تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -4
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: NaNa juN

قسمت چهرم داستان 4 دقیقه رو اوردم نسبتا طولانی تره 



من با بی حوصلگی لپ تاپو پس گرفتم و گفتم : خر جان عكسه سلنا گوكز بود رو ایدیش عكس خودش كه نبود

از اون اتاق اومدم بیرون و تو نشیمن رو مبل نشستم و صفحه چت رو دوباره باز كردم سعید بود

پی ام داده بود : چخبر ؟ هنوز معلوم نشده چه ساعتی برمیگردین ؟

یه لحظه به فكر فرو رفتم

آیدی سامین رو كه داشتم و باهاش گه گاهی حرف میزدم همه چیز از موقعی شروع شد كه آیدی سعید رو گرفتم و یهو به سرم زد برای خودم یه آیدی با اسم اریكا بزنم و با اسم اریكا باهاش حرف بزنم

دفعه اولی كه باهاش با اسم اریكا حرف زدم دیگه روم نشد بگم نیلام نه اریكا و حالام بعد 2 سعید فكر میكنه كسی كه باهاش چت میكرده اریكا بوده

بر خلاف فكری كه قبلا میكردم با اریكا قبلا صمیمی نبود من چون فكر میكردم باهم صمیمی ان و سعید با اریكا راحت تره اسممو اریكا گفتم

بالاخره تونسته بودم شخصیت واقعی سعید رو بشناسم  باهام خیلی صمیمی شده بود یه آدم درونگرا كه قبل هر حرفی فكر میكنه ولی این اخلاقش برای دوستاش صدق نمیكنه مامانش راست میگفت كه وقتی با دوستاشه خوشحاله ..این خوشحالی نبود سعید وقتی با دوستاش حرف میزنه میتونه خودش باشه بدون هیچ تظاهری هر حرفی رو بدون فكر بزنه و فكرشم درگیر این نكنه كه یه وقت چیز بدی نگه چون فكری كه بقیه راجع بش میكنن خیلی براش مهمه البته طوری وانمود میكنه كه برای دل خودش زندگی میكنه و كاری به حرف بقیه نداره

آره نیلا كار خودشو كرده بالاخره كشفش كردی دختر .. اممم حالام باید بهش جواب بدم نه ؟

سعی كردم به كاری كه كردم و تموم شده فكر نكنم و جوابشو دادم : سلامتی .. فردا صبح ساعت 8 پروازمونه ..دیگه میایم ور دل شما

سعید : فكر میكنی دوباره اریكا قبلی باشی وقتی برگشتی ؟

این چی میگه ؟؟ با درگیری های مغزیم تایپ كردم : من خودمم مگه عوض میشم ؟

سعید : نه تو از اول هم خودت بودی ولی خب از وقتی رفتی تازه تونستم بشناسمت

من : خب منم قبل اومدنم اینجوری كه الان میشناسمت نمیشناختمت

درسته موقع اومدن میگفتم تجربه های جدید رو دوست دارم ولی وقتی اومدم خیلی احساس تنهایی میكردم  تنها هم صحبتام هم سعید و سامین بودن سعید كسی بود كه به همه حرفات گوش میداد و آرومت میكرد سامین هم كه همیشه انرژی مثبت میداد با شوخی هاش

سعید پی ام داده بود : حالا كه قراره صبح برگردین نمیخوای بری بخوابی ؟ خواب میمونیا

من : خودمم تو همین فكر بودم جون تو .. توام زیاد پای این یاهو نشین لامصب باعث دگرگونیت میشه

سعید : زیاد نمیام یاهو الانم كه آنلاین شدم اومدم ببینم شما كی برمیگردید

من : آره آره منم كه گوشام دراز ..سی یوو

سعید : اوهو یادم رفته بود خانوم بلده خارجكی حرف بزنه

من : شات آپ پلیز بای

سعید : بله چه محترمانه ..بابای مواظب خودت باش

 

لپ تاپ رو بستم و همونجا رو مبل خوابم برد صبح اصلا با یه آرامش خاصی بیدار شدم

حتی مامان هم اون نگرانی و عجله ای كه موقع اومدن داشت رو برای برگشت نداشت همه آماده بودن منم مثل همیشه آخرین نفری بودم كه باید میرفتم آامده شم

سریع دست و صورتم رو یه آبی زدم و از تو وسایلام یه شال آبی در آوردم بعد مدت ها باید ازش استفاده میكردم دیگه

لباسمم كه پوشیده بودم وقتی حس كردم امادم با ذوق داد زدم اماده شدم

اریكا : بدو ما همه منتظر تویم

لب و لوچمو كج كردم و گفتم : واس اولین بار سریع اماده شدم بی ذوق ها

رایكا : ساكت ساكت وروجك دیشب نذاشتی بخوابم الانم مست خوابم یه كلمه دیگه بگی میام تلافی خواب رو سرت در میارم

شوهر خاله : اگه احیانا جر بحثای شما 3 تا تموم شد لطف كنین بیاین بریم دیر شد پروزامون

3 تایی حمله كردیم سمت پاركینگ

رایكا رفت سوار ماشین باباش شد و پشت فرمون نشست و گفت : بابا شما با اون ماشین بیاین

پدرش چپ چپ نگاهش كرد و گفت : كار دستمون میدی این دم رفتن پسر

خاله جون یه نگاهی به قیافه گربه شركی رایكا انداخت و گفت : اشكال نداره بذارین جوونا باهم بیان

رایكا یه خنده مرموذانه زد و گفت : نیلا اریكا سوار شید

جفتمون پشت نشستیم

رایكا گفت : ببینم چرا جفتتون رفتید پشت ؟ حس تنهایی بم دست میده یكی پاشه بیاد جلو

اریكا : اینجا راحت تره

من : فكر كردی اریكا تورو به من ترجیح میده ؟ كور خوندی بچه

خندید و گفت : باشه دارم واستون

دنده رو جا گذاشت و سرشو از شیشه ماشن برد بیرون و رو به بقیه گفت : مواظب باشین با دقت رانندگی كنین من كه از 60 تا بالا تر نمیرم ..ما رفتیم اگه یه وقت دیر رسیدیم بدونین سرعت پایین بود

از پاركینگ رفیتم بیرون یعنی پامون به بیرون نرسیده بود كه صدای ولوم موزیك ماشین گوشامون رو كر كرد هنوز تو شوكه صدای زیاد بودیم كه سرعت رو زیاد كرد 

من و اریكا فقط كم مونده بود زهر ترك شیم اونم كه انگار نه انگار میخندید فقط

فكر نكنم 5 دقیقه هم شده بود كه گفت رسیدیم شایدم بس كه هول بودیم زمان رو احساس نكردیم

كلی منتظر بقیه موندیم اخه با اون سرعتی كه رایكا رونده بود معلوم بود ما زود مییرسیم

وقتی بقیه رسیدن بابا اومد و گفت : چه زود رسیدین ؟

رایكا : همین تازه رسیدیم

من : آره جون تو

مامان : ببینمن ماشین سالمه ؟ به كجا كوبوندینش؟

رایكا : سالمه سالمه من میخواستم تو مسابقه های اتوموبیل رانی شركت كنم درسته با سرعت میرم ..اینجا بود كه چشم به چشم باباش افتاد و گفت : منظورم بی سرعت بود ولی رانندگیم 20 ئه

شوهر خاله اومد با شوخی گوش رایكا رو كشید و به سمت جلو رفتن ما هم دنبال سرشون رفتیم در حالی كه رایكا هی وزوز میكرد نمیفهمیدم چی میگه اما معلوم بود غرغر میكنه بخاطر گوشش


وقتی سوار هواپیما شدیم و كم كم از زمین بلند شد آدما كم كم كوچیك و كوچیك تر میشدن حتی رفته رفته خونه های هم به اندازه ی مورچه بودن همه هم مثل هم انگاری واسه همینه كه خدا وقتی از بالا میبینه بین كسی فرق نمیذاره 

معنی واقعی زندگی چیه ؟ یعنی من میتونم دركش كنم ؟؟ اصلا این چرت و پرتا چیه میگم ؟ نه نیلا نگو كه نمیدونی ...آره میدونم دلیلش سعیده بد جوری مختو مشغول كرده عذاب وجدان هم كه داری و نمیدونی سعید اگه بفهمه و لاو بری چی پیش میاد اینجا باید گفت سكوووتتتباید سكوت كرد تا آینده بیاد نمیتونم از الان برای آینده ناراحت باشم اما میدونم كه تقاص كارم رو پس میدم...به همین زودیا ... 

وقتی برگشتیم همه رفته بودن استراحت كنن متنفر بودم از این حس 

كلا هر وقت از مسافرت برمیگشتیم همه میرفتن بخوابن و بقول خودشون خستگی در كنن اما من چی ؟؟

من از اون حس بدم میومد دوس داشتم تا اومدیم بریم یه جایی یا یكی باید پیشمون نه اینكه بریم كپ مرگمونو بذاریم همه جا سكوت مطلق بود تازه ساعت 3 بعد از ظهر بود و شب قرار بود ننه جون اینا بیان بعد یه قرن همدیگه رو ببینیم .. مونده بودم ننه جون كه وقتی پیشش بودم هر لحظه نصیحت میكرد و پند اندرز میداد حالا كه 2 ساله ندیدتم نصیحتای این 2 سال كه یه جا جمع شده رو چجوری میخواد به گوشم برسونه ؟

توی نشیمن میچرخیدم هیچ كاری برای انجام دادن نداشتم رفتم سر یخچال كه ماشالا خالی از پر بود یه بطری آب برداشتم و سر كشیدم .. نیلا ...نیلا ...نیلا حالا چه كنیم دختر ؟؟ امممم این موبایلم كوش ؟؟

برگشتم تو اتاق خوابم و زیر بالشم پیداش كردم رفتم تو مخاطبین ..

دوستای مدرسه ایم كه منو فراموش كردن تا حالا فكر نكنم تحویل بگیرن ..

اه نه پسر عمه ی گرامی هم كه زیادی رو مخه

همینجوری كه شماره هارو بالا پایین میكردم رسیدم به اسم سعید ..

سعید ؟؟ نه نه ... 

یكی پایین تر رو اسم سامین استوپ كردم .. آره خودشه میتونه جو رو عوض كنه

زنگ زدم بهش بعد چند تا بوق گوشیو برداشت با یه صدای خواب آلود گفت : بله ؟

- : سلام خوبی عزیزم؟

- : شما ؟

- : منو فراموش كردی ؟ ئه 

- : بگو تا یادم بیاد

- : مگه چند تا دختر بهت زنگ میزنن آخه سامین جونم ؟

- : مزاجم نشید خانوم محترم

- : اه اه مثلا میخواد كلاس بذاره هی خرس قطبعی ساعت 3 بعد از ظهره گرفتی خوابیدی ؟؟

اداشو در اوردم : مزاجم نشید خانوم محترم .. اه اه 

- : واسا ببینم ... امروز ..امروز ..آره شما اومدین ....نیلا تویی ؟

- : نه عممه .. خب طبق گفته هات مزاحم نمیشم ..

سریع گوشیو قطع كردم ..

یه قانیه هم نگذشته بود كه زنگ زد  .. رو تختم نشستم و كلی خندیدم بعد بالشمو بغل كردم صدامو صاف و جدی كردم و گفتم : حالا شما مزاحم نشید آقای محترم

- : نشد دیگه خب فكر كردم یكی از این دختر بچه ها محلمونه كه زنگ زده

- : دختر بچه  آنتته ( همون عمه ی خودمون به فینگیلیش :دی)

- : خدارو شكر عمه ندارم .. اینجا بود كه زد زیر خنده منم بزور جلو خندم رو میگرفتم  

- : پی ام هاتو تازه خوندم گفته بودذی خیلی مشتاق دیداری و این چرت و پرتا حالا نمیخوای پاشی بیای همو ببینیم ؟

- : اوهووو خانوم رفته اونور كلا مدلش عوض شده ..باشه میام دم خونتون ؟؟

- : آره مگه چیه ؟؟

- : هیچی ..مگه من گفتم چیزیه ؟؟

خندیدم و بدون خداحافظی قطع كردم 

رفتم سراغ لباسام كه هنوز از ساكم در نیاورده بودمشون سریع یه مانتوی صورتی و شلوار جین مشكی و شال مشكی پوشیدم یكمكی هم به سر و صورتم رسیدم كه بعد 2 سال این خرس قطبی رو میبینم نگه از كدوم بیابونی اومدم

آسه آسه رفتم تو اتاق مامانم كه یه وقت شاخم نزنه 

اروم صداش زدم : مامان ؟؟

مامان : میذاری بخوابم ؟

من :آره میخوام برم بیرون تا راحت بخوابی دیگه حوصلم سر رفته

مامان : تنها ؟

من : نه این سامین زنگ زده باهم بریم 

مامان هم كه گیج خواب بود با اشاره گفت برو 

برگشتم تو اتاقم موبایلم رو بردارم كه دیدم یه ماشین بوق میزنه از پنجره اتاقم كه  رو به بیرون بود سرمو بردم بیرون ببینم كیه این همه الودگی صوتی بوجود آورده 

یهو دیدم در ماشینه باز شد و سامین پیاده شد .. این نر خر كی ماشین خریده ؟؟ ای جوونم شاسی بلنده  

ماشین رو بیخیال این بچه كی بزرگ شده ؟؟ ثدش خیلی نسبت به 2 سال پیش بلند تر شده بود درسته تو چت هامون عكسش رو داده بود اما این بصورت زنده بود و یه چیز دیگه بود

پوستشم كه برنز كك و مك رو گونش هنوزم  پابرجا بود هرچند این كك و مك باعث میشد با مزه تر شه

- : به چی خیره شدی ؟ نیمخوای بیای پایین ؟

یهو به خودم اومدم دیدم سرم از پنجره بیرونه و خیره شدم به این قوزمیت 

كم نیاوردم و گفتم : هیچی بابا ئه تازه فهمیدم پسرای اتریش چقد ازت سر ترن

مثل اینكه سامین هم جواب اماده داشت كه گفت : اگه اونا بهت محل میدادن كه همونجا عروسشون میدشی

من : شات آپ ... داد نزن همه شنیدن..

پنجره رو بستم و از اتاقم اومدم بیورن پله رو 2 تایی اومدم پایین و بعدشم كلا زا خونه خارج شدم یه نفس آزاد كشیدم رفتم طرف سامین كه به ماشینش لم داده بود

من : سلام

سامین : تازه فهمیدی باید به بزرگترت سلام كنی ؟

لگد زدم رو زانوش  كه خندید و گفت : نمیدونستم اتریش اسب هم پرورش میدن  كه اینجوری جفتك بندازه

من : پام شیكست نمیخوای بگی بشینم ؟ 

سامین : خب بشین 

من : كجا ؟

سامین : رو زمین ... خب برو تو ماشین بشین دیگه ما از اوناش نیستیم در رو برا خانوما باز كنیم

من : همینه میگم اونوریا سر ترن دیگه .. ه چشم غره حسابی رفتم و سوار ماشین شدم

بعد چند لحظه سوار شد و گفت : پس كه اینطور اومدی اینجا زبونت باز شده تو چت ها اینجوری نبودیا

من : اون موقع حوصلم سر میرفت جوابتو میدادم

سامین : الان چی ؟

من رد شدم و گفتم : الانم همین دیگه 

بعد فهمیدم چه گندی زدم قرمز شدم كلا

سرش رو گذاشت رو فرمون و خندید .. انقد خندید كه دیگه از منم قرمز تر شده بود 

من دستمو گذاشتم رو بازوش و تكوئنش دادم و گفتم : هی هی سامین خفه نشی ؟ 

سامین در حالی كه هنوزم میخندید گفت : نامحرمی دست نزن ئه ..

اه اه بازم این حال منو بهم زده منحرف عوضی ... روئمو برگردوندم و بش پشت كردم از شیشه به بیرون نگاه میكردم كه یهو اومد نزدیك كه جیغ زدم : هی كجا میای ؟؟

یه دستش رو گذاشت جلو دهنش كه دوباره نتركه و كمربند رو از سمت من گرفت و واسم بست و رفت سر جاش و گفت : كمربند رو میخواستم ببندم چته تو ؟

كمربند خودشم بست و راه افتاد 

توی راه هی نگام میكرد منم كه حرفی نمیزدم  تهش یهو دورباه تركید بچه

من : سامین حالت خوبه ؟

سامین :آره آره خوبم ..حالا كجا بریم ؟

من : خونه عمم ..چمیدونم ؟

سامین : آدرس ؟

من :آدرس كجا ؟

سامین : خونه عمت دیگه

من : شات آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

سامین : باشه باشه نزن خانوم خارجی .. بریم پیست ؟

من : پیست اسكی ؟؟ نه بابا دفعه قبل كه رفتیم باهم پام نابود شد 

سامین : هنوز یادته ؟ آخی چقد مظلوم شده بودی ..هرچند مثل مار زخمی بودی حرف میزدیم میپریدی بهمون

نه منظورم پیست اسكی نبود .. بریم دوچرخه سواری

من : بچه شدی ؟

سامین : نه تازه بزرگ شدم

تازه زن عموم دیشب اومده بود خونمون هی میگفت سامین باید دوماد ما شه

خنیدم و گفتم : خوبه خوبه تا داداشت مزدوج نشه تو هیچ جا نمیری

سامین : نمیخوام شوهر كنم كه میخوان بم زن بدن ..سعیدم كه رفتنیه دیگه

من : كجا ؟

سامین : به تو چه ؟؟ 

دیگه ادامه ندادم اخه ضایه میشد زیاد راجع به سعید میپرسیدم

سامین :ناراحت شدی كسی نمیاد تورو بگیره ؟؟

با عصبانیت نگاش كردم كه گفت : اینجوری نگاه نكن یه وقت میترسم تصادف میكنیماا

من : آدام جونم میاد منومیگیره ( ادام كی بود حالا؟؟ یاد ادام لمبرت افتادم یه اسمی گفتم حالا )

سامین : ایشون كی باشن ؟

من : یه پسره بود انقدر جیگر بود كه سامین همسایمون بود همیشه هم چشمش دنبال من بود اما به رو خودش نمیاورد وقتی فهمید داریم برمیگردیم افسردگی گرفت بردنش بیمارستان بدبخت رو بهش قول دادم برگردم یه سال دیگه

سامین : فیلم زیاد میبینی ؟

من : آره چطور ؟ ... تازه منظورشو فهمیده بودم یه یه جیغ بنفش كشیدم ساااااااااااااااامییییییییییییییییییین 

سامین : جون سامین ؟

این لحظه بود كه عین هو گاو حفه خون گرفتم اخه خب چیزه چجوری بگم یه جوری با یه حالت خاصی گفته بود خوشبحال دوس دخترش واقعا اخه هم پر انرژیه هم خوشگله و هم نسبت به بقیه پسرایی كه اینجا میشناختم با ادب تره

یهو فكر و ذكرم از سامین رفت تو سعید ... منظور حرف سامین از اینكه رفتنیه چی بود ؟

قلبم یه جوری شد نكنه .. نكنه قراره از ایران بره ؟ یا ..نكنه بخواد ازدواج كنه ؟ 

ئه نیلا چته دختر باز اینجوری شدی ؟ نكنه ..نكنه من سعید رو دوس دارم ؟؟

همین لحظه بود كه سامین یه سرفه ای كرد و بعد گفت : كجایی ؟

من : یادم اومد دستبند اریكا تو ساك من جا موند

سامین : اها راستی اریكا چطوره ؟

من : خوبه سلام میرسونه ..

یهو ماشین واسااد 

من : چیشد ؟ خراب شد ؟

سامین : غلط كرده خراب شه تازه 2 ماهه خریدمش ..رسیدیم ..

2 تا دوچرخه آورد خودش سوار شد و من با تردید نزدیك دو چرخه رفتم

سامین : چرا سوار نمیشی ؟

من : چیزه ..آخه .. میترسم

سامین : نگو دوچرخه سواری بلد نیستی

من : نه خودت بلد نیستی ئه .. سر لجبازی سوار شدم و گفتم : بلدم خوبشم بلدم

هنوز دو بار هم پا نزده بودم كه دیدم دوچرخه داره هیری ویری میره نمیتونستم تعادل رو برقرار كنم وقتی نشستم روش بلند داد زدم : سامین دوچرخه دیوونه شده

سامین دوبراه شروع كرد به خنده كردن و قرمز شدن سوار دوچرخش شد و سریع خودش رو رسوند به من با یه دستش دسته ی سمت راست دوچرخه رو نگه میداشت كه نیوفته با كله برم زمین یه دست دیگشم رو دسته ی دوچرخه ی خودش بود

سامین : اینجوری خوبه ؟

من : محكم داریش دیگه ؟

سامین :آره میخوای ولش كنم ؟

جوابی بش ندادم هنوزم میترسیدم یه وقت بزنه به سرش ول كنه دستشو

چند دقیقه ای همونجوری موندیم كه گفت اینجوری نمیشه ... دوچرخه رو نگه داشت و گفت : باید یاد بگیری 

من : من بلدم لازم نكرده ..

سامین : خب تو برو من از پشت دوچرخه رو نگه میدارم

یكم كه جلوتر رفتم گفتم : سامین داری دیگه ؟

سامین :آره برو...

بازم رفتم جلوتر بیخیالی راه میرفتم یعنی میروندم دوچرخه گرامی رو كه یهو برگشتم دیدم كلی از سامین دور شدم و اونم داره دست تكون میده

همونجوری كه سرمو برگردونده بودم دوچرخه مردشوری هم چپ شد با كله رفتم تو آسفالت

چیزیم نشده بود ولی خواستم حال این سامینو بگیرم چشامو بستم از صدای پاش فمیدم نزدیك شده .... حالا هم رسیده بود درست بالای سرم 

سامین : نیلا ؟ نیلا خوبی ؟

جوابی ندادم 

دوبراه حس كردم انگار میخواد به یكی زنگ بزنه كه چشامو باز كردم و گفتم : نذاز اتفاق و سال پیش پیش بیاد به سعید زنگ نمیزنیاااا

سامین: تو خوبی بیشعور ؟؟؟ ترسیدم ..

من : یو هاهاهاهاهاااااا منم خواستم بترسی دیگه

گوشی سامین زنگ خورد گوشیو در اورد وقتی شماره رو دید یكم جا خورد  ولی بعدش جواب داد

- : سلام 

...

- : ببین ساناز من امروز نمیام با یكی از دوستامم

....

- : نه چیزی نشده ... ساناز ؟؟ این چه حرفیه؟ .. اه باشه بای

گوشیو قطع كرد معلوم بود عصبیه آروم گفتم : دوس دخترت  بود ؟ خب برو پیشش میتونم بر گردم

سامین : نه امروز اختصاص داره به تو بعد 2 سال اومدی مگه میذارم بری؟

من : خوشگله ؟

سامین : چی ؟ كی ؟

من : ساناز دیگه 

لبخند زد كه گفتم :  اوه اوه معلومه دیگه دختری كه دل سامین مارو ببره بایدم خوشگل باشه 

سامین كه معلوم بود میخواد بحث رو عوض كنه اومد و دستمو گرفت و كشید كه بلند شم و گفت : نمیخوای همونجوری رو آسفالت جا خشك كنی ك ؟ هان ؟

بلند شدم و گرد و خاك لباسمو تكوندم 

تا دم دماس غروب داشتیم دوچرخه سوار یمیكردم دیگه پاهام داشت میشكست 

كه گوشیم زنگ خورد جواب دادم مامان بود

- :سلام نیلا كجایین ؟

- : داریم دئچرخه سواری میكنیم تو پاركیم

- : پاشید جفتتون بیاد خونه كه منتظریم 

- : چیه میخواین سامین رو بزنید كه منو اورده بیرون ؟

- : نه امشب آقای پیمانی راد میخوان یه موضوعی رو بگن خونه خاله اینا جمع میشیم بیاین كه باهم بریم

- : اممم خب چه كاریه بیایم اونجا بریم خونه خاله اینا ؟ما مستقیم میریم خونه خاله دیگه 

- : باشه فقط مواظب باش ..

- : باشه خداحافظ

سامین : كی بود ؟ چیشد ؟

من : مامانم بود گفت بریم خونه خاله اینا

سامین : خب تا اونا برن كلی طول میكشه بیا قبلش بریم یه بستنی بخوریم

من : امم باشه اما تو برو بخر من اینجا منتظر میمونم

رو یه نیمكت نشستم و سامین هم رفت بستنی بگیره

كم كم هوا تاریك شده بود اولین بار بود كه با سامین تنها بیرونیم 

راستش شب رو خیلیی دوس داشتم ولی كاش .. كاش با سعید ... اه نیلا باز چت زدیا ..

همون لحظه سامین با 2 تا بستنی برگشت یكیشو اورد سمت من كه تا میخواستم برش دارم كشید سمت خودش

اهم كردم كه اورد سمتم و گفت : بگیر بابا حالا قهر نكن

اما این بار هم كشید سمت خودش 

دیگه داشتم منفجر میشدم از عصبانیت كه گفت جدی بیا بگیر این دفعه رفتم جلوتر كه بگیرم ایندفعه دیگه عقب نكشید برعكس دستشو جلوتر اورد و یكم بستنی خورد به دماغم بستینی رو گرفتم چند قدم رفت عقب اشاره كرد به دماغم و با خنده گفت : شبیه دلقك شدی 

دیگه از انفجاز هم گذشته بود رفتم بزنمش كه فهمید و در رفت انقد دور هم چرخیدیم كه بستنی كاملا اب  منم خسته شدم و گفتم : بسه بسه میرم بشینم بابا لنگ دراز رفتیم نشستیم رو نیمكت بستنیه كاملا آب شده بود و مثل ناودون خونه ننه جون شون چیكه میكرد  ما بزور میخوردیم كه نریزه رو لباشمون داغون شه

خوردن بستنی كه تموم شد رفتیم سمت خونه خاله اینا وقتی رسیدیم سامین اف اف رو زد و و گفت : قدت كوتاهه خودم میزنم  بعد در باز شد این دفعه هم رفتم بزنمش كه سریع پرید رفت بالا منم دنبالش رفتم خواستم بدو ام كه دیدم اوه مای گاد مجلس انگاری جدیه همه دور هم بودن و سامین هم كه داشت میخندید با دیدن این صحنه خودش رو جمع و حجور كرد اخرین نفری بودیم كه میرفتیم داخل 

خاله سكوت رو شكیت و گفت : چقدر دیر كردین ؟ بیاین بشینین .. نیلا جون بیا .. سامین جون خوبی تو پسرم ؟

سامین : مرسی ممنون ..

از ننه جون و اقا جون گرفته تا بابا و مامان و مامان بزرگ اریكا اینا گرفته تا خانوده ی اقای پیمانی راد همه نشسته بودن من و سامین هم همونجا به پشتی پشت دادیم منم بین همه اونا با چشام دنبال سعید گشتم ... آره دیدم یه گوشه نزدیك باباش نشسته بود چقد عوض شده بود وای .. 

سامین آروم و پچ پچی گفت : آبرومون رفت .. مبینی مجلس انگاری رسمیه

من با همون حالت جوابشو دادم : آره .. همش تقصیر توئه ..نمیدونی دلیل جمع شدنمون چیه ؟

سامین : نه ولی یه حدساییی میزنم

من : چی ؟

یهو همون لحظه شوهر خاله گفت : دركل باید بگم من كه با این ازدواج مشكلی ندارمن

سامین : یا خدااا سعید كار خودش رو كرد ...

چی ازدواج ؟؟؟؟ كی با كی ؟؟؟ ..

من : سامین نگفته بودی میخوای ازدواج كنیااا

سامین : خر جان من نه سعید ...

خشكم زد ..سعید ؟؟؟ با كی اریكا ؟؟

وای من چیكار كردم ؟؟ چرا انقدر سنتی اومده جو سعید ؟ چرا اقلا یه بار بعد اومدن اریكا ندیدش تا بفهمه اون كسی كه باش چت میكرد من بودم نه اریكا ؟

من چه گندی زده بودم ؟؟ میدونستم سعید و اریكا از قبل دوست نبودن پس اگه هم سعید تصمییمی گرفته از همون چت هاست ... میترسم همه چی لو بره ..مترسم همه منو مقصر بدونن ..میترسم همه چی سر من خراب شه ..

تازه فهمیدم سعید رو هم دوست دارم اما واقعا چقد زود .. نیلا خاك بر سرت ...نیلا ..نیلا ..نیلا ..





نوع مطلب : 4MiNute، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 17 فروردین 1396 01:17 ق.ظ
Heya i am for the first time here. I came across this board
and I find It really useful & it helped me out a lot. I hope to give something back and
aid others like you aided me.
سه شنبه 9 مهر 1392 08:53 ب.ظ
سه شنبه 9 مهر 1392 08:53 ب.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :