : من چند بار بگم بزرگی به عقله ؟

اركیا : نه كه تو داری ؟

من : پ نه پ لابد تو داری

رایكا : میذارین بخوابم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا جفتتون عقل كل

من : بچه پررو چرا میایی اینجا تو اتاق من بخوابی ؟ میدونی كه من دهنم بسته شه احساس كمبود پیدا میكنم باید حرف بزنم تا زنده بمانم

 رایكا : تو اتاق من سوسك بود

بلند تر از قبل خندیدم و گفتم :تو  واقعا پسری ؟

رایكا : میبندی یا ببندم ؟

من : چه غلطا ..ماماااااااااان بیا این رایكا رو ..

رایكا : ای بابا پرده رو میگم میبندی یا ببندم ؟ اخه نور خوشید مستقیم میخوره تو چشمم

صدای بلند بازز (صدای یاهو) از لپ تاپم بلند شد شیرجه زدم طرف لپ تاپم و با یه صدای شیطنت آمیز گفتم : اوووه مای گاد

اریكا : خانوم 2 سال از وطنش جدا بوده حرف زدنشم یادش رفته

اومد كنارم نشست و گفت : بگو ببینم چیشده صدای این نكبت بلند شده ؟ با كی چت میكنی ؟

لپ تاپو سمت خودم گرفتم طوری كه صفحشو نبینه و گفتم : سیكرته

اریكا : اه اه مثل  آدم حرف بزن ببین نكنه داری با این پسر خارجكیا چت میكنی ؟

من : آره انقده هم خوشگله طرف كه ..همینجا زندگی میكنه تازه قرار هم گذاشتیم

رایكا : این حرفای شیطا نی رو نزنید خوابم كوفتم شد .. مرد باید ایرانی باشه

من : توی پررو هنوز نخوابیدی ؟ یه بالش كه كنار دستم بود رو پرت كردم طرفش و ادامه دادم : لابد ایرانی اونم یكی مثل تو

یهو بلند شد و صاف نشست و گفت : مگه من چمه ؟

من : رایكا بگیر بخواب تا همه نقطه ضعفات رو دونه دونه نیاوردم جلو چشمت

رایكا : من كه میدونم تو اهلش نیستی تازه چت هم بكنی نمیای با این صراحت راجع بش حرف بزنی سریع لپ تاپو از دستش گرفت و گفت : دیدی اریكا ؟ این نیلا اصلا اهل این حرفا نی طرف عكس آیدیش دختره تازه خیلیم جیگره

لابد همكلاسیته نه ؟

من با بی حوصلگی لپ تاپو پس گرفتم و گفتم : خر جان عكسه سلنا گومز بود رو ایدیش عكس خودش كه نبود

از اون اتاق اومدم بیرون و تو نشیمن رو مبل نشستم و صفحه چت رو دوباره باز كردم سعید بود

پی ام داده بود : چخبر ؟ هنوز معلوم نشده چه ساعتی برمیگردین ؟

جوابشو دادم : سلامتی .. فردا صبح ساعت 8 پروازمونه ..دیگه میایم ور دل شما

سعید : فكر میكنی دوباره اریكا قبلی باشی وقتی برگشتی ؟





نوع مطلب : 4MiNute، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:09 ق.ظ
Hmm it looks like your website ate my first comment
(it was super long) so I guess I'll just sum it up what
I had written and say, I'm thoroughly enjoying your blog.
I as well am an aspiring blog blogger but I'm still new to the whole thing.
Do you have any recommendations for inexperienced blog
writers? I'd genuinely appreciate it.
چهارشنبه 21 تیر 1396 11:28 ب.ظ
Outstanding quest there. What happened after?
Good luck!
دوشنبه 5 تیر 1396 08:51 ب.ظ
Thanks for finally writing about >کــ ــتابخونـــه نــ
ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -3 <Loved it!
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 06:54 ب.ظ
Precisely what I was looking for, regards for putting up.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:12 ب.ظ
Cool blog! Is your theme custom made or did you
download it from somewhere? A theme like yours with a few simple adjustements would really make my blog jump out.
Please let me know where you got your theme. Bless you
چهارشنبه 16 فروردین 1396 11:15 ب.ظ
I don't know whether it's just me or if everyone else experiencing issues with your website.
It looks like some of the text within your posts are running off the screen. Can somebody else please provide feedback and let me know if this is
happening to them too? This might be a issue with my web browser because I've had this happen previously.
Thank you
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :