تبلیغات
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ - 4 دقــیــ ــ ـقــه -5
 
کــ ــتابخونـــه نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: NaNa juN

سلام بچه ها با قسمت پنجم 4 دقیقه تشیف فرما شدم

من چه گندی زده بودم ؟؟ میدونستم سعید و اریكا از قبل دوست نبودن پس اگه هم سعید تصمییمی گرفته از همون چت هاست ... میترسم همه چی لو بره ..میترسم همه منو مقصر بدونن ..میترسم همه چی سر من خراب شه ..

تازه فهمیدم سعید رو هم دوست دارم اما واقعا چقد زود .. نیلا خاك بر سرت ...نیلا ..نیلا ..نیلا ..

با صدای مادر سعید كه با یه نگاه خیلی مهربون به اریكا میگفت : دخترم با این همه نظر تو مهمه نه این سعید خل و چل ما

سعید : ئه مامان ؟

همه خندیدن من هنوز تو شوك بودم حتی با خنده ی بقیه هم عكس العملی نشون ندادم

یهو دیدم دستم داره فشرده میشه  سرمو طرف سامین برگردوندم كه دیدم آروم میگه : نیلا انگاری حالت خوب نیست 

من : نه نه ..یعنی آره 

دوباره آروم دستمو فشار داد و گفت : ببخشید مجلس رو بهم میزنم ولی چیزه من گوشیمو تو پارك جا گذاشتم میشه برم برش دارم بیام ؟

مادرگرامیش : سامین ؟ زشته پسر جان ..یكی دیگه میخری

سامین : ماماااااان گلكسی بود پولم كو دوباره بخرم ؟

خاله جون زهرا : خب برو پسرجان ..برو زود برگرد ..

سامین از جاش بلند شد و گفت : نیلا پاشو بریم

یهو همه سر ها به طرف ما برگشت منم كه از خجالت داشتم آب میشدم همون جوری مات و مبهوت موندم

سامین : چرا نگاه میكنید بنده شخصا شرمنده همه اما گوشیم خیلی مهمه با خنده و از روی شوخی ادامه داد : اگه پولشو میدید من از جام تكون نمیخورم اگه نه هم بذارید بریم بیاریم

رایكا : سامین برو داداش من هواتو دارم..برو

سامین : یه رای .. بقیه چی ؟؟ 

خاله جون زهرا : مواظب نیلا باشیاااا .. یه خال موش كم شه ...

سامین پرید وسط حرفش : شما بگیرید كچلم كنید اگه كم شد .. 

بعد دستمو گرفت از اونجا خارج شدیم

من : گوشیت كجاس ؟؟

دستشو گذاشت تو جیبش و گوشیش رو در آورد و گفت : بیبیتی بابیتی بووو 

اینم از گوشی

من : پس ...

دستم و گرفت و گفت : ادامه سوالات رو بذار واس بعد بذار از دم در خونه خالت اینا یكم فاصله بگیریم بعد ..

رفتیم نزدیك ماشینش و سوار شدیم 

سامین ماشین رو روشن كرد و راه افتاد 

من : كجا میریم ؟

سامین : هرجا ..مهم نیست .... نیلا ؟

من :  هوم؟

سامین : چیزی شده ؟

من : نه چی میخواست بشه ؟

سامین : اگه 2 دقیقه دیگه تو اون مجلس میموندی همه متوجه حالت عجیبت میشدن 

من : فقط یكم سرم گیج میرفت

سامین : سرت دقیقا موقعی گیج رفت كه فهمیدی سعید میخواد با اریكا ازدواج كنه ؟

ساكت شدم .. نمیدونستم چی بگم ..راستش بیشتر از اینكه سعید داره با یكی دیگه ازدواج میكنه و ناراحت بودم از این میترسیدم كه لو بره همه چی اونوقت چی میشد ؟ 

سامین : بگو ..نیلا ..بگو ..

من : میگم چیزی نیست

سامین : پشت گوشمم مخملی نیست شاخم ندارم 

اگه همه مثل سامین متوجه میشدن چی ؟ این یه شوخی نبود پای آبرو ی من و خانوادم در میون بود .. هر لحظه استرسم بیشتر میشد بغض كرده بودم ..بغضی كه فقط با گفتن یه كلمه ی دیگه میشكست

سامین : نیلا حالت خوبه ؟

سرمو بین دستام گرفتم تا اشكمو نبینه اون چه میگفتم چه نمیگفتم همه چیزو نسبتا فهمیده بود ...

گفتم : نه خوب نیستم .. سامین من خوب نیستم .. یه كار اشتباه كردم ..كاری كه مطمئنم بخشیده نمیشم 

ولی من نمیدونستم قراره اینجوری بشه ..

سامین : نیلا بچه شدی ؟ چرا گریه میكنی  هر كاری كرده باشی میشه یه جوری درستش كرد ..بگو چیشده ...نكنه ..سعید رو دوس داری ؟

من : آره ..یعنی نه ...موضوع این نیست

سرمو از رو دستم كشید بالا و گفت : اونا الان توی مجلسن وقت زیادی نداریم هر چی شده رو بهم بگو با گریه كردن چیزی پیش نمیره

گوشیم هم زمان زنگ خورد ..از جیبم در آوردمش ..سعید بود ...

سعید ؟ اون هیچوقت بهم زنگ نمیزد حتما فهمیده .. مثل جن دیده ها گوشی رو پرت كردم و با گریه ی ببیشتر گفتم : سعیده ...فهمیدن ..همه فهمیدن .. 

سامین خم شد و گوشیو برداشت و وقتی شماره سعید رو دید جواب داد و گذاشت رو اسپیكر :

- الو ؟

من هنوز داشتم گریه میكردم با یه دستشم جلو دهنم رو گرفت و با شاره هیس گفت ساكت شم

- سلام سامین كجایین ؟ گوشی تو در دسترس نبود نیلا رو گرفتم

- سعید .. بچم ... گوشیم .. عشقم ...پولم ... گلكسیم گمممم شدد

- سامین حالت خوبه ؟ زود بیاید گوشی بخوره تو سرت .. نیلا رو چرا برداشتی بردی ؟

-  به توچه ؟

به یه لحن خاصی گفته بود كه سعید خندش گرفته بود منم یهو خندم گرفت 

- زشته این وقت شب .. بچه پاشو بیا .. حالا امشب مراسم بود جمع بودیم چیزی بهت نگفتن وگرنه كلت رو میكندن دست  نیلا رو میگیری میری شب گردی

- نه بابا نیلا خارجكیه ها...اتریش بود با آدام میرفت بیرون این آدامه آدم نبود كه ...حالا با من میره مگه چیه ؟

صدای خاله جون زهرا اومد كه سعید رو صدا زده بود  سعید هم گفت: من دیگه باید برم خداحافظ

سامین هم بدون خداحافظی گوشیو قطع كرد و گفت : خودت رو نباز چیزی نفهمیده بود ..حالا بگو چیشده 

من كه یكم حالم بهتر شده بود و حس میكردم جز سامین به كسی نمیتونم اعتماد كنم گفتم : راستش وقتی اتریش بودم با سعید چت میكردم

سامین : خب این كه چیزی نیست ؟

من : با اسم اریكا ...

سامین دستشو گذاشت رو پیشونیش و گفت : اوه اوه پس حسابی گند زدی دختر .. 

من : واسه همینه ..

سامین : بسه بسه بخوای دوباره گریه كنی من میدونم و تو .. حالا چت هاتون در چه حدی بود ؟

من : در حدی كه الان اومده خواستگاری اریكا دیگه

سامین : سعید رو دوست داری ؟

من : چه سوالیه كه میپرسی اخه ؟

سامین : اگه دوسش داری و میخوای برش گردونی باید حقیقت رو به سعید بگی ... اما اگه نه فقط میخوای كسی چیزی نفهمه به اریكا بگو همه اون چت هارو تا خودشو بزنه جای تو

من : من به سعید هیچی نمیگم .. اریكا هم ..سامین دیوونه شدی ؟ حسادت دخترا همون چیزیه واس پسرا كه بش میگن غیرت و تعصب .. كدوم دختر دیوونه ای وقتی بفهمه طرفش در واقع خودش رو دوست نداشت حاظر میشه دست رو دست بذاره ؟

سامین : فقط یه راه باقی میمونه 

من : چی ؟

سامین : رایكا 

من هااااااااااااااااااااان ؟؟؟؟

سامین : ببین دختر خوب این قضیه یكم جدی شده اگه زود تر میگفتی قبل اینكه همچین مراسمی بوجود بیاد بین خودمون میشد حلش كرد اما الان خود به خود بزرگترا هم وارد قضیه میشن

رایكا اگه بدونه فكر كنم بتونه قضیه رو درست كنه

حالا هم بذار برگردیم ..فقط نیلا خودت رو نباز به هیچوجه تو هیچكاری نكردی باشه ؟

سرمو به نشونه تایید تكون دادم و سامین اولین بریدگی رو دور زد و برگشتیم 

وقتی رسیدیم خونه خاله جون زهرا و خواستیم بریم داخل سامین گفت : نیلا ؟ 

من : هوم ؟

سامین : یادت باشه تو هیچكاری نكردی ..عادی باش ..

بعد درو باز كرد و رفتیم داخل دوباره مثل سینما همه بهمون خیره شدن 

سامین گوشیشو از جیبش در اورد و گفت : پیداش كردم میدونم همتون خوشحال شدین و نگران گلكسی من بودین ...

مامان سامین : برو بشین سامین ..

سامین یه تعظیم كوچیك كرد و گفت : بله قربان

رفتیم یه گوشه نشستیم و بعد چند لحظه سعید و اریكا از یه اتاق اومدن بیرون 

و همه منتظر جوابشون بودن كه سعید گفت : راستش فكر كنم بدونید برای ادامه تحصیل آخر هفته ی بعد میرم نیویورك با اریكا هم حرف زدم و واسمون فرقی نداره تو دوره ی نامزدی باشیم وقتی میرم یا ازدواج كنیم

شوهر خاله : اگه میخوای اریكا رو با خودت ببری خب بنظرم باید ازدواج كنید

دستم رو مشت كردم تا حدی كه ناخنام تو كف دستم فرو میرفت .. 

توجهم به قیافه ی اریكا جلب شد واقعا میشد خوشحالی رو تو صورتش دید ..اون خوشحال بود چون حتما اونم از سعید خوشش میاد

كیه كه از سعید خوشش نیاد ؟ درسته اوایل قبل رفتنمون فقط راجع بش كنجكاو بودم اما وقتی باهاش چت میكردم میتونم راحت بگم بهتر از اون برای هیچ دختری پیدا نمیشه

بالاخره سكوت شكسته شد و سعید گفت : باشه من حرفی ندارم

 اون شب با همه استرس ها ش تموم شد تصمیم گرفته شده بود كه آخر همین هفته مراسم نامزدی سعید و اریكا برگذار شه و بقول خودشون گفتن میخوان اخرین سفر دوران مجردیشون رو برن و سامین و سعید و رایكا و اریكا میرفتن به منم گفتن چون اریكا تنهاس (تنها دخرت جمعباهاشون برم ..ولی اخه چجوری تو چشمش نگاه میكردم ؟ چجوری باش حرف میزدم ؟ اصلا روم نمیشد ..

سعید پیشنهاد داده بود بریم نیویورك كه با مخالفت شدید رو به رو شد پیشنهادش چون خود به خود 2 هفته ی بعد میرفتن

رایكا هم گفت اگه تو ایران بخوایم جایی بریم ..بریم شمال

اینم رای نیاورد و قبول نشد دیگه تهش دیدیم كلا نظر ما مهم نیست خانواده های گرامی گفتن یه جای زیادرتی برید كه در كنار تفریحتون یكم خدا هواتونو داشته باشه

دیگه فهمیدیم جایی كه باید بریم قبلا توسط بزرگان خانواده مشخص شده باید بریم مشهد :)

دقیقا 2 روز بعد اون شب كه میشد یكشنبه صبح مامانم بیدارم كرد و گفت نیلا پاشو بچه ها متنظرن 

كلا نمیشه من بخوام یه جایی برم و آخرین نفر نباشم

سریع صورتم رو شستم و اماده شدم و رفتم بیرون یه حسه خیلی خوبی بود مخصوصا اینكه تازه 5 صبح بود و همه خواب بودن ولی سامین و سعید و اریكا و رایكا با انرژی دم در واساده بودن 

مامان و بابا هم اومده بودن دم در برا بدرقه 

ننه جون یه قران اورده بود و همه رو مجبور میكرد از زیرش رد شیم

سامین كه ماشالا شیطونیش گل كرده بود جا یه بار 4 باتر از زیرش رد شد و هی میگفت من سالم تر میرم و میام

سعید و اریكا تو یه ماشین نشستن و سامین و رایكا هم تو یه ماشین دیگه كه قرار شد من با اینا برم

خودم هم با سامین رایكا تو اون شرایط راحت تر بودم 

رایكا جا راننده نشست و سامین هم بغلش دستش منم پشت خیلی شیك و مجلسی دراز كشیدم 

ماشین حركت كرد از پشت  شیشه میدیدم مامان داره یه كاسه آب میریزه پشت ماشین ..

یكم كه جلوتر رفتیم و رایكا و سامین هم كه سكوت كرده بودن رو چه حسابی رو نمیدونم مثل جن از پشت دستمو دور سامین حلقه كردم و گفتم : خوابیدی ؟

سامین كه معلوم بود ترسیده اول یكم هول خورد و بعد گفت : نه بیدار بودم دخترتر سوندیم

رفتم بین 2 تا صندلی و سرمو بردم جلو و گفتم : رایكا اهنگ نمیذاری ؟ حوصلم پوكید

رایكا : داریم میریم مشهد جا زیادرتیه صلوات ختم كن

من : سااااااااامیننن تو بذار

سامین : نه رایكا راست میگه قران كه ختم نمیكنی صلوات ختم كن

من : جیغ میزنماااا

سامین با خنده گفت : باشه باشه .. موزیك رو ولوم داد 

آهنگ حس خوب حس خوب از تتلو بود 

منم كه تخت تاثیر این اهنگ رمانتیك قرار گرفتم و با صدای دلنشینم كه كاملا به صدای تتلو جان گند میزد باش همخوانی كردم :

حسه خوب یعنی تو یعنی من یعنی بفهمی آدما كلا اینن ..یه سریا رو ترجیح میدم خب نبینم ولی یه سری مثل تو خوردنین ..

حسه خوب یعنی تو یعنی دوستات .. 

بقیش رو دیگه سكوت كردم و در رویا فرو رفتم .. وای كه چقد این آهنگه رمانس بود ...

یهو سامین بلند گفت : رایكا نیلا رووو ....

منم كه حواسم نبود با همون حالت در رویا فرو رفته داشتم به اهنگ گوش میدادم

رایكا بلند خندید و گفت : نیلا ؟؟ 

من به خودم اومدم و گفتم : هان ؟ چیه ؟ منو می پایین ؟

سامین : تتلو دوس داری ؟

من خودمو لوس كردم و گفتم : میخری برام ؟

سامین و رایكا باهم زدن زیر خنده دستمو مشت كردم و محكم زدم تو سر سامین

بعد رفتم عقب

سامین : فك میكنی زورم بهت نمیرسه ؟

من : نچ نج ..

از جلو خودشو خم كرد سمت عقب

رایكا هم كه مشغول رانندگی بود گفت : نكنید بچه ها باز موش و گربه شدین ؟

سامین دستامو گرفت و گفت : زورم بهت نمیرسه نه ؟

من : نه

سامین : اگه میتونی حالا تكون بخور

دستمو هی میخواستم از توی دستش در بیارم اما مگه میشد ؟

من : ول نكنی جیغ میزنماا

سامین : هر طور میلته

یه جیغ نسبتا بنفش یا شایدم صورتی زدم 

كه یهو رایكا واساد

سامین هم در همون حالت خشكش زد .. دیدم یا ابولفظل ایست دادن به ما

یه آقا پلیسه چند بار به شیشه زد 

كه من گفتم : سامین نمیخوای بری سر جات ؟ تو همون حالت بمونی كه در حال ارتكاب جرم بگیرنمون ؟

سامین سریع برگشت سر جاش

هممونو پیاده كردن 

یكی اومد گفت : شما چه نسبتی با هم دارین ؟

رایكا به خودش و سامین اشاره كرد و گفت : ما دوستیم قصد ازدواجم نداریم

پلیش گرامی: با شما نبودم رابطتون با اون خانوم

رایكا : دختر خالمه

اشاره كرد به سامین و گفت : و شما ؟

سامین : نامزدمه 

من همونجوری موندم ..

سامین : خب راستش جناب سروان نامزدم تو ماشین حالش بد میشه بعضی وقتا هم كلا غش میكنه دیدم داره حالش بد میشه رفتم عقب و دستشو گرفتم كه نبضشو چك كنم فك كنم سوتفاهم شده

پلیسه : گواهی نامه و كارت ماشین ؟

رایكا میخواست بره بیاره كه آروم گفت : امر دیگه باشه ؟ میخواین یه ساندویچ بندری و دوغم بیاریم براتون

پلیس : چیزی گفتین ؟

رایكا : نه داشتم به زبان شیرین ژاپنی میگتم جوونای ژاپنی شیك و ریز و عاقلن ..

سامین كه دید وعضیت قرمزه گفت : آقا نامزدم تا دوباره غش نكرده ما رفت زحمت كنیم ؟

پلیس گرامی هم با دقت گواهی نامه رو چك كرد و بعد اشاره كرد كه بریم

سامین یه نفس عمیق كشید و گفت بخیر گذشت

دستمو مشت كردم و زدم رو بازوش و گفتم : نامزدتم هان ؟

سامین : از خداتم باشه

با كفشم محكم كوبیدم به پاش بعد سوار ماشین شدم 

از اونجایی كه بخوام بازم شیطنتای توی راه من و سامین و رایكا رو بگم خسته كننده میشه به طور خلاصه بگم كه تا قبل ناهار  همش من از پشت پاهامو میكوبوندم به پشت سامین جان و كاملا پشتش سوراخ شده بود فكر كنم اونم هی میگفت واسا برسیم دارم واست ..

موقع ناهار یه جا نگه داشتیم تو یه جنگل سعید و اریكا هم اومدن و غذایی كه از دیشب خانواده گرامی واسمون گذشاته بودن رو شوت كردیم وسط رایكا و اریكا ماكارونی آورده بودن

سعید و سامین هم ته چین

منم كه طبق معمول ساندویچ آورده بودم اونا داشتن غذاشونو تقسیم میكردن كه منم كه حسابی وسوسه شده بودم با اون همه غذای خوشمزه به همشون قول ساندویچ دادم و از همه غذاها برداشتم اما سریع ساندویچم رو تا تهش خوردم و چیزی ازش باقی نموند كلا خیلیی خوش گذشت

بعد غذا پسرا گفتن میخوان همونجا فوتبال بازی كنن

سامین : دخترا شما هم برین آرایشتونو بكنید یه وقت دهنتون یا دماغتون كج نشه

من : یعنی چی ؟ میخوای بگی ما نمیتونیم بازی كنیم؟

رایكا : نه بابا شما اصلا اهل این كارار نیستین میدونین فوتبال رو چجوری مینویسن ؟

من : نشد منم هستم عاقا

سامین با خنده : باشه بیا معلومه برد با ماست دیگه

رایكا : خب من و داداش سامین ..سعید و شما دخترا 

سعید : هی هی رایكا منو میفروشی هان ؟

وااای خدا سعید چقد خوشحال بود قبلا ااینجوری نبود الان واقعا عوض شده شاید بخاطر اریكاس .. سعید هم دگرگون شده ...

بالاخره بازی رو شروع كردیم تا نیمه ی اول فقط الكی میدوایدیم كه تهش سامین یه گل زد دروازبانمون اریكا بود سامین وقتی میخواس بره توپو شوت كنه اریكا میگفت : سامین آروم بزنیااا .. 

سامین هم گفت : باشه پس سمت چپ رو نگه دار پات درد نیاد یه وقت ..

اركیا هم توجهش به سمت چپ جلب شد سامین با خنده خیلی شیك و مجلسی توپو زد سمت راست و گل شد 

این صحنه ته خنده بود سامین بعد گل زدنش آنتراك داد رفتیم هر كدوم یه بطری اب رو سر كشیدیم واقعا هوا گرم شده بود شایدم بخاطر تحركمون بود ..نیمه دوم بازی كه شروع شد این دفعه سامین تو دروازه بود و رایكا اومده بود وسط سعید توپ رو سمت من شوت كرد بعد رایكا اومد توپ رو ازم بگیره پام پیچ خورد و متاسفانه دقیقا افتادم رو سعید 

شونه هام خییل درد میگرفت سعی كردم بلند شم كه قیافه ی سعید عجیب شد انگار به فكر مشغول شده بود ..

من كه دست چپم رو شونه ی راستم گذاشتم بس درد میگرفت و بزور نشستم گفتم : سعید خوبی ؟

سعید كه هنوز انگار تو فكر بود یه كلمه رو گفت : feel me ..

من : هان ؟؟

سعید هم نشست و گرد و خاك لباسشو پاك كرد و گفت : ادكلنی كه میزنی ...feel me ..

من كه 2 هزاریم جا افتاده بود و یاد حرف سامین افتادم كه نباید خودمو ببازم سریع گفتم : اها آره ادكلن اریكاس .. آخه قبلا تو چت هامون بش گفته بودم عاشق بوی این ادكلنم 

جفتمون بلند شدیم و من كه شونم درد میگرفت بازی نكردم بقیه هم انگاری حالشون گرفته شد و تصمیم گرفتیم حركت كنیم و استراحت رو تمومش كنیم

این بار سامین جا راننده نشست چون رایكا خوابش میومد تو راه بودیم كه بازم شیطونیم گل كرد دستم رو آروم از رو بازی سامین كشید تا زیر گلوش میدونستم خیلییی قلقلكیه

یهو جیغش رفت هوا میگفت نكن نیلا تصادف میكنیماا ؟

من : اشكال نداره میریم بهشت 

سامین : نیلا میگم نكن دختر .. 

نكته ی جالبش اینجا بود كه با این همه سر و صدا ی ما رایكا حتی پلكاش هم تكون نمیداد 

من از قلقلك دادن سامین دست برداشتم و گفتم : سامین ؟ سعید شك كرده

سامین یهو سرعتش رو اورد پایین و گفت : به چی ؟
من : وقتی زمین خوردم گفت ادكلنت feel me ئه ؟

منم گفتم واس اریكاس كه زدمش

سامین : میدونی این قضیه هر چی بیشتر كش پیدا كنه بد تر میشه ؟ نیلا بهتره زود تر اعتراف كنی ..یا به یكی از این دوتا بگی

من : اخه روم نمیشه نه سعید نه اریكا

سامین : نمیدونم تهش چی میشه اما نیلا قول دادی قوی باشی ها ؟

من : اهم ..

خسته شده بودم ناخود اگاه چشام رفت رو هم و خوابم برد ..حس كردم چند بار سامین و رایكا صدام زدن اما بیدار نشدم

تا اینكه صدای اشنایی شنیدم : من خوابم نمیبره خاموشی ولی میخوام بازم بگیرمت دلم میخواد بگم دوستم داری بازم بگی بله بازم ببینمت تو ..

سامین و رایكا واس بیدار كردن من تا میتونستن اهنگ تتلو رو ولوم داده بودن منم كه تازه چشام وا شده بود گفتم : عوضیااا اهنگ عشقم رو میذارین كه بیدارم كنین ؟

سامین : اوهووو من اینجا دارم واسش جون میكنم یه بار بهم نگفت عشقم 

من : برو واسم اهنگ بده قوربون صدقه توام میرم .. حالا زود رو كنید بیاد

رایكا : چیو ؟

من : دیلل .. اینكه چرا منو از خواب نازم بیدار كردین ؟

سامین : رسیدیم مشهد ..نمیدونستم خوابت انقدر سنگینه ساعت رو نگاه كردی ؟ 6 غروبه ..

از شیشه به بیرون نگاه كردم  خود به خود ادم روحیش شاد میشد وقتی میومد مشهد از درو حرم معلوم بود سعید هم تو دانش 7 یه خونه گرفته بود كه زیاد نزدیك به حرم نبود یعنی نمیشد پیاده رفت و اومد ..یعنی میشدااا اما پای سالم میخواست كه من فاقدش بودم

وقتی رسیدیم بعد جابجایی وسایل همه گفتن میرن بیرون یه دوری بزنن نمیدونم چرا اما یهو سردرد عجیبی گرفتم و گفتم كه نمیرم 

سامین هم گفت نیمخواد بره اما وقتی تنها گیرش اوردم گفتم كه بره اونجوری اگه بمونه ممكنه راجبمون فكر بدی بكنن و بزور سامین هم فرستادم 

وقتی اونا رفتن رو تخت دراز كشیدم بلكه سر دردم خوب شه اما حتی بعد یه ساعت هنوز همونجوری بودم بلند شدم برم آشپز خونه تا یه قرصی بردارم بلكه سر دردم خوب شه كه صدای باز شدن در رو شنیدم ..





نوع مطلب : 4MiNute، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 24 فروردین 1396 12:52 ق.ظ
My spouse and I absolutely love your blog and find
nearly all of your post's to be what precisely I'm looking for.
Does one offer guest writers to write content for you
personally? I wouldn't mind composing a post or
elaborating on many of the subjects you write with regards to here.
Again, awesome site!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





رمـــ ــان هــای نــ ــا نــ ـآ و مــ ـلیـ ـنـآ

مدیر وبلاگ : *MelLina*
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
كدوم داستانمون قشنگ تره ؟؟ !!!! ؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :